شب قدر من روزی است که "نمیتوانم" های مغزم خاموش شوند. روزی که باور کنم علیرغم همه چیز، میتوانم.

روزی که خودم را ببینم و بگویم:" توقع از تو بیشتر از این حرف هاست زهرا.چندی است حرکت ویژه ای از تو ندیده ایم. نکند باورت شده که اینجا ماندگاری؟ نکند خط های زیر چشم خانه را به هیچ گرفته ای؟ دنبالت است.دنبال همه است. نگاهش کن.نیم خیز شده و مترصد برخاستن.وقتی برخیزد دیگر مجالی نیست.وقتی برخیزد، وقتی برسد، از دست هیچ عجز و لابه ای بر نمیاید که بنشاندش. ربطی هم به نوع اعتقاد هیچ کسی ندارد. جلادان بزرگ تاریخ را اعتقاد راسخ به همین اصل وادار میکرد که در راه تحقق آرمانهای قدرت طلبانه شان با تمام قوا و بی اتلاف وقت خون بریزند. دانشمندان سکولار همه عصر ها و زمانها، همین اصل را باور داشتند که در راه کسب علم، بی روز و شب می شدند. عرفا و متقیان عالم ، روی حساب همین اصل بوده که آسایش را بر خود حرام میکردند.تو چه؟ تو چقدر اعتقاد داری به اینکه "میمیریم"؟ باورت میشود که میمیری؟ که تو هم میمیری.منزلگاه نهایی تو هم یکی از همان قبرهای خاموش بهشت زهراست که با دهان های باز در انتظار بلعیدن بدن هایی هستند که کارشان در این دنیا دیگر تمام شده.چندی است که به خواب و خور میگذرانی. چرا فکر میکنی ساعتی دیگر ، ساعت نهایی تو نیست؟"

شب قدر من ، شبی است که مرگ را باور کنم.

/ 3 نظر / 3 بازدید
مهدی

آقا قبول نیست. چرا "نظر شما" رو غیر فعال کردین؟ دوست دارین حرفمون بمونه تو گلومون/

مهدی

یه شرط داره. اگه پسر بدی نبود، پس چرا گذاشتین بره. اگه برنگرده و قبولش نکنین بخششی در کار نیست. عذرخواهی قبول نمی کنم.

آیا همه چیز بخت و اتفاقه؟ آیا هیچ تضمین حقیقی برای هیچ چیز وجود نداره؟. همین جوری یکی خوشبخته یکی نیست؟ اصلاً خوشبخت کیه؟ خوشبختی چیه؟ گاهی اصلاً نباید «فکر»کرد. به همین سادگی!