یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان دیگر باید بگذرد. یک محرم دیگر بیاید.یک دهه عزاداری دیگر باید بگذرد. یک تاسوعای دیگر. یک عاشورای دیگر.یک چهل روز دیگر...تا برسم ..تا "شاید" برسم به اربعین سال بعد. تا شاید "مجالی" باشد برای سفری دیگر.

دلکم. آرام باش. اگر تو را جزء پیاده رو های مسیر کربلای امسالشان میخواستند، هیچ احدی جلودارشان نبود. نمیدانم ..جواب این سوالت را ندارم که "اشکال کارمان کجا بود". فقط میدانم این جور سوال ها آفت این راه است. اشکال کار به ما چه مربوط است. نه میشود گفت اینکه طلبیده نشدیم یعنی اشکالی در کارمان بوده.نه میشود گفت نبوده.قضاوت این چیزها دست ما نیست. من و تو، خواستیم.این خواستن، زیبا و ارزشمند است. اینکه من و تو، میان این همه خنزل پنزل های بنجول این دنیا، "گوهر" قیمتی را دیدیم و شناختیم و طالبش شدیم، یعنی نعمت.یعنی هزار شکر.یعنی هزار حمد.که ما ،گوهر شناسیم و جزء طایفه کوران نیستیم. دیدی که، با همین زبان الکن، دوبار رو انداختم. با هرجمله ای که به ذهنم رسید و بلد بودم ، گفتم. با هر ترفندی...نشد.نمیشود.این بار دیگر صریح گفتند که نمیشود.

راهی جز تسلیم نیست. دل بسته ایم به بزرگ منشانی که اگر زیارت پای پیاده مضجع شریفشان از نشانه های مومن است، در مقابل سر نهادن به حکم مادر و پدر را هم همانها از ما میخواهند. من اگر به اصرار به این سفر راضیشان میکردم، شاید خودم حظ میبردم.اما آنها ته دلشان راضی نبود و هرگز نمیشد. در نهایت هم من فقط به هوای دل خودم رفته بودم.فایده ای نداشت عزیزکم..

غصه نخور. جور میشود.بلاخره میرویم.بلاخره ما را میخواهند. یک باری بلاخره من و تو مسافر اربعین میشویم. پای پیاده.رها. و "سبک". بریده دل از همه چیز و همه کس. یک باری، که به قدر کافی سوخته باشیم..

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهدی

میان جامه ای و باده می دهی دری ز بهشت گشایی چه می دهی