امروز رفتم با استادم صحبت کنم .ولی برخلاف همیشه، کمک خاصی نکرد. بدترین قسمتش این است که با اینکه خیلی دوستش دارم و برایش احترام قائلم، اما عمیقا معتقدم که از یک وجه هایی آدمهای مهندسی خوانده، توی یک چهارچوبهای فکری گیر میکنند که ناخودآگاه همه چیز را توی همان قالب میبینند.حتی آزاداندیشیشان آلوده ان قالب میشود گاهی.و خوب بیشتر که فکر میکنم میبینم این در واقع همه گیر است.هرکسی که توی یک رشته ای کار و فعالیت میکند، قالبش میشود آن رشته.و فقط کسی که در آستانه سی سالگی هنوز تن به هیچ قالبی نداده، میتواند این را توی آدمها بخوبی تشخیص بدهد.و کمی ذوق کند از این فضیلت "تن به هیچ قالبی" ندادن خودش.

برای یکشنبه هفته بعد وقت گرفته بودم.حساب کتابم با خودم این بود که بعد از کلاس شنبه، فرصت دیدار خوبی است چون یک سری مسائلی که بخواهد بگوید توی ذهنش بولد ترند. بعد دیروز یکدفعه دیوانه شدم.ماجرا این بود که نمیتوانستم هیچ قدمی بردارم.گاهی استرس فلجم میکند و من ساعت ها جلوی مانیتور مینشینم بی اینکه هیچ فعالیت خاصی کنم.اغلب وبلاگ هایی میخوانم از آدمهایی که بنظرم قلم های خیلی قوی دارند.خواندن خوبیش این است که فکر ادم را مشغول خودش میکند و استرس تبدیل به یک حس خفه ای میشود آن گوشه موشه ها.اما این هم یکجور خودآزاری است.هرچیزی که هوس نوشتن را درآدم نو میکند خودآزاری است.نوشتن واقعا بنوعی "مرگ" است و هوسش ، هوس مرگ.و من هر روز دانسته های بیشتری در این باب دستگیرم میشود.حالا شاید یکبار از اینکه چرا نوشتن مرگ است، بنویسم!

بعد دیروز فقط زنگ زدم بپرسم برای این هفته وقتی مانده یا نه.و مطمئن بودم که نمانده.اما فکر میکردم که برای برای آرام کردن خودم  این کار را میکنم.ولی بعدش دیدم که چهارشنبه وقت دارد و وقت گرفتم.بعد فکر میکردم حتما وقتم را امروز کنسل میکنم.ولی نکردم.از صبح به ن اس دادم که اگر من نروم او میرود؟ولی او از انجائیکه مثل من نیست و تکلیفش با خودش معلوم است کمی فرصت برای فکر خواست و آخر الامر اطلاع داد که نه.چون هنوز وقتش نیست.بعد من هنوز چندساعتی برای کنسل کردن وقتم وقت داشتم.ولی کنسلش نکردم.

اینکه این "وقت" "وقت" ها که میکنم یعنی چه و یعنی کجا و یعنی با چه کسی را میدانم که بلاخره یکروز باید بنشینم بنویسم ازش.اما الان همینطور مایل ترم که رمزی نگاری کنم.قصدم هم آزار هیچ مخاطبی نیست.صرفا بعضی حرفها باید وقتش بشود که بشود ازشان گفت.

حالا سرم درد میکند.میخواهم فردا درس بخوانم و وقت چهارشنبه بشود جایزه ام! حالت تهوع دارم از شدت سردرد.

 

 

پ ن: این تیکه ها را باید ستاره گذاری یا شماره بندی میکردم که مثلا معلوم شود توی پاراگراف دوم دارم از همان استادی که توی پاراگراف اول هست ، حرف "نمیزنم".ولی نکردم.به دلیل تنوع شاید.

/ 3 نظر / 4 بازدید
علی

سلام. جالبه که فکر میکنی همه از دریچه خودشون به زندگی نگاه میکنن. یادمه تو یک فیلم یک مرد کفاش میگفت من از کفش آدم ها به شخصیتشون پی می برم. منم گاهی محصور برخی نوشته ها میشم. اما شازده پسر بیشتر توضیح بده که چرا نوشتن مثل مرگه! اینم برام جالب اومد تو این متن. انشاالله موفق باشی و البته سلامت. به منم دوست داشتی سر بزن.

مهدی

گیر کردن تو چهارچوب فکریو نمیشه به همه گسترشش داد، ولی مطمئنا بیشتر افراد در لحظات و اتفاقات و برخوردهایی متاثر از رشته ی مربوطه خواهند شد. مگه اینکه دیگه خیلی حواسش جمع باشه و هیچ وقت کم حوصله و کم طاقت نشه. فک نکنم چنین آدمی وجود داشته باشه.

مهدی

منم قبول. برا من که خیلی پیش میاد که سوال برام پیش میاد که چرا قضیه رو اینطوری بهش نگاه می کنن. یا چرا منظور دیگه ای برداشت می کنن. چرا اینطوری تحلیل می کنن. یا چرا اینطوری برداشت می کنن. یا چرا اینطوری کشت می کنن!. یا چرا اینطوری می کارن!