سلام زنده رود

تا اطلاع ثانوی مخاطب ثابت پست ها تویی.

گیر افتاده ام بین خود واقعی و خود ایده آلم.بدجور.نافرم. معنویت، برای من شیرین است. اما یک مشکلی باهاش دارم. "من همقد خود معنویم نمیمانم.".مشکل از قد متغیر من است.و از زیر و رو شدن خلقیاتم. گهی روی بر آسمان.گهی آسمان بخوره تو اون کمرت! من "آسمان دار" خیلی لایقی نیستم چون که مدام حواسم پرت چیزهای دیگر میشود و آسمان، با همه همه وسعتش از دستم لیز میخورد و میفتد.

خود واقعیم، به دلایل نامعلوم، سربراورده و از من طلبکار توجه است. بعد من مدام فکر میکنم نمیتوانم یا نمیخواهم به اندازه کافی بهش توجه کنم.چون تجربه نشان داده که وقتی بهش توجه میکنم تبدیل به آدمی میشوم که ظرفیت آنطوری شدن توی زندگی من نیست.واقعا نیست. من به حکم شرایط زیستم، بایستی حتما چهارچوب هایی را رعایت کنم.چون من آدم شکستن آن چهارچوب ها و بعد شکسته نشدن خودم نیستم. من نمیتوانم با بولدوزر از روی اعصاب این دو موجودی که نسبت بهشان موظفم رد بشوم و بعد خوش و خرم  یا در بهترین حالت بیخیال باشم.من ظرفیت "دگردیسی" محدودی دارم.

به همین دلیل از توجه طلبیدن های خود واقعیم هراسانم. اما ساکت هم نمیشود.باورت میشود در طول روز چند بار بخودم میگویم :" ساکت شو"؟ درست مغایر با تمام اصول خود دوستی و عزت نفس و فلان.ولی موضوع این است که اگر نگویم، فلجم میکند. با اینهمه نهیب های نامهربان، باز هم سهم تمرکز واقعیم روی این درس های خفن ترم سه، چیزی در حد یکی دو ساعت در کل روز است! تصورش را میتوانی بکنی؟ آخر این چه وضعیتی است؟

من آخر سر تکه پاره میشوم زنده رود.باور کن.

/ 0 نظر / 17 بازدید