اول رجب، نوشته بودم که روزها و لحظه های پرباری است.و کاش که بهره ببریم از این روزها.اما حقیقتش این است که من پرباری این روزها را به اندازه سالهای قبل نمیفهمم. من امسال، در هزارتویی گم شده ام که مرا خواب کرده.در عوالمی سیر میکنم که خیالی ترند از همیشه.مهمان وهمم.و وهم، تنها "حقیقت" مجسم این روزهای من است.

من امسال شوقی ندارم.میدانم که این روزها عزیز و بزرگند.ولی حتی در سحرگاه نیمه رجب، نمیتوانم از ته دلم تو را بخوانم.بس که حواسم تقسیم شده بین چیزهای مختلف.و جایی برای تو نیست. یادم به پریشب میفتد که نشسته بود برای آن دو پسربچه کنجکاور حرف میزد.و من هم خودم را ملحق کردم که بشوم سومیشان. برایشان میگفت :" اگر ساعت ها بنشینم و از خدا برایتان استدلال بیاورم، هیچ چیز به "ایمان" شما اضافه نمیشود.چون جای استدلال توی مغز است و جای ایمان توی دل." حالا نمیدانم تاثیر حسی است که به او پیدا کرده ام یا واقعا چنین حرفی نشنیده بودم تابحال. نه اینکه ندانم.اصولا حرف تازه ای در کل عالم نیست بنظرم.همه حرف ها تکرار همدیگرند.با رنگ و لعابی دیگر.اما عجیب به دلم نشست.و فکر کردم به تمام سوالهای بی جواب این سالهایم.و به اینکه همیشه فکر کردم که دغدغه ام پیدا کردن توست و فهم حقیقیت. اما در واقع این دغدغه ، به "ایمان" من چیزی نیفزوده.من بدون این دغدغه ها، قبل از این دغدغه ها، شاید به تو نزدیکتر بودم حتی.

دورم از تو. این را خوب میفهمم.من از تو دورم نه اینکه تو از من دور باشی. تو حرفت مشخص است. کافی است آدم حتی در اوج دوری، قرآنت را باز کند به نیت اینکه "بگو ببینم حرف حسابت با الان من چیست".و میگوید. "و علی الثلاثه الذین خلفوا حتی اذا ضاقت علیهم الارض بما رحبت..." که یعنی "من".که یعنی ماجرای این روزهای من. اما ببین آدم بعضی وقتها کارش به کجا میرسد که حوصله ندارد با حرف به این واضحی تو هم حتی تکانی بخودش بدهد. در قرآن را میبندد و سری تکان میدهد و میگوید :" ممنون".و میرود میخوابد. گاهی در این حد ، کشش هیچ حرکتی ندارم...

اما امروز ، نیمه رجب است.و دارم فکر میکنم کلاس را بپیچانم.هرچه حساب و کتاب میکنم میبینم هیچ چیز پردازش تصاویر رقمی و بازشناسی آماری الگوها به این حال زار من فایده ای ندارد.ولی شاید چیزی از این روز، به کار من بیاید. دارم فکر میکنم کاش باز بروم روی پشت بام خانه به سنت هرسال و با خودم تنها بشوم.ببینم آیا هنوز توی تنهایی هام میتوانم تو را پیدا کنم یا نه.

و کاش این حس ناامیدی لعنتی از دلم برود که فکر میکنم "گیریم من قرآنت را باز کنم و تو بگویی التائبون العابدون...."و بشارت هم بدهی به مومنان.و من بفهمم که یعنی خودت را کش کشان هم شده ببر به سمت این جور آدم ها.خودت را قاطی این جماعت بر بزن بگذار خلاص بشوی از این وضع آشفته.اما من که میدانم تهش من باز هم کف زمین چسبیده ام.بس که اراده کندنم نیست...

کاش یکبار ، سر قولم بمانم.فقط یکبار.

/ 5 نظر / 24 بازدید
کلاس داستان نویسی پیشرفته

با سلام: آغاز ثبت نام ترم جدید کلاس های آموزش داستان نویسی پیشرفته و آموزش خاطره نویسی پیشرفته با حضور استاد ابوالفضل درخشنده مولف کتاب 10 جلدی آموزش داستان نویسی پیشرفته و خاطره نویسی پیشرفته، در فرهنگسرای های سرو، آغاز شد . با ارایه مدرک معتبر مورد پذیرش و ارزشیابی در تمامی مراکز علمی و دولتی داخل و خارج کشور. علاقمندان برای شرکت در کلاس های فوق با معاونت آموزش فرهنگسرای سرو تماس حاصل نمایند. فرهنگسرای سرو : تهران - خ ولی عصر(عج) بالاتر از پارک ساعی . تلفن: 88799998 http://hadiseghalam.persianblog.ir

مهدی

سلام هنوز به ادامه ی مطلبون نرفتم، قبلش یه سوالی دارم که مسببش سه سطری هست که قبل ادامه ی مطلب دیده میشه. این چیزی که نوشتید و گفتید یه تعارفه یا یه حسه یا یک دلیلی باعث این ننوشتن شده؟ واقعیه؟ یا مجهوله؟ تونستم روشنگری کنم که چی می خوام ازتون بپرسم؟

مهدی

نه، نتونستم منظورمو کامل بهتون انتقال بدم. این رو میدونم که واقعیه و اتفاق افتاده، منظور من چگونگی اتفاق افتادنش بود، و اینکه کجا اتفاق افتاده؟

سلامتی

سینه از آتشِ دل در غمِ جانانه بسوخت... آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت تنم از واسطه‌ی دوریِ دلبر بگداخت... جانم از آتشِ مِهرِ رُخِ جانانه بسوخت سوزِ‌دل بین که ز بس آتش اشکم، دل شمع... دوش بر من، ز سر مهر، چو پروانه بسوخت آشنایی نَه، غریب است که دلسوز من است... چون من از خویش برفتم، دلِ بیگانه بسوخت خرقه‌ی زُهد مرا آب خرابات ببرد... خانه‌ی عقل مرا آتش میخانه بسوخت چون پیاله، دلم از توبه که کردم، بشکست... همچو لاله جگرم بی مِی و خُمخانه بسوخت ماجرا کم کن و بازآ! که مرا مَردُمِ چشم... خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت ترک افسانه بگو حافظ و مِی نوش دمی!... که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

مهدی

سلامتی گرامی، سلامت باشی همیشه مخلصیم...