این متن، نه به درد دنیاتان میخورد.نه به درد عقباتان.

از من بعید بود که اینطور کنترل یک بحث را در جمع به عهده بگیرم. من چنین آدمی نیستم. دارم فکر میکنم این حسی که ازش گفتم کجای من پنهان شده بود که خبر نداشتم؟ دارم فکر میکنم بیخود گیر داده ام به این دلتنگی؟

خودم هم میدانستم که حرف زدن ازش بیهوده است. خودم خوب میدانستم که هرگز هیچ بحث و همفکری، تو را برنمیگرداند.اما باز هم توی جمع گفتم. گفتم که "کم دارمش". نشستیم به گمانه زنی و تحلیل و روانکاوی گروه! هرکس چیزی گفت.ولی دلتنگی من علاج نشد.

با خ برگشتم انقلاب. توی تاکسی حرف جالبی زد :" وقتی کسی میره و تو اذیت میشی، تقصیر خودته نه تقصیر اون.چون تو هستی که اون رو گذاشتی اون جایی که بوده.اون شاید خودشم نمیخاسته.شاید حتی نمیدونه که جاش اونجاست. که اگه بره اونجا خالی میمونه و جای خالیش درد داره..." حرف جالبی بود.ولی نمیدونم حرف درستی هم هست یا نه. همه رابطه هام اینطوری زیر سوال میرن. شاید مشکل از چنگک های چسبنده منه! ولی خو گرفتن، یک حقیقته.انسان به هر چیزی که باهاش مالوف و مانوس باشه، خو میگیره. انسان به هرچیزی که بهش خو کنه، باهاش مانوس میشه. جملاتی بی سر و بی ته...

 

خودم را اینطور توجیه میکنم : خب برای من سخت است. و همیشه هم همین اتفاق تکراری برای دلم میفتد. همیشه آدمها را میگذارم یکجایی که شاید خودشان ندانند و شاید نخواهند. و بعد، رفتنشان برایم دردناک میشود. ولی دارم فکر میکنم به همه این سالها، به همه شب هاییکه ما کنار هم خوابیدیم، رو در روی هم در تاریکی اتاق ، از آرزوهایمان حرف زدیم، به آن شبی که در راه زیارت خاصه، روی تخت تک نفره قطار باهم دراز کشیدیم ، قطار تلق تلق کنان خمید و پیچید و رفت، و ما با ذوق رسیدن به حرم  در آغوش هم ، شب را صبح کردیم...شاید همین است.شاید همین هم آغوشی های خواهرانه است که حالا جایش درد میکند.چون با هیچچچچ کس دیگری هیچوقت اتفاق نیفتاد. هرگز نتوانستم به کسی اجازه دهم اینقدر نزدیک شود.حتی نزدیکترین دوستانم. اما فقط همین نبود. تمام ساعتهای دانشگاه که حالم بد بود و میگفتی بریم حرف بزنیم؟ و ماشین را برمیداشتم و میرفتیم  اشرفی اصفهانی را از چهاردیواری تا باغ فیض ، دور دور میزدیم.  همان روزهاییکه دانشگاه تقریبا از سکنه خالی میشد، و من و تو توی نمازخانه بودیم و من محو نمازهای تو، محو سجده های طولانیت.همان روزها که روزه بودی مدام. و میگفتم : مادرت گیر نمیده؟ نمیپرسه غذا چی خوردی ؟ دروغ میگی؟ و میگفتی : نه. میگم تو دانشگاه چی میشه خورد جز سوسیس کالباس! و میخندیدیم!  به همه روزهاییکه با هم میرفتیم موسسه و حرف میزدیم. به آن روز موسسه که تو شاهد شکسته شدن و سرریز شدنم بودی که دیگر هرگز مانندش اتفاق نیفتاد. به مشهدهایمان..به امامزاده مطیب هایمان...به یللی تللی هایمان...همان روزهاییکه من درد میکشیدم و فکر میکردم توی فضای لایتناهی رها شده ام.که هیچ کس توی این دنیا صدایم را نمیشنود.دردم را نمیبیند. و ناگهان تو آمدی به دنیایم. تویی که از قبلش هم سالها همان جا بودی.ولی نمیدیدمت. یکدفعه "ظاهر" شدی و مرا با خودت به دنیای خودت و گروه کشاندی...

همیشه خیره خیره نگاهت کردم. زیادی. تقدیرم این بود که در متن حادثه ای باشم که تو بودی. همیشه ته دلم فکر کردم هیچ وقت نمیتوانم مثل تو باشم.مثل تو محکم باشم. مثل تو تصمیم بگیرم و عمل کنم.مثل تو بدانم چه میخواهم. تو پله های ترقی طی میکردی و من را هم میخاستی دنبال خودت بکشی. "میای ارشد بخونیم؟ میای دستیارم بشی تو شرکت؟ میای بریم کلاس قالیبافی؟ میای بریم خطاطی؟"من اما ته دلم همیشه میدانستم که من نمیتوانم مثل تو حرکت کنم. ولی این را نمیدانستم که اینقدر سخت به تو چسبیده ام. این را نفهمیدم تا وقتیکه رسیدم به آن روز "در سوگ یک رابطه"...

دوست دارم بیشتر بنویسم. خیلی..خیلی...اما میدانم که این نوشتن ها علاج کار من نیست. این متن هم به درد دنیا و عقبای هرکسی که بخاهد بخواندش نمیخورد. این متن، صرفا برون ریزی احساس های این مدت است.  "الله اکبر" های نماز..."اشهد ان لا اله الا الله" های نماز...امام...صاحب...اینها مفاهیم واقعی دنیای من نیستند. آدمها برای من واقعی ترند تا این مفاهیم. آنچه مرا به حرکت وا میدارد، آنچه احساسم را به غلیان میاورد، همان اله من است. و من این چند مدت فقط دارم کنار نام این همه اله متعدد غیر از الله، تیک میزنم.تیک...تیک...تیک...

باید رهایت کنم که بروی. 

علاج کار من آن است که دست از این نگاه خیره ام بردارم.

علاج کار من، خالی کردن ظرفم است...

 

 

/ 2 نظر / 16 بازدید
سلامتی

گاهی کسی انقدر خوب است که جایش را نمی توان به هیچ چیز دیگر داد حتی، به "هیچ".