تنها چند روز به شروع رمضان باقی مانده.رمضان، هرسال دارد از سال قبلش برای من "مهیب" تر میشود. و این هیبت، بخاطر بالارفتن درکم نیست.بلکه اتفاقا افت درک دارم.مثل افت فشار!نمیدانم بقیه آدمهایی که رمضان هنوز برایشان فاقد معنی و حس خاصی نشده، این روزها چه میکنند.شاید مشغول آماده سازی خود برای ورود به این ماه هستند.من اما تنها باری را هم که قبل از ورود به رمضان با خودم عهدی داشتم، نتوانستم بر سر عهدم بمانم و چهله ای را شکستم.به همین دلیل حالا ، از موضع یک آدم شکست خورده مینویسم. دارم فکر میکنم اگر یک نفر اتئیست بنشیند من را بخواند، میتواند مدارک مستدل خوبی مبنی بر عواقب "ایمان" داشتن در زندگی افراد مومن از توی نوشته هایم به در بیاورد.بس که اینجا از ترس و ناامیدی مدام ناشی از اندازه گیری فواصل میان خود واقعی و خود ایده آلم مینویسم.و یک نفر اتئیست میتواند همه اینها را به ایمان ربط بدهد و بگویدکه "ببین! چه بلای عظمایی است این ایمان.مدام باعث میشود تصویر غیر حقیقی از خودت داشته باشی. و چون نمیتوانی شبیه آن تصویر بشوی مدام سرخورده ای. "  یا اینکه :" ببین چقدر انفعال! بندهای نامرئی به دست و پای خودش بسته و بجای اینکه مسئولیت حرکت نکردنش را مستقیما بر عهده بگیرد، از تنگی این بندها مدام مینالد". از اینکه ایمانم دستمایه چنین برداشتهای نازیبایی از طرف یک "ناباور" بشود، وحشت دارم.ولی خوشبختانه راهی برای آرام کردن خودم یافته ام."من نماینده افراد "مومن" نیستم." این مرهمی موقتی است ولی بزودی دردهای جدیدی را به جان آدم سرازیر میکند. زندگی بدون "ایمان" به یک راه و هدف مشخص، مرگی تدریجی است. و من همانطور که در شغلی خاص، در رشته ای خاص و یا در کنار فردی خاص نمیتوانم دوام بیاورم، "مومن" به یک هدف  و راه خاص هم باقی نمانده ام.و این سرگردانی ، دردناک است. اینکه میدانی که نوع ایمانی را که داری نمیپسندی.و نمیتوانی هم به نوع دیگری تغییرش بدهی.از ترس اینکه مبادا این گذار، تو را باز در مواجهه با یک نیاز غیر قابل گریز به "انکار" و سوختن همه چیز بکشاند.و چون میدانی که تاب چنین چیزی را نداری، نمیتوانی به ارتقای ایمانت فکر کنی. ولی میبینی که نمیتوانی همان جا که هستی هم تاب بیاوری. چیزی مدام تو را از درون میخورد.و اصطلاح "ایمان زبونانه" ، تمام مغزت را پر میکند. نه آنچه هستی راضیت میکند، و نه میدانی که چطور بدون گذر از پرتگاه های "شک" ، میتوان به یقین رسید.*

ماه رمضان امسال میتواند مهیب نباشد، اگر دست بردارم از همه چراهایم و براحتی فقط پناه ببرم به قرآن. شاید همین کار را بکنم. نمیتوانم برای مدت طولانی خالی بمانم.با افکار اتئیستی هم نمیتوانم پر بشوم.معده روحم این غذاها را پس میزند.شاید تنها راه باقیمانده همین باشد.

اما چراها همیشه در بازگشتند.چراها همیشه خود را تکرار میکنند.طنینشان هیچوقت در مغز آدم خاموش نمیشود....

 

 

* این جمله ای معروف است."برای رسیدن به یقین باید از پرتگاه شک عبور کرد".این جمله را پس از آنکه پیش هرکسی تکرار کردم و سکوت یا تایید کرد، تنها نزد یک استاد بزرگ بود که گفتم و بر من تاخت که "چه کسی چنین چیزی گفته؟این فکر را چه کسی ترویج میکند که برای رسیدن به یقین باید پشت پا به همه چیز زد؟" و البته شاید بگویی که شک، پشت پا زدن به همه چیز نیست.ولی باور کن هست! شک براحتی میتواند تبدیل شود به پشت پا زدن به همه چیز.و باور کن ایمان دست به عصای آمیخته به شک از بی ایمانی بدتر است.خوشحالم که مرا درباره این حربه و مجوز همیشگیم برای "شک" به چالش انداخت ولی همچنان نمیدانم بدون خراب کردن آنچه داری، آن هم به تمامی،چطور میشود به درستی دید.و به درستی شناخت؟ چطور میشود عینک عقاید گذشته را بر چشم داشت و عقاید جدید را "بی تعصب" داوری کرد..

/ 1 نظر / 2 بازدید
مهدی

سلام نوشته ی بسیار خوبی بود. یک کتابی به اسم دنیای زبان خوندم جدیدا، نوشته بود که اگه بسیار سوال کنی و در پی آن نروی، این سوال کردن ها خودش یه نوع موجود گناه زا میشه.