میگوید :" هوا بد جوری دو نفره است.اما تو به کسی نگو.سیسسسس...ساکت..این حرفها ممنوعه است".پاهایم یخ کرده اند با اینکه شوفاژ تقریبا تا منتهی درجه اش باز است. فکرم قد نمیدهد که چرا یخ کرده ام. فقط پاها نیست.کل تنم یخ کرده. صدای باران بی نظم و پر هیاهوی زمستانی، حتی از پنجره دو جداره اتاق به درون میخزد. خیره میشوم به کلماتش. فکر میکنم " ممنوعه"..میخندم که :" برای تو که ممنوعه نیست قربانت بروم.ماشالا با خودت تعارف نداری".جدی میشود که:" نه..نه اشتباه نکن. این که الان گفتم یه چیز دیگه است. تو نمیفهمی.شایدم میفهمی و خودتو به خریت میزنی.راستی چرا اینقدر دوست داری خودتو به خریت بزنی؟"

پاهایم را جمع میکنم توی بغلم و به جای مانیتور، زل میزنم به دکمه های مشکی کیبورد. به حروف. حروفی که من ازشان کلمه میسازم.به کلمه هایی که من باهاشان زندگی میکنم. به "تنهایی".روی مانیتور نوشته :" وقتی داشت میرفت ، من میدونستم که اشتباهی داره میره.ولی بهش نگفتم.خود خرش خواست. حالا خوبه؟ اون، اون ور.من ، این ور. جفتمون تنها..خود خرشم میدونست داره فرار میکنه. میشد که نره.که بمونه.که با هم ، تنها باشیم".یادم به چای سبز روی میز میفتد. یک جرعه سر میکشم.سرد شده.سرما از سر و روی همه چیز می بارد.فکر میکنم.به "تنهایی"."امان از تنهایی.." این را هم او مینویسد.فکر میکنم "فکر مرا میخواند". دستم را میگذارم روی دکمه "." کیبورد و فشار میدهم.

یک خط........................................................................................... دو خط..........................................................................................  سه خط.....................................................................................

باران به شیشه میکوبد.من آرامم. بر میگردم سمت آینه قدی.خودم را از دور نگاه میکنم.یادم میرود یخ زدگی را. از دور ، خطوط زیر چشم ها معلوم نیست. باران ، منتظر نگاهم میکند.انگار یکطورهایی نادم است از اینکه مرا یاد چیزهای مگو انداخته. بهش میخندم.دارم یخ میزنم.سرد است.سرد است.پس این شوفاژ دقیقا چه کار میکند. بلند میشوم و پرده را میکشم.باران ناامید ، رویش را بر میگرداند. من سرخوشم. روی مانتیور نوشته :" این سکوت لعنتی ات...".فکر میکنم :" ممنوعه.." خاموش میکنم.برمیگردم سمت زندگی.

/ 2 نظر / 18 بازدید
مهدی

این در مورد گذشته بود که رفته. ولی بازم جای برگشتن گاهی وجود داره، هر چند گذشته

مهدی

دخترا علاقه شدیدی دارن پاهاشونو وقتی روی صندلی نشستن جمع کنن و تقریبا بغلش کنن؛ برعکس پسرا که دوست دارن پاهاشونو تا اون ور اتاق دراز کنن. تو ناخودآگاه دخترا این وجود داره، آخه یه جاهایی هم گاهی پاهاشونو جمع می کنن که نباید.این اتفاق زیاد اتفاق میفته، مثلا همین خانم آل یاسین ما. تذکرم میدی بازم همون آش و همون کاسه. از بچگی همینطورین. یا همینطوری هستیم هر دو تامون. یه فیلم سینمایی طنزی هم وجود داره که تو یکی از صحنه هاش از این مسئله استفاده کرده.