فردا اربعین کربلاست. پیام میدهم برای م. که خوشبحالت. پیامم به حالت "معلق" می ماند.مثل هر دو پیام دیروزم. تلویزیون را روشن میکنم. دورتادور حرم ابا عبدالله و ایضا فاصله بین الحرمین را فرش سیاه پهن کرده اند. کمی بیشتر که دقت میکنم میبینم فرش سیاه متحرکی است.و بعد میفهمم که فرش سیاه نیست و آدم های سیاهپوشند. واقعا مثل فرش پخشند.طوریکه به زحمت میشود آن وسط جای خالی پیدا کرد. دلم بیشتر از همیشه هوایی است.همینطور که کاهو ها را خرد میکنم و لبوها را برای تزیین سالاد قطعه قطعه میکنم، با بیچارگی در حال زار زدنم. زار زدن با بیچارگی هم طور خاصی نیست. یعنی اینکه مثل یک بخشی از روزمرگیت شده.یکمی زار میزنی.بعد اشک هات را پاک میکنی و ادامه زندگی.

این پست حاوی هیچ نکته خاصی نیست زنده رود(نیست که قبلی ها بود). گوشم هر از چندگاهی میسوزد.محلش نمیگذارم.میدانم که ماجرای هرساله من و هوای تهران است. از دانشگاه آمده ام و آقای م. (تقصیر من نیست که اسم بیشتر آدمهای زندگیم با م شروع میشود) حسابی حالم را جا آورده.رسما تی ای کلاس است و مدام در طول تدریس امروزش مرا مخاطب قرار میداد و خطابه های پرشوری داشت در وصف اینکه چرا نوع درس خواندن من اشتباه است. هرچه هم شرح ماحصل گربه خوانی این یکی دوروز را کردم، مانع این نشد که تهش بگوید :"به نسبت تایمی که میگذارید نتیجه خیلی کمی دارید میگیرید." کلا هر جلسه مدت زمان متنابهی را به ارشاد بنده میگذرانند. بنده هم که کلا چه کاری بلدم در زندگی جز سکوت ؟

این پست حاوی هیچ نکته خاصی نیست زنده رود (حرف تکراری؟) فقط اینکه دلم گرفته.فقط اینکه شنبه میخواستم به نیت پیاده روی اربعین، از میدان امام حسین پیاده بروم شاه عبدالعظیم که آن هم منتفی است.چون باید بروم منزل دوست مادر که خانم بیوه بیمار  ناتوان و به شدت حساسی است و روضه دارد. مدام توی ذهنم از مقام "حس" و "فهم " میگویم و علاج نمیشود درد دلتنگیم.

 

بروم کمی بنویسم برای دلم که :

"ای توبه ام شکسته، از تو کجا گریزم"..

نوشتن آرامم میکند.

/ 0 نظر / 6 بازدید