امشب از خدا، کلی سوال دارم...

آدم فکر نمیکند که بعضی اتفاق ها برای بعضی آدمها که میشناسد بیفتد. آدم بعضی اتفاق ها را دوست دارد همیشه یا توی فیلم ها ببیند یا توی اخبار حوادث بخواند.البته اگر اصولا اخبار حوادث بخواند.که نمیخواند.تا در همین حد هم با "حوادث" درگیر نشود.

اما بعضی وقت ها آدم مجبور میشود باور کند که همان اتفاق های فیلم ها و حوادث روزنامه ها، برای همان آدمهای عادی میفتد که بر حسب اتفاق ممکن است آدم هم بشناسدشان. این را امروز فهمیدم.که متلاشی و خسته و شوک زده، برایم از مردی گفت که دوسال از خودش کوچکتر بوده.که متاهل بوده.که دوستش داشته.انقدر که میخاسته بخاطر او از زنش جدا بشود.و زنش فهمیده و به قصد خودکشی خواسته خودش را از بام خانه پایین بیندازد.اما او دویده که نجاتش بدهد و در عوض خودش افتاده و مغزش متلاشی شده..که حالا آن زن که باردار هم هست، از او شکایت کرده و به دادگاه هم احضار شده.که حالا تمام پیامک های شش ماه قبلشان را قرار است بررسی کنند.که یک وکیل بهش گفته کمترین مجازاتش 75 ضربه شلاق است یا ده سال حبس! که چشماش دو دو میزد توی چشم خانه و فقط میگفت : اگر پدر و مادرم بفهمند چه...

من چه میتوانستم بگویم؟ دو سه سالی از من بزرگتر است. بیش از ده سال است که همدیگر را میشناسیم. نه اینکه زیاد همدیگر را ببینیم.اما دوست هستیم. و فکر نکن کم آدم حسابی است.نه.زیاد آدم حسابی است.تحصیلات در حد دکتری.شغل عالی.موقعیت خوب.زیبا.اصیل.همه چیز تمام.فکر نکن "این کاره" است.نیست.فقط تنهایی بعضی وقت ها آدم را پاره پاره میکند اگر آدم بهش مجال دهد.و خبر دارم که چه چیزی به دام این رابطه کشاندش.یک شکست قبلی که جای زخمش درد میکرد.و او را خودخواه کرده بود.طوریکه ندید و نفهمید که با یک "مرد مهربان ساده"  طرف نیست.بلکه با یک "مرد ابله احمق" طرف است. که هم زندگی آن مرد از سر این بلاهت نابود شد هم زندگی خودش. که نتوانست بفهمد که دارد عقلش را تعطیل میکند.که خدا را گم کرد."خدا را گم کرد"....

 از صبح شوکه ام. دارم به خودم فکر میکنم.به ماجراهایی که از سر گذرانده ام.به همه دام هاییکه توی این سالها خودم را تویشان انداخته ام.به کله خری هایم، جسارت هایم، ریسک هایم، ماجراجویی ها و سادگی هایم.سادگی هایم؟ نه."بلاهت هایم"."حماقت هایم".به اینکه واقعا چقدر ممکن بود من به جای او باشم؟ به اینکه مگر من خدا را گم نکردم؟چندبار اتفاق افتاد که اصلا خدا نداشتم توی زندگیم؟ و چرا ، واقعا چرا، همان خدایی که نداشتم، از آن ورطه های وحشتناک بیرونم کشید؟ چندبارش که اصلا انگار کن کسی از پشت یقه لباست را بگیرد و دقیقا "بکشدت" بیرون!در این حد خطرناک.در این حد جدی. فکر میکنم من چقدر نزدیک بودم به موقعیت امروز او.من هم میتوانستم امروز یکی مثل او باشم، اگر خدا از پشت یقه ام را نمیگرفت...

از وقتی امده ام خانه، این نهایت بیچارگی آدم ها توی مغزم دوره میشود.این نهایت ضعفمان.اینکه چقدر فکر میکنیم خبری است و چقدر دوست داریم تاخت بزنیم توی میدان زندگی، گرد و خاک به پا کنیم و خودی نشان دهیم.اما به یک لحظه همه بدمستی هایمان روی سرمان آوار میشود. چقدر کوچکیم و توهم بزرگ بودن داریم...

به دوستم گفتم:" میدونم سخته.اما راستش فکرمیکنم لحظه هاییکه هیچی جز خدا برای آدم نمونده، لحظه های خیلی خاص و قشنگین..."متلاشی بود.خیلی.طوریکه نمیتوانم اصلا توصیفش کنم.با اینحال به نشانه تایید سر تکان داد.گفت :" اصلا نمیدونم چجوری از خدا بخام آبرومو نریزه.."گفتم:" بهش بگو اگه بخای ذلیلم کنی هیچ کاری برات نداره.خیلی راحت میتونی مثه یه ته سیگار زیر پا لهم کنی.ولی تو ذلتمو نخواه.تو با عدلت باهام مواجه نشو.با فضلت به دادم برس..." به خودم میگفتم در واقع.خودم باید اینجور با خدا حرف بزنم.خودم اصلا امشب باید دو دو تا چهارتا بنشینم رو به رویش و بگویم:" اصلا تو چرا من رو رها نکردی وقتاییکه من تو رو ول کرده بودم؟اصلا اون دفه که اون کله خری رو از خودم در آوردم تو رو چه حسابی دستمو گرفتی که پام لیز نخوره ته اون چاه ویل؟اصلا اون یکی دفعه که تو یه قدمی سقوط بودم تو چجوری به دهنم "نه " انداختی؟تو چجوری به همون پاهاییکه به اراده آلوده من رفته بودن توی آتیش، فرمان برگشت دادی؟تو چرا هربار که من از اساس زدم زیر همه چی و اصلا "خواستم" که نداشته باشمت، "نخواستی" که بی تو بمونم؟تو چرا منو بی خودت نکردی وقتی که من حتی نمیفهمیدم که بی تو بودن یعنی چه بلای عظیمی؟ چرا نذاشتی یه بار اون بلای عظیم سرم بیاد تا بفهمم؟اصلا تو چرا خوبی کردی به کسی که نه تو رو میشناخت، نه ازت چیزی خواسته بود، نه لیاقت لطفتو داشت؟چرا آبرومو نریختی وقتی میتونستی؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

امشب از خدا کلی سوال دارم...

/ 3 نظر / 5 بازدید
مهدی

امیدوارم روزی برسه که بیشتر آدما همدیگرو ببخش بخاطر چیزای بزرگتر و بهتر.

مهدی

دلم اونقدر کوچیک شده که فقط دنیا توش جا میشه.دنیا همه ی جاشو گرفته. پرم کرده از دلهره. دلهره ی نداشته ها. حالم بد شده. رفتم سراغ چندتا آهنگ شاد، ولی فایده ای نداشت. یه پیامک نوشتم تا بفرستم به دوستم، شارژم تموم شده بود. خواستم کمی گریه کنم و بغض رو بترکونم، نتونستم. آخه مردیم مثلا. دیواری کوتاه تر از شما پیدا نکردم. نتونستم برم بشینم پیش برادرم که اون اتاق بود. الان شاید آروم تر شده باشم.

مهدی

ممنون. هر چند هر بار رفتم سراغش مارو پذیرفته و فرقی واسش نمی کنه چندبار بریم سراغش، ولی نمی تونم برم سراغش. یه زمانی(دوران ابتدایی) هفته ای چند روز میرفتیم قرآن و بهش نزدیک بودم، ولی الان همون قدر دورم. نمیتونم به خودم بقبولونم که برم سراغش. مسخره به نظر میاد.