امشب پدر و مادرم میخوابند در حالی که فکر میکنند دخترشان یک استعداد شکوفا است.و احساس افتخار میکنند. حتی از توی اتاق خودم و با این همه فاصله و درهای بسته، بی نیاز از شنیدن، میتوانم لمس کنم تمام حس غروری را که دارند از داشتن "من". آن ها نمیدانند، که من یک فیلیر [1]  به تمام معنام. فقط من میدانم که چه فیلیر افتضاحی هستم.من و  یک نفر دیگر، تنها یک نفر دیگر در تمام این عالم. و البته "خدا". مادامیکه کس دیگری نمیداند ، میشود فکر کرد نیست.که همه چیز طور دیگری است.اما حقیقت با این فرضیات تغییری نمیکند. و روزیکه راز ها بر ملا شود، دیگر کسی به من افتخار نخواهد کرد.

از تصورش پژمرده میشوم.میدانم که حس گناهی با من است که زخمش به این راحتی ترمیم نمیشود. و این حس مثل یک نشتی در یک مخزن آب، گاهی تمام انرژیم را به هدر میدهد. گاهی کاملا فلجم میکند.باید پاک شود.ولی پاک شدنش مستلزم حرف زدن ازش است.و من نمیتوانم ازش حرف بزنم.تعداد چیزهاییکه اصلا نمیتوانم ازشان حرف بزنم خیلی زیاد نیستند.دنیای من ، دنیای افکار خیلی پیچیده نیست.ولی همان چندتا ، کمر شکنند گاهی.

کم بوده اند، خیلی یکم بوده اند روزهاییکه که من به این دو موجود شکننده ، حس غرور داده باشم.لااقل خوشحالم که هنوز روز برملا شدن رازها نیست و آنها امشب،  با حس غرور میخوابند...

 

***

failure . شکست. اینجا به معنی شکست خورده. متهمم نکنید به غرب زدگی.بعضی کلمات را واقعا نمیشود به فارسی نوشت. حس و حالشان، تاریخچه شکل گیریشان در ذهن، اصلا تولدشان در دنیای من ، در همان زبان مبدا بوده است.

/ 4 نظر / 2 بازدید
سلامتی

سلام ما تو فضایی سراسر آشفته زندگی می کنیم. هرکس هرچه رو که دوس داره به هم وصل میکنه و از اون نتیجه ای رو که می خواد میگیره. فقط عده ای بسیار اندک هستند که حقیقتا شجاعت این رو دارن که فقط دست تو دست حقیقت بذارن و با همون یه معیار برن جلو که اوه ه ه ... که چقدر کل جامعه ما از همچین چیزی فاصله داره. هرکس با افکار فروبستۀ خودش همه چیز رو میبینه...

سلامتی

از حرفای به یاد موندنی و حکیمانه جناب قمشه ای یادم مونده که می گفت: ما سر کردیم زیر یه لحاف قطور و تازه می خوایم خوش باشیم و آزاد، برای آزادی باید کشف حجاب کرد: در حیا پنهان شدم همچون سجاف... ناگهان بجهم ز زیر این لحاف (مولانا). کسایی که حقیقت رو ملاک میزارن لحاف رو زدن کنار. ما تو دایره تنگی هستیم و فقط همین دایره رو می بینیم واسه همینم محکم چسبیدیمش. فکر می کنیم ما همینیم. آره ما همین نیستیم. منم مث توام. باید از «لاک» خودمون بیایم بیرون: سخن در پرده می گویم چو گل از غنچه بیرون آی... که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی (خواجه حافظ).

مهدی

بله..........

مهدی

دوران دبیرستان و تا همین دو سال پیش در وهمیاتم به خودم می گفتم که بچه هامو طوری تربیت می کنم که خیلی بهتر از من باشن و بهشون افتخار کنم و حض داشتنشون رو ببرم. ولی الان اصلا چنین وهمی رو ندارم. چون نمی تونم روی خودم اثر بذارم. نمیتونم خوب باشم. بچه ها واسه خودشونن و ما هم واسه خودمون، البت اگه بچه ای وجود داشته باشه یا بوجود بیاد.