مامان میگوید :" پسر بدیم نبود.." .

خواهرم میگوید:" نه بد نبود.ولی زهرا باید با کسی ازدواج کنه که مغزش مثه خودش باشه". خواهر زاده کوچکم زیر لبی تیکه می اندازد :" یعنی خول و چل باشه!" خواهرزاده بزرگم از آنطرف یواشکی میخندد!

من فکر میکنم . "کسی که مغزش مثه زهرا باشه"...کسی که مثل من فکر کند...

از خانه خواهرم تا خانه خودمان طول میکشد تا این جمله توی مغزم حلاجی بشود. تازگی ها اینطوری میشوم. مغزم "delay" دارد! مثلا یک جمله ای بهم میگویند. من هم میشنوم.یعنی مطمئنم که در آن لحظه جمله را شنیده ام. جوابش را هم میدانم.ولی انگار همه اینها برای کسی غیر از من دارد اتفاق میفتد. یعنی فرمان صدور عکس العمل از طرف مغز صادر نمیشود.چند دقیقه میگذرد و من جوابی را میدهم که چند دقیقه پیش آماده کرده بودم! امروز هم چند ساعتی طول کشید تا متوجه شوم که این حرف چقدر میتواند وحشتناک باشد."کسی که مثل من فکر کند!". مساله این نیست که من ، طوری را که هستم دوست ندارم.مساله این است که تصور اینکه بخواهم با کسی مثل خودم زندگی کنم، تصور وحشتناکی است. سر کردن در یک سیالیت مدام، فرسایش تکان دهنده ای دارد. مدام درون افتادن و بیرون شدن از یک چهارچوب فکری، زیر سوال رفتن همواره تقریبا "همه چیز"، جنگیدن های درونی برای ابراز نکردن افکارت، شبیه اطرافیانت نبودن، تن ندادن به نرم های پذیرفته شده دیگران و در عین حال مقاومت در برابر تغییر ناگهانی و آشکار، و از همه بدترش به دست آوردن و از دست دادن مدام پایگاه ها و پناهگاه های معنوی، به اندازه ای سخت و طاقت فرسا هست که آدم دلش نخواهد با همین دست ماجراهای یک نفر دیگر هم یک عمر کنار بیاید. اما چطور ممکن است که کسی ، با چنین عقاید "بی تعریفی"، بتواند انتظار داشته باشد که یارش از یک یقین محکم برخوردار باشد؟؟این حقیقتی است که حالا کم کم دارد به طرز بیرحمانه ای جلوه میکند. اینکه من اینطوریم و در عین حال انگار دلم میخواهد طرفم این مراحل را پشت سر گذاشته باشد و بلاخره به یک "ایستگاه" ی رسیده باشد که بشود تویش قرار گرفت.اما هرکس سر راهم قرار میگیرد، توی یکی از همان ایستگاه های امن و امان به دور از همه این هیاهوهاست .مرا نمیفهمد.نوسان ها و طوفان های بنیان کن اعتقادیم برایش بی تعریف است. بدتر اینکه حتی اگر اول برایش جالب هم باشد، بعدا که با خودش فکر میکند، وحشتزده میشود! آدمهای زندگی من ، دست از این موضع وحشتزده شان در قبال سوال های من بر نمیدارند.و اشتباه خنده دار اخیرم این بوده که مامان هم کمی در جریان این مسائل قرار گرفته و او هم حالا وحشتزده است! فکر میکند من از راه به در شده ام و کلیه تلاش های من در جهت متقاعد کردنش که من خوبم و کسی باعث این سوال ها نیست و من همیشه همین بوده ام و حالا فقط نمود بیشتری دارد، بی فایده است.این البته آنقدری سخت نیست که مواجه شدن با این حقیقت که معانی بلند قبلی، آن حس و حال های بلند را برایت به دنبال ندارند. دردناک است جوریدن یک "هویت" جدید لابه لای درهم و برهم خرابه هایی که از هویت قبلیت باقی مانده..

نمیدانم برای "خدای قادر حکیم"، چقدر مهم است که "بنده" کوچکی مثل من، به حقیقتی دست یابد. منطقی اش را بخواهی نگاه کنی، دنیا انقدر شلوغ پلوغ است که تو باید گم باشی بین اینهمه آدم و موجود پوجود های متفاوت. اما دستکم فهمیده ام که برای فهم آن خدا، منطق را باید باز تعریف کرد.و من در بین الطلوعین روز بیستم، از دغدغه های ترسناکم اینجا مینویسم.در حالی که بیش از هر زمان دیگری از این دغدغه ها ترسانم. و همه دوست دارند این دغدغه های من تمام شوند.که من باز بشوم همان زهرای دبستانی که پشت بلند گو برای بچه های مدرسه و مادر پدرهایشان، دکلمه های عارفانه میخواند! که من باز بشوم زهرای قرآن خوان صبح های دبیرستان که تمسخر شدن های چادر و مقنعه بلندش را به هیچ هم نمیگرفت.و همه مطمئن بودند که همین مسیر را صاف میگیرد و جلو میاید. اما زهرا در میانه راه، از ادامه آن مسیر منصرف شد. و رها شد در هزار توی مسیرهای پیچ در پیچ دیگر.

/ 0 نظر / 15 بازدید