من، لیلی کدامیک میشوم؟

میخواهم فکر نکنم.خسته ام. خیلی خسته.ولی فکرهایم متوقف نمیشوند که بخوابم.میخواهم فکر نکنم به تمام حرف هاییکه میتوانستم بزنم یا نزنم. به تمام حرف هاییکه نباید میزدم. به حساسیتش.به هوش بالایش. به مهارتهای ارتباطیش.مهارت های "نفوذ" کردنش در دل آدم.به معیارهایش که با من همخوانی ندارد.به خودم که میدانم این انتخابم در نهایت یکجورهایی انتخاب بین دنیا و آخرت است انگار. حتی فکرش هم اغوا کننده است.خیلی از زوج های جوان و حتی غیر جوانی که میشناسم، آرزوی یک سفر خارجی را هم نمیکنند.چون انقدر خرج های مهم تر در لیستشان دارند که حالا حالاها نوبت به اینجور تمایلات فانتزی نمیرسد. خوب معلوم است که در چنین شرایطی، برای روح تنوع طلبی مثل روح من، پیشنهاد زندگی با آدمی که هرجای دنیا را که اراده کند میتواند بگردد، اغواگر است.اما باقی اش چه؟ 

معیارهایم...آسمانم..دنیایم...اصلا من کیم؟؟؟ باورت میشود زنده رود، که هر آدم جدیدی که سر راهم واقع میشود، به جای اینکه دغدغه ام بشود شناختن او، انگار ناگهان از خودم بیرون میجهم و اصلی ترین سوال زندگیم دوباره شروع میکند پررنگ و پررنگ و پر رنگ تر شدن...

من کیم...؟ معیارهایم چیست؟من آسمانیم یا زمینی؟ من آدم زندگی کردن توی یک خانه پنجاه متری هستم؟ آدم کنار آمدن با درآمد ماهی مثلا دو میلیون یک آدم؟یعنی عملا زیر خط فقر...از آنطرفش چه؟من آدم سفرهای مدام دور دنیایم با همسر فرضیم؟آدم مهمانی ها و معاشرت های آنچنانی ؟ آدم تنوع های رنگ و وارنگ زندگی یک آدم؟ من میتوانم همراه شوم با چنین کسی؟ اگر آن آدم اول در کنار همه آنچیزهایی که ندارد، آسمانش از جنس آسمان من باشد چه؟از جنس من..حتی آبی تر از من..اگر این آدم دوم بنظرم بی آسمان بیاید چه؟ من کدامیکی از این ها هستم؟مهم تر اینکه من دوست دارم "شبیه" کدام یکی از اینها بشوم که میدانم هر که را انتخاب کنی، چه بخواهی و چه نخوای، شبیهش میشوی.

برای کدامشان میتوانم فداکاری کنم؟

به کدامشان میتوانم دل بدهم؟

کدامشان پدر بهتری برای فرزند من است؟

من لیلی کدامیکی میشوم ؟

من لیلی کدامیک میمانم؟

نمی دانم. حکما امشب هم شب فهمیدن جواب هیچ کدام از این سوالها نیست.اما منم و ماجرای همیشگیم با خواب. منم و "من هایم". که همیشه همان موقعی که فکر میکنی یکپارچه شده ای ، سر بر میاورند. خودی نشان میدهند و تو را به تعجب وا می دارند که :" این تا حالا کجا بود که من ندیده بودمش؟". این بخش من که معطل بماند آسمان آبی تری میخواهد یا زمین  رنگ و وارنگ تری، کجای این همه آسمانی بود که فکر میکردم مرا به اندازه کافی مسخر خودش کرده طوریکه هیچ خلل و فرجی برای هیچ رنگ دیگری نمانده؟ چرا تاحالا اینهمه خوشبین بودم که میدانم چه میخواهم و ایده آلهایم آنقدر پررنگ و مشخص بودند؟؟؟چه بر سرشان آمده حالا؟؟؟

نمیدانم. باز هم از آن شبهایی است که فقط میخاهم بخابم..

/ 1 نظر / 24 بازدید
یگانه

با وجود تردیدم که آیا بخوانم یا نه....آیا دوست دارد بخوانمش یا نه ...از بالا شروع کردم و ............. چقدر منی! چقدر انگار من نوشته ام این ها را! چقدر خوب بود! چقدر خوب است که می نویسی..انگار یک نفر دیگر هم توی این دنیای هیشکی به هیشکی دغدغه هایش شبیه من است! انگار که تنها نباشم ...