ساعت ده میرسم خانه.در شرایطی که باید چهارشنبه کارم را تحویل بدهم و هنوز رسما هیچ کاری نکرده ام.از تکرار این جمله بسی خسته ام.اما باز مینویسمش و باز تکرارش میکنم.عصر، رفتم کلاس.تصمیم گرفتم که بروم و همه عواقب صرف چهار پنج ساعت وقت را در این بی وقتی نزدیک تحویل پروژه ام ، با تمام وجود پذیرفتم.اینها تلاش هایی است که من در جهت "متمایز" شدن میکنم.و متمایز شدن، یکی از نشانه هاش این است که تکلیفت با تصمیم هایی که میگیری مشخص و معلوم است.

کلاس خوب بود و اگر نمیرفتم حتما چیز بزرگی را از دست می دادم. گاهی که دارم سعی میکنم تبدیل به "اغلب" اوقات شود، حساب میکنم :" مگر من چقدر زنده ام؟" چه کسی میداند چقدر زنده است؟ و اگر قرار باشد بمیرم چه چیزی برایم مهم تر است؟زمان برده است تا به این نوع تفکر رسیده ام.به اینکه باید سعی کنم در عین زندگی عادی، به آنچیزهای مهم تر هم برسم.به اینکه چطور تمام مدت توی مغزت دوره شود که "مرگ نزدیک است" ، و افسرده نشوی،و منفعل و راکد نشوی،و سعی کنی از همان چیزی که فعلا داری، بهترین را برای خودت و آینده ات بسازی

برمیگردم از کلاس و تمام طول راه از زیر زمین تا روی زمین مترو را دارم به چادرم نگاه میکنم.روزهای کلاس چادر سر میکنم.حالا ساعت نه و سی شب است و مترو پر از آدمهایی که  از لحظه تاریک شدن هوا به بعد، جنس مونث را طور دیگری نگاه میکنند.یادم به دیروز میفتد و آنهمه وسواسم در انتخاب کلماتی که مرا به او منتقل کند. آنهمه تلاشم برای ان کاربرد محتاطانه واژه "درد" ،طوریکه بنظر ثقیل و ریاکارانه نیاید و در عین حال همه ان چیزی باشد که میخواهم بگویم."فهم درد"..و آن عکس العمل عجیب یک تحصیل کرده شاغل سی و یکساله که "لری حرف بزنید که من بفهمم.درد که میگید مثلا یعنی چی؟یعنی همون درد که آدم دستش میبره درد میگیره؟؟" و آن حس فروریختن بعدش در من.و آن بوی زحم و خامی که این حرفش باعث میشودحس کنم.نه نسبت به او.بلکه نسبت به "خودم"!

میدانم اگر چادر سر کنم، احتمال بیشتری دارد که کسی که سر راهم قرار میگیرد دستکم اندکی عمیق تر باشد و با واژه هایم آشناتر. میدانم اگر چادر سر نکنم، همینطوری میروم به سمت مسیری که هرچه بیشتر احتمالش میرود که تهش، عروس خانواده راحت و کمتر مقیدی باشم با دغدغه های بیشتر "عقلانی" و کمتر" دلی".میدانم که دوست نداشتم تعریف شدن در چهارچوب چادر را و خودم را بیرون انداختم تا کسی که از بیرون میبینیدم نتواند به سرعت رویم برچسبی بزند.میدانم که دلم در ان چهارچوب قبلی مانده و بیرون نمیاید چون نمیخواهم بیرون بیاید.چادرم را از بعد بیرون آمدن از کلاس درنیاورد ام.دست میکشم روی توپ توپ های بزرگ و کوچکی که طرح چادرم است. بعد محکم تر میپیچمش دور خودم و باز سوالها سرازیر میشوند توی مغزم :" چادری؟مانتویی؟ من کدامشان هستم؟".جوابی ندارم.میدانم اگر باز چادر سر کنم، باز همان استدلال های بی پایان به قوت خودشان باقیند که " این احمقانه است." میدانم اگر چادر سر نکنم، همواره نه شب به بعدهایی روی پله برقی های مترو هستند که مرا به سوی خود چادریم پرتاب میکنند.و من بین این دو حالت گریز ناپذیر درونیم، آونگ وار در نوسانی دائمیم..

داعش شهر دیگری را هم گرفته. فعلا به سوی شرق میروند. نه آواره های ایزدی کوه های سنجر  توی ذهنم میایند،نه دخترکان زیبارویی که به اسارت دیو رفته اند.فقط به این فکر میکنم که "کربلا و نجف ، جنوب عراقند". من وقتی میشنوم داعش، فقط تو را مجسم میکنم. صدای اس ام اس گوشیم بلند میشود.دلم فرو میریزد.بر اساس تقارنی ناخودآگاه، فکر میکنم حتما آن اس ام اس موعود است که وقتی گفتم :" بی خبر نرید" گفتی "نه..اگر قرار برفتن شد، به همه خبر میدم". به همه...من برای تو "همه" ام.و تو برای من  "یکی".یکی که مرا شناخت و گذاشت که بشناسمش. یکی که صلابتش مرا به حیرت انداخت. یکی که اگر برود، دنیا بدجوری خالی میشود..

بر میگردم سر پروژه.

/ 3 نظر / 14 بازدید
مهدی

خیلی چیزا میتوم بنویسم. ترجیح میدم ننویسم.

مینو

:D بچه اصفهانی که اسم وبلاگت زنده روده ؟

مهدی

ایشون بچه نیستن یه کمی بزرگ شدن