اصل حالم؟

هیجان زده ام.

کلاس های شنبه بشدت هیجان انگیز و بشدت مملو از اتفاقات و ایضا فشارات مختلف از نواحی متفاوت است.

بار فکریش به قدری وحشتناک است (وحشتناک در دیکشنری زهرا به معنی خفن/شدید / خارق العاده و باحال است)که وقتی برمیگردم خانه فقط مینشینم روبروی مانیتور و تایپ میکنم و موزیک با صدای بلند بلند گوش میدهم و فیس بوک چک میکنم(بله.بازم فیس بوک!) که از خستگی بیهوش شوم.از تنها شدن با هجم وسیع داده های شنبه عصرهایم بشدت فراریم. این ها اثرات حضور در "جمع" است که م.م مرا بدان توصیه نموده است. و از انجائیکه م.م موجودی است الزام آور(چنانچه سابقا ذکر شد)، من خودم را با صورت پرت کرده ام توی جمع! و راستش دارم خفه میشوم ولی لازم است.

خوبی انزوا این است که مدام با خودت تخیل میکنی که همه چیز خیلی خوب است و تو هیچ مشکلی نداری.ته ته مشکلت این است که تنهایی آزارت میدهد.ولی غیر از آن واقعا مشکلی نداری و میتوانی خیلی شیک و پیک و اساسی مدام به تحلیل همه آدمها و مسائل پیرامونیت بپردازی و بهشان نمره بدهی و از دور دستی بر آتش داشته باشی و واقعیت آن است که جرات نداری خودت را قاطی هیچ ماجرایی کنی درواقع همه چیز خیلی خوب است زیرا تو  چیزی جز یک کبک نیستی که سر در برف تنهایی خودت فرو کرده ای و احساس آرامش میکنی. وقتی آدم منزوی در معرض جمع واقع میشود، اول پنیک میشود.باور کن راست میگویم.قرار گرفتن در جمع میتواند خیلی وحشت آور باشد.و این وحشت ناشی از مراحلی است که باید طی شود تا تو کم کم ماسک هایت را کنار بگذاری و به خودت برسی.و خودت باشی.حتی در میان جمع.و خوب این اصلا کار ساده ای نیست.اما رفته رفته بهتر میشود.و من  تازه دارم پی میبرم به اینکه من چه موجود اجتماعی باحالی هستم اگر بخواهم.

و خوب این وسط یک سری آزارهایی هم هست که باز تجویز م.م است. مثل اینکه از قصد باید توی همان جمعی باشم که آ هست تا با او "مواجه" شوم.و این تیکه "مواجهه" اش منو کشته!و بنوبه خود خیلی خیلی خیلی سخت است. هربار که حتی در شعاع نه چندان نزدیک همسایگی هم در کلاس واقع میشویم هردو سر به تو میگردیم! و اگر نگاه ها اتفاقی تلاقی کند سریع جهتش را تغییر میدهیم.و کلا سعی داریم فکر کنیم که هر کداممان برای آن دیگری چیزی جز یکی از صندلی های چرمی سیاه کلاس نیست.ولی در واقع هر دو واقفیم که بیش از اینیم.و بقول خارجکی ها we have got a history together و این جمله را عمدا به انگلیسی نگاشتم چونکه بعضی جمله ها واقعا معادل فارسی درست درمانی ندارد.

اما در کل خوب است. و من شروع کرده ام به کشف خودم.و خودم را بیشتر از قبل دوست دارم. مخصوصا حالا حس میکنم توی خیلی از احساسات آزار دهنده تنها نیستم و خیلی ها مثل منند. کم کم حرکت میکنم به سمت  ان هدف بلند مدتم.و البته قبلش بایستی ارشد را تمام کنم.و ما ادریک ما الارشد!!! اما باید خواند دیگر. چرا؟زیرا!

/ 2 نظر / 19 بازدید

قرار گرفتن در جمع میتواند خیلی وحشت آور باشد.و این وحشت ناشی از مراحلی است که باید طی شود تا تو کم کم ماسک هایت را کنار بگذاری و به خودت برسی.و خودت باشی.حتی در میان جمع.و خوب این اصلا کار ساده ای نیست.اما رفته رفته بهتر میشود. بسیار حرف صوابیه. تا کی این نقاب رو بر چهره داریم؟ نقابی که می دونیم افتادنیه. لازم نیست پیش کس دیگه ای بیفته. پیش خودمون بارها و بارها افتاده و شرمنده شدیم. اما آیا هیچ وقت به این فکر کردیم که چرا شرمنده شدیم؟ جواب اینه که گوهر ما چیزیه که باید اون باشیم. باید خودمون رو اونطور که هستیم بروز بدیم ولو اینکه این خودبودگی باعث خیلی چیزا بشه. باعث خیلی چیزا، این خیلی چیزا را به معنای حقیقیش باید فهمید. واقعا روابط و ضوابط من عوض میشن. اما حرف اینه که هیچ گریزی، مطلقا هیچ گریزی از این خودبودگی نیست. باید شهامت داشته باشیم. باید یکبار برای همیشه خودمون باشیم به هر قیمتی. خدای من. مضحک تر و وحشتناک تر از این قضیه که ما حتی یک لحظه قادر نیستیم وضعیت حقیقی خودمون رو تحمل کنیم چیه؟. ما چی هستیم؟ چی شدیم؟.

سلامتی

هر چیز و هرکس باید خودش باشه. خودبودگی یعنی وضعیت حقیقی. وضعیت حقیقی هرکس رو خود او می دونه. من یا کس دیگه ای به ذات او دسترسی نداریم که بدونیم وضعیت حقیقی او چیه. اما مشخصا وضعیت حقیقی ویژگی های عامی هم داره. من جمله نترسیدن از نقد، تکرارنکردن آنچه بالاجمال همیشه میدانیم اشتباه است، مهمترین ویژگی یعنی حرکت و بودن بر مبنای تفکر و... . می توان گفت که بر مبنای تفکر مهم این است که چه باشیم. پاسخ اینه که اتفاقا مهم اینه که شما بر مبنای تفکر باشید، حالا هرچی، مطلقا هرچی می خواید باشید. فقط باری به هرجهت نباشید. ضمن اینکه ما میراث عظیمی از متفکرین مومن و غیرمومن داریم که همه به یک چیز ارجاع میدن و اون خودیودگیه. تمام حرف انسان های بزرگی مثل مولانا اینه که شما فقط باید غبار رو کنار بزنی. معنای این حرف هم فقط اینه که خودت باش. پرسش مهم: من چیم؟ تو هیچ نیستی. ذات تو هیچ کدوم از چیزای دو رو برت نیست. ذات تو هیچه. پس هیچ باش. خودت رو با هیچ تعریف کن. ما معمولا خودمون رو با مرگ تعریف کردیم از قبل: ما گریزندگان از مرگیم. هرکاری میکنیم تا از مرگ فرار کنیم. تمام کارهای ما، ولو اینکه ندونیم در جهت گریز از مرگیه که مجهوله.