از طوفان به ساحل میرسم.زندگیم تکرار هر روزه طوفان های کوبنده و بعد  آرام گرفتن در نزدیکترین ساحل های "بین راهی" است. است. دریانورد شده ام!

دیشب یکی برایم نوشت :" خواب دیده ام خوب میشویم.ما به نوع خاصی از بیماری "بودن" دچاریم"! نوع خاصی از بیماری "بودن"...او با واژه های فلسفیش قصه ها را روایت میکند و من تنها فکر میکنم : "تربیت شدن سخت است".

سپردن خود به دست مربی "نادیدنی" هستی، سخت است.اعتماد کردن به "عقلی" بالاتر از عقل خود.به شناختی ورای شناخت خود. پذیرش اینکه آنچه تو را بزرگ میکند، الزاما آن چیزی نیست که تو را آرام میکند یا حال خوبی به تو میبخشد.گاهی ، حتی باید بگویم "اغلب" اوقات، آنچه تو را بزرگ میکند درست کاری ترین ضربه ها را هم به تو وارد می کند. و این چیزی نیست که عقل حسابگر بتواند بپذیرد. مثل عقل حسابگر من.که هرروز از نو باید مجابش کنم که چرا تمام لذت سفری که اینقدر آرزویش را داشته ام ، سهم من نیست .و در عوض من باید به زندگی ادامه بدهم. باید بپذیرم که بودن در کنار والدینم با تمام خصوصیاتشان ، آن چیزی است که الان باید انجام بدهم.و سفر اربعین کربلا با "تمااااااااااام" وزن و ارزشی که در زندگی من دارد، الان اتفاق نمیفتد.و این قطعا مطلوب من نیست.این چیزی نیست که به من "حال خوبی" بدهد. گاهی بدجور کسلم میکند.به همم میریزد اینهمه تضاد بین آنچه با تمام وجودم میدانم و حتی فراتر، "حس میکنم"  که میخواهم.و"واقعیتی" که سنخیتی با دلخواه های من ندارد. اما این اتفاقی است که باید بیفتد. برای در هم شکستن دژ محکمی به نام "حس". که بعضی ها همه عمرشان را پشت این دژ اسیر میمانند و هیچوقت از آن فراتر نمیروند.حتی در امور معنوی.

در عوض همه حرمان ها اما، هستند اتفاقاتی که آرامم میکنند.کد هایی هستند که مجابم میکنند که تنها نیستم.که راه بسته نیست.که راه، محدود نیست به آنچه "حس" حکم میکند."راه"، اصالت دارد و "حس"، نه....

/ 1 نظر / 16 بازدید
احسان

سلام دوست عزیز وبلاگ خیلی جالبی دارید. من مطالبتون رو خواندم عالی بود. ممنون میشم به وبلاگ منم سربزنی و تبادل لینک کنیم.