مساله عمده ای دارم من.و آن همانا "متمایز نبودگی" است.توضیح انکه، در تعریف آدمهای "متمایز" در روانشناسی(و من دارم رشته روانشناسی نمیخوانم!گفتم یادآوری کرده باشم!) خصوصیاتی ذکر شده.  و یکی از آنها این است که "آدمهایی هستند که تکلیفشان با تصمیماتشان معلوم است" . مهم نیست "چه تصمیمی"؟.مهم نیست درست یا غلط. مهم این است که وقتی آن تصمیم را میگیرند، دیگر با خودشان جدالی روی این قضیه ندارند که "چرا". تصمیمشان را اتخاذ میکنند و بقیه روز را بی ذره ای فکر در باب آن موضوع سپری میکنند.وایضا روزهای بعدش را.

از این لحاظ(و چه بسا از لحاظات دیگر.ولی چون دارم روانشناسی نمیخوانم و دارم هوش مصنوعی میخوانم و برخلاف نظر بسیاری از افراد جامعه ، هوش مصنوعی اصلا از زیر شاخه های روانشناسی نیست، فلذا من از باقی خصوصیات روانشناسانه آدمهای متمایز بیخبرم)  من آدم متمایزی نیستم. تصمیمات من "اتخاذ" نمیشوند . به این معنی که یک تصمیمی را "بگیرم"  بگذارم لب تاقچه و بروم پی کارم.بنظرم فعل مناسب تر برای آنچه بر سر تصمیمات من میاید، معادل انگلیسیش هست.تصمیمات من به معنای واقعی کلمه make میشوند. منتهی باز به لحاظ فرآیند این make شدن، من و انگلیسی زبان ها با هم فرق داریم.یعنی یک انگلیسی زبان وقتی میگوید i made a decision ، منظورش این است که هر تمهید و تفکر و "مواد لازم" ی برای "درست کردن" تصمیمش لازم بوده، از قبل مهیا میکند و بعدش "به یک تصمیم میرسد". یعنی make گفتن انها یکجورهایی همان "اتخاذ" گفتن ماهاست.ولی برای من ، این پروسه هم قبل از "رسیدن به تصمیم " در جریان است، هم بعدش و هم دیده شده که "تا همیشه"!

تکلیف من با تصمیم های زندگیم معلوم نیست. من ممکن است در یک لحظه ای در زندگیم فکر کنم که درست ترین کار ممکن همان است که تصمیم گرفته ام انجام بدهم.من ممکن است حتی تا شب همان روز یا تا فردایش یا تا هفته بعدش هم همین فکر را بکنم.ولی یکدفعه تصمیمم راه میفتد و میرود زیر چتر "سوال"! بعد مثل دومینو همه آن تمهیداتم در راه رسیدن به آن تصمیم فرو میریزد و من میفهمم که "چقدر احمق بوده ام"! این اتفاق بخصوص زمان هایی میفتد که من در در قبال یک فرد  یا افراد دیگری باید تصمیم بگیرم.و احساسات انسان دوستانه ام قل قل گرفته.بطوریکه در ان لحظه هر احساس منفی دیگری نسبت به آن آدمها را پوشش میدهد. و باعث میشود یک خیری یکدفعه مثل تیر از چله کمان رها بشود و از من به آن ها برسد.بعدش چه بسا ممکن است تا شب حالم خیلی هم خوب باشد و اصلا بخودم افتخار کنم که چیزی از خودم را در اختیار دیگری گذاشته ام.و آن دیگری،تا شب برای من فقط "دیگری" است.اما بعدش؟بعدش تبدیل به "کفتار" میشود! نه اینکه تبدیل میشود.اصلا بوده! یعنی این جز صفات آن دیگری هست که مدام دوست دارد از آدم یک چیزی بکند.مساله این است که یکدفعه در دایره توجهات من قرار میگیرد که " اوا..این که همون بود که دفعه قبل هم دربارش به این نتیجه رسیده بودی که چقدر کفتار صفته و همیشه میدونی که موزماره و زیر آبی میره و ظاهرشو خوب و مهربون نشون میده و ای خاک بر سرم شد که باز یادم رفت و بهش سواری دادم!"

و این عجیب است.اینکه اسم یک کاری و  کل دلایلی که برای انجام یک کاری داری، به این سرعت میتوانند تغییر ماهیت بدهند. اسم خیرخواهی میتواند بشود "سواری دادن" و دلیلش هم از انسان دوستی و خدا و این حرف ها برسد به"حماقت".و عجیب تر اینکه چرا من هیچوقت "کفتار صفتی" آدمها را به موقع به یادم نمیاورم..

نمیدانم چکار کنم که "متمایز" بشوم.گاهی فکر میکنم خودم چقدر گناه دارد طفلکی.یعنی این رفتاری که من با خودم دارم که در یک لحظه تاییدش میکنم و چند ساعت بعد زیر سوال میبرمش بخاطر همان چیزی که تایید کرده بودم، اگر با هر آدم دیگری توی زندگیم داشته باشم از من متنفر میشود.طفلکی این خود بی زبان، که هیچ راه فراری از من ندارد..

/ 5 نظر / 6 بازدید
مهدی

کمی بخند http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1393/3/10/2300041_311.jpg

مهدی

داشتم یه کمی در مورد "پرستیدن" فکر می کردم. به نظر شما پرستیدن یعنی چی؟ یک عمله؟ یه ابراز کلماته؟ یا چی؟ بعد از اینکه آقای روحانی رئیس جمهور شدن و در ادامه ی این اتفاق اصلاح طلبان و مخالفان قبلی ها به میدون اومدن(البته دوست نداشتم از مخالفان استفاده کنم، ولی انگار مجبورم) و فضای رسانه ها و کشور کمی شلوغتر و انگار آزادتر شده، که حرفهایی زده میشه که آدمو بدجوری درگیر و نگران میکنه. قبلی ها رو به اسم افراطیون اسم می برن و تند رویی افراطیون رو یک اشتباه بزرگ میدونن که باعث شده ایران در ارتباط بر قرار کردن با بقیه دنیا ضعیفه کنه. حتما ذهن شما هم درگیر این ماجراها هست؟

مهدی

لب خندون در قندون تبریک عرض می کنم این ایام رو دعا کنید که بی نصیب نمونم و نمونیم

مهدی

من دوست دارم و می خوام که این بلوغ سیاسی از کوچه ی ما شروع بشه. دوست دارم که در این زمینه در آینده فعال بشم. اگه خدا بخواد. باید زودتر اتفاق بیفته و شما هم امیدوارم که باشین.

مهدی

تا دام در آغوش نگیرم نگرانم...