درسی است به معنای دقیق و ادق و اصح کلمه ،"خفنننننننننننننننننننننننننن" و "خفه" کننده.درسی است به شدت زیبا و به شدت سخت.حالا اگر با استاد س هم این درس را داشته باشی که دیگر واویلا.این همان استادی است که به شدت دوستش دارم و به شدت جانم را طی این دو ترم به لب رسانده. به یک نمونه اش توجه کنید مثلا: بچه ها روز آخر کلاس از استاد میپرسند از کجاها امتحان داریم؟ میگوید:" فصل های یک و دو و سه و چهار و پنج و هشت ! "حالا این فصول را که اینطور میفرمایند هریکیش دارای چیزی حدود 150 الی 200 و بعضا تا حدود 300 صفحه انگلیسی قطار شده پشت هم است.بعد خود خواندنش یک چیز است.سوالات ته فصل یک چیز دیگری! بعد اضافه میکنند مقالات معرفی شده.آنها هم سرجمع چیزی حدود 100 صفحه است.و خود جزوه نیز چیزی در حد هفتاد صفحه.

الان شب امتحان است.کلیه بچه ها بلاتفاق گیج مطلقند! هی بهم زنگ  و اس ام اس و ایمیل میزنیم.یکی از یکی بیخبر تر! هرکسی یک چیزی از یک گوشه ای خوانده و هیچ کس هم نمیداند چجوری قرار است سوال بدهد. و همین وضعیت را شب امتحان های آن دو درس دیگر که با استاد س داشتم، ترم قبل تجربه کردم.اصلا ارشد کلا اینطوری است. نمیدانی باید چکار کنی.تا بیایی بفهمی هم دوسالت گذشته.من که نه فصل ها را کامل خوانده ام.نه مقاله ها را کامل بلدم.نه مساله ها را.نه جزوه را.اصلا هم عین خیالم نیست.و فقط ذوق زده ام که دارد تمام میشود.و گرچه بعدش پروژه هاست.ولی همین که امتحان نیست عالی است.

برنامه ریخته ام فردا شب بعد از امتحان و کلاس، بروم پیش خواهر زاده ام و با هم بنشینیم خانواده سیمپسون ببینیم و پفک بخوریم و برای چندساعت هم که شده خودم را از همه مسئولیت های "انسان بودن" با تمام قوا رها کنم!

 

پ.ن: "مسئولیت های انسان بودن" الان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

/ 0 نظر / 4 بازدید