* از صبح نشسته ام سر فصل چهار و تصمیم گرفته ام این بار نگاهم را به کل قضیه عوض کنم.یعنی در واقع خسته شدم از این تصور که چند هفته ای است فکر میکنم من نمیتوانم فصل چهار را بفهمم و در نتیجه فصل چهار را نمیخواندم. امروز تصمیم گرفتم فکر کنم میتوانم. بدک نبود.اولا متوجه شدم که طفلکی خودم تقصیری نداشته و خیلی از مباحث وابسته به فصل یک بوده.بنابراین در واقع چهار و یک را همزمان خوانی کرده ام. دوما کاغذ و قلم گذاشتم جلوم و یکی یکی مطالب را برگردان از انگلیسی به فارسی کرده ام.این هم از جمله مسائل عجیبی است که کتاب زبان اصلی خواندن در طول این یکسال و نیم برایم معلوم کرده.این که انگار هرچقدر هم زبانت خوب باشد و هیچ مشکلی در درک مطالب زبان اصلی نداشته باشی، بحث یادگیری یک چیز جداست. بنابراین امروز که تصمیم گرفتم جدی برای فصل چهار وقت بگذارم، لاجرم به نوشتن و برگردان به فارسی هم رو آوردم.

* یک بنده خدایی در فیس بوک پیدا شده بود که دوست داشت سلام کند و حرف بزند.حرف هایمان هم همگی در طیف صحبت های بسیار عالمانه و عرفانانه و این ها جای میگرفت. بعد یک شبی دیدم نوشته "سلام رفیق"! و این شد که آن روی گودزیلای من هویدا شد و با محترمانه ترین لحنی که میتوانستم بهش فهماندم که دوست ندارم اینطوری خطابم کند .بنده خدا کوتاه آمد.ولی در جملات بعدیش یک سری تعریف و تمجید گونه هایی بود که باز مجبور شدم گودزیلا را از وسط راه برگشت به خانه فرابخوانم.و باز با لحن بسیار محترمی (گودزیلای من بسیار با ادب است) برایش جا انداختم که خوشم نمیاید الکی ازم تعریف شود.  بنده خدا از آن شب به بعد دیگر نه سلام میکند نه علیک. و خدا گزینه چت را در تقدیر من تیک زد صرفا برای اینکه نابودش کنم هروقت رخ میدهد!

* آ.ف از کربلا برگشت.امروز بعد نماز مغرب بود که پیامکی آمد و من را که منتظر بودم ببینم باز کدام شرکتی/فروشگاهی/رستورانی/همایشی/کوفتی تصمیم گرفته وجودش را به اطلاعم برساند، شگفت زده کرد.بلاخره یکی از چندین پیامکی که فرستاده بودم و جویای حالش شده بودم ، رسیده بود و پاسخ داده بود.تازه رسیده بود به مرز.از م. هم خبر نداشت.

*امروز نرفتم خانه خواهرم که اکسترنال هاردش را درست کنم.میتوانستم.ولی نرفتم. از عصر تابحال دارم به مفهوم "محبت" و "گرما" فکر میکنم. فصل چهار هم که طبعا جلوی رویم پهن است. افکارم به جایی نمیرسد. از اینکه نرفتم نادمم.ولی اگر میرفتم شاید ته دلم فکر میکردم که چه شاخ غولی شکستم که با وجود بی میلی ، رفتم. و به این ترتیب خدا توجیه را آفرید.

*فردا آن یکی خواهرم میاید. از هفته قبل قرار مدار گذاشته که برویم بیرون با هم.از این کارها که صدسال یکبار هم نمیکنیم. من هم با کلی ذوق استقبال کردم.ولی فکر کنم باید کنسلش کنم. فصل چهار تمام نمیشود تا پنجشنبه.

* تصمیم گرفته ام بنویسم زنده رود.این چند روز به این نتیجه رسیده بودم که ننویسم.ولی باز مینویسم. مهم هم نیست که چقدر بی سر و ته. مینویسم.

/ 3 نظر / 24 بازدید
مهدی

واسه شما گودزیلا، واسه یکی خشم اژدها، اینا بازم بهتر از کینه و عصبانیت و اینهاست رفیق بیشتر آدما از تعریف شدن بدشون میاد. منم همینطور. حتی اگه یه کم باشه. البته یه نوع ارزیابی هم میشه در نظرش گرفت و ازش کمک گرفت. من سعی میکنم از دیگران سوالات خاص بپرسم. سلامت باشین «ما می توانیم»! فصل چهار که چیزی نیست. ولی از اون جملتون ناراحت شدم که گفتین این رشته عمرش تو دنیا تموم شده. شاید شما کسی باشید که دوباره زندش بکنید البته اگه حوصله ی ادامه دادنش رو داشته باشین.

مهدی

خواستم گودزیلاتونو ببینم که انگار که دیدمش. و الی به من چه که ...

مهدی

http://www.matilda.ir/wp-content/uploads/2014/08/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2%DB%8C-2.jpg