فریادهایی بر سر "واقعیت"

فکرش را بکن.یک عمری فکر کنی ماحصل همه لحظه هات و مهم ترین هدفت و اصلا دلیل بودنت این است که چی؟که "حقیقت".که "حقیقت" بدون هیچ اضافه و کمی.که اگر نباشد یعنی کل همه چیز به درک سیاه.بعدش یک روز بروی به استادی که فکر میکنی "حقیقت" را میداند بگویی و حسابی به ریشت خندان شود! و بگوید که :" پیشنهاد میکنم کل شرایط موجود رو بعنوان یک "واقعیت" و نه بعنوان یک حقیقت در نظر بگیری و بچسبی به کارت!".

الان دلم میخاد غر بزنم حسابی. و کلی حرف منفی اینجا بنویسم.و لطفا اگر کسی حوصله منفی خوانی ندارد اینجا را نخواند.این کوبه های محکمم روی دکمه های کیبورد الان لازم است.چون ممکن است اگر این کار را نکنم منفجر بشوم.آخر تو چه میدانی حمله استرس یعنی چه؟ ها؟چه میدانی؟ همانطور که من نمیدانم و نمیفهمم که مثلا آن دخترهای خوشگل مو بلند صربی الان که همه چیز زندگیشان رفته زیر آب، چه حسی دارند توی ورزشگاه ها و اردوگاه های موقت اسکان سیل زده ها.که وقتی همه زندگیشان را، همه چیزهاییکه لابد دوستشان داشتند و باهاشان خاطره داشتند گذاشتند و از خانه های تا خرتناق فرورفته شان زیر آب بیرون آمدند، چه حالی بوده.یا آن نوجوان سوری تحت محاصره . یا آن دختر نیجریه ای که  نزدیک دو ماه است خانواده اش را ندیده و بوکوحرام یک کیسه انداخته روی سرش و میگوید مسلمانش کرده ومیخاهد بفروشدش چون دختر باید شوهر کند به یک مردی.من آنها را نمیدانم.تو، هر تویی که هستی، اصلا تو زنده رود، تو هم من را نمیدانی.و این وضعیت بعضی وقت ها کشنده است.این همه که ما آدمها همدیگر را واقعا (و نه حقیقتا!) نمیدانیم، کشنده است.

من این تیپیم.من یک هو میزنم به تیپ و تاپ همه چیز.من نمیتوانم تاب بیاورم که یک روز آرام و خوش و خرم بگذرد.من خودم زندگیم را شخم میزنم.اگر دستم به زندگی نرسد خودم را شخم میزنم.از سرتاپای وجودم الان زخمی آن کلنگ هایی است که هی روی سر خودم فرود آورده ام.من همه دادهام را جمع میکنم میبرم یک جایی سر یکنفر میزنم و میایم بیرون. من به ان یک نفر "وابسته" میشوم و آن یکنفر هیچوقت نمیفهمد. من از کاه کوه میسازم.کوه ها را بعدش میتراشم که بشوند شبیه "فرهاد تراش" .که یک لحظه بایستم جلوش و باز همان حس بی نظیر آن روز سفر کرمانشاه بیاید برم دارد با خودش ببرد.من احمق دنبال "حقیقتم". حقیقتی که حالا باید جایش را با کمال احترام بدهد به واقعیت.و خوب به درک سیاه که واقعیت لعنتی قدش خیلی کوتاهتر از این حرفهاست. لابد حقیقت باید بزرگواری کند دستش را بگیرد بکشد بالا و با سلام و صلوات بنشاندش جای خودش و بعد هم راهش را بکشد برود.یعنی اگر فحشم میداد بهتر از این حرف بود.

غرهام هیچ ربط معنایی ندارند بهم.من داد نمیزنم.من میکوبم روی کیبورد.بعدش سر به زیر میشوم برمیگردم سر درس.

*

بلاخره باریدن گرفت.آسمان.نه من.

/ 5 نظر / 20 بازدید
مهدی

شاید انتظارتون از استاد بالا بوده...

مهدی

خداوند همه چی رو جفت آفریده..... "واقعیت" "حقیقت"

مهدی

و نتیجه در هم آمیزی این دو میشه یه آدمی که قاطی کرده

مهدی

احتمالا این وسط یه کلمه ی دیگه ای هم باید باشه که از برخورد آقا واقعیت و خانم حقیقت بوجود میاد. این کلمه رو بعد از مرگ ملتفت خواهیم شد. تا حالا از کلمه ی ملتفت استفاده نکرده بودم.

مهدی

سلام زهرا خانم یه عرضی داشتم خدمتتون که شاید موثر بود و تبدیل به طول شد در مورد پروژه ی دانشگاهیتونه، البته این عرض رو جسارتا خدمتتون عرض می کنم با توجه به اطلاعات و شناختی که از شما دارم. و اون اینکه اگر یک موقعی نیاز به سرمایه گذار برای سرمایه گذاری روی پروژتون داشتین، یه ندایی هم به من بدین تا به شوهر خاله انتقالش بدم. هر چند به ایشون نمیشه گفت پولدار در شهری مثل تهران، ولی شاید اتفاق خوبی افتاد. مطمئنا اطمینان از سودآوری و بازگشت سرمایه عاملی خواهد بود موثر. متشکرم