هربار که تو را میبینم، بعدش که برمیگردم خانه، بخودم حق میدهم که کمی بنشینم با دلم.تنهای تنها.و آهنگی را بگذارم که هی بخواند.و خودم را دوره کنم. آشوبم نمیکنی. تو پخته ای. حسی که به من میدهی حس پختگی است.حس امنیت. ماجرای تو، ماجرای شیدایی نیست.ماجرایی است سبک و خنک.ماجرایی است آرام. هیچ فرمی ندارد. دود ملایم سوختن عود است. قطره قطره های شمع آب شده از حرارتی کم جان .ماجرای تو، رویای خیالی یک عاشق پیشه بدحال نمیشود.قصه خواب کودکی است جنگ زده.نوازش های زبان گراز جنگلی است که "ارمیا" را از خواب سحرگاهیش بیدار میکرد.وقتی که "ارمیا" برای خودش از برگ های خیس کف جنگل پتو ساخته بود.وقتی که "ارمیا"، به جنگل "گریخته بود. و جنگل و تمام ناشناخته هایش، به بودند از آن غریبگی مدام میان "آدمیزاد" ها.

تو از همان روز که ارمیا خواندم، ارمیای من شدی. اصلا هیچ تصور دیگری از ارمیا نمیتوانستم داشته باشم.از همان روز اول، من ارمیا خواندم و لابه لای تک تک خطوط آن کتاب، تو را دیدم. و هنوز هم، تو همان ارمیایی برای من. همانقدر واقعی که ارمیای خیالی امیرخانی برای خودش هست.و همانقدر خیالی که ، ارمیا برای دیگران بود. و من؟...و من کجایم؟ من وقتی ارمیا میخوانم، خودم را گم میکنم. انگار من میروم توی ارمیا.انگار از بیرون نمیبینمش. از همذات "پنداری" چیزی فراتر است."همذات شدن" است.یکی شدن است. به همین خاطر است که ارمیا همیشه برای من خاص خاص ماند. چون با هیچ کس دیگری توی هیچ کتاب دیگری اینطور یکی نشده بودم.و ارمیا...و ارمیا تو بودی..

وحشتی ندارم. آشوب نیستم.ترس از دست دادنم نیست. هراس نرسیدن، هراس تمام شدن،..هراسی نیست. آرامم. هیچ شعله ای در من فوران نمیکند.اقیانوسی در من موج میزند که انتها ندارد. حسم دست نایافتنی است.میدانم. خدا هم هست.این را هم میدانم.و معجزه هنوز ممکن است.حتی اگر زاده عصر اندروید و تاچ پد باشی. معجزه ممکن است. اما معجزه چیست؟ و آیا من بدنبال معجزه ام؟

اقیانوسی در من موج میزند.موج هایی آرام..

و من تنها، نظاره گرم...

و انگار این، همه آن چیزی است که میخواهم...

/ 1 نظر / 19 بازدید
سلامتی

دوتا نقل یادم اومد: برای متحیر شدن، آدمی بلکه آدمیت باید بیدار شود. علم وسیله ایست برای درخواب کردن ِ او. (ویتگنشتاین) شمایی که به دنبال معجزه می گردید، من بجز معجزه هیچ نمی بینم (نقل به مضمون، شلی)