کاسه سوپ امیر علی را دستم میگیرم و میخندم به تقلاهای دلبرانه دست هایش در طلب غذا. قبلش داشته ام برای مادرش از این میگفتم که نمیفهمم "دکترا داشتن" زن، چه جوری میتواند معیار ازدواج یک مرد محسوب شود.و حالا مادرش دارد شماتتم میکند که همیشه آن چیزی را که طرف مقابلم دارد، نمیخواهم. میخواهم مادرش را قانع کنم.اما صدایم لابه لای شماتت های بلندش محو میشود.من آدم بالا بردن صدا نیستم معمولا. فلذا بیخیال قانع کردن میشوم و سر و دل میسپارم به پروسه مفرح غذا دادن به امیر علی. آخرین جملاتم ، نیمه کاره می ماند با رفتن مادرش از آشپزخانه.داشته ام میگفته ام که :" میدونی..وقتی سن آدما بالا میره همه فکر میکنن فقط داره واسه ازدواج بهانه میاره..."

 

در گاراژ را باز میکنم و بر میگردم سمت ماشین.لبخند محوی روی لبهای مادر نشسته.همین که سوار میشوم میگوید :" خواهرت میگفت همین که از اتاق بیرون اومد، به خواهرش "علامت" داد .علامت رضایت!". میپرسم:" وا! چجوری فهمیدید؟" بعد در سکوت ماشین را میکنم توی گاراژ و در را میبندم.علت خنده مادر را نمیفهمم.همینطور که کیفم را از صندلی عقب بر میدارم میگویم:" اینکه گفتی فقط استرسم رو بالاتر میبره".مادر شروع میکند به شماتت که استرس چی؟اصلا استرس نداره.اصلا! چیزی نمیگویم. چه بگویم؟ از انبوه احساساتی که به حکم درونگرا بودن نمیشود هیچ کدامشان را بروز داد، چه بگویم؟بعضی هاشان را اصلا نمیشود بروز داد.به حکم برونگرا بودن هم نمیشد. تعریفی ندارند.توصیفی ندارند. ولی به شدت واقعیند. واقعیت های بی توصیف... 

 

نشسته ام و فکر میکنم باید فکر کنم. ولی یک مهار قوی درونی، مانعم میشود. میخاهم فکر کنم.میگوید فکر نکن.اصلا تمرکز نکن روی این قضیه. اصلا سمتش نرو.خودم را حتی شماتت میکنم بابت فکر کردن بهش.انگار اگر بهش فکر کنم، اگر به نتیجه برسم که آری، گناه بزرگی است.میترسم.ولی تا کجا میتوانم فرار کنم؟چهارشنبه هم بلاخره میرسد. کله ام قفل شده. به پروژه های نیمه کاره فکر میکنم.به شنبه و ددلاین تحویل تمرینها. "نمیرسم.نمیشود".به افعال منفی. به نوشتن...کمی گریه میکنم.بی فایده. "منطقی باش.فکر کن". منطقی؟؟؟من کی منطقی بوده ام که این بار دومم باشد؟ راستی آخرین بار من کی منطقی بودم؟؟ راستی منطقی بودن یعنی چه؟با دو دو تاچهارتا مگر میشود راجع به چنین چیزی تصمیم گرفت؟ 

دلم خدا میخواهد.

ندارم الان.

/ 1 نظر / 7 بازدید
مهدی

به ظاهر اینطوری به نظر میرسه که وقتی سن بالا میره، انتخاب کردن سختتر میشه، حالا بخاطر دلایل مختلف مخصوصا که آدم حساستر میشه به معیارها و اینا.