از روز مرگی ها.

روز مرّگی ها؟

روز  مرگی ها؟

فکر میکنم امروز به طور ناگهانی فهمیدم کدام قسمت manual های سایت پروفیت را باید بخوانم چون دیروز در حالیکه اصلا نمیخواستم، رفتم خانه خواهرم و ترجمه ها را مرتب کردیم . اما بعدش هرچه کردم استاد راهنمایم را پیدا نکردم که بروم ببینمش. بعدتر هم هرچه کردم استاد مشاورم توی تلگرام جوابم را نداد. گروه تشکیل داده اند شاگردانش به اسم "یاران سعید"! بعد 213 نفر آدم ریختند اون تو و مدام پیام های متفرقه میگذارند و به همه شان در کمال شوخ طبعی که ذاتا دچارش هست جواب میدهد. بعد من بدبخت که آن وسط سوال میکنم "سلام عرض میکنم جناب استاد، شما تهران تشریف دارید؟؟" انگار چغندر قندم! پیام خصوصی هم که میدهم، به همین منوال!البته بر طبق یک فرضیه خود تعریف شده ای بنظرم میرسد چون خیلی بی میل به کمک خواهرم رفتم و قبلش کلی خط و نشان و سوال و جواب ازش کردم که چقدر ازم وقت میخاد و این حرف ها، از اینطرف هم احتمالا روزی های بهتری در راه بوده که کات شده اند. من معمولا همینطوریم. گاو ده من شیر طور زندگی میکنم! تو بخان همان "تبطلوا صدقتکم با المن و الاذی". یک طور دیگری هم که زندگی میکنم، همانا "تحلیل گرانه"  مواجه شدن با اعمال و افعال خداوند متعال است. حکمت یک چیزهایی که توی کتم (کُت ام؟) نرود، تحلیل های خودم را میزنم تنگش و خلاص!

بعد دیدم که خب به هیچ استادی دستم نمیرسد و از همه جا رانده مانده شده ام.فلذا خورش بادمجان خوردم به مقدار متنابه.و به آرایشگر محبوبم اس زدم و برای عصر وقت گرفتم.حالا چتری هایم مدل یه وری روی صورتم ریخته اند و خیلی خوشگل است ولی اعصابم را خورد میکند.پس بهشان سنجاق سر مشکی میزنم و جمعشان میکنم یک طرف. در کل از آرایشگاه رفتن خودم راضیم.ولی نمیدانم با دو کپه (تپه؟) لباس ریخته شده در دو موضع اتاقم چه کنم. یکیشان قدمتی چند هفته ای دارد.یکیشان هم دیروز تولید شده. و نسبت به هردو به یک اندازه لا ادری هستم. در نهان میدانم که از کپه دیروزی باید چندتایی را بفرستم بیرون از زندگیم. ولی حوصله تحلیل ندارم که کدام ها .چرا بعضی مغزها همه چیز را باید تحلیل کنند بار الها؟؟؟؟؟؟آخر حتی لباس بیرون دادنشان را؟ درست بود این طرز خلقت؟ چشم.ساکت میشوم!!

الان یک چیز غریبی در وجودم میجوشد و به همین دلیل افتاده ام روی دور چرند گویی. تا چند ساعت دیگر، خودم میشوم.آرام.سر به تو . سنگین و متفکر.

 

/ 8 نظر / 15 بازدید
هاشم

اگه از روزمرگی خسته شدیدومی خواهید دنیای جدیدی راکشف کنید ودرمورد شفاعت بدانید به من سربزنید

سلامتی

سنگین و متفکر. وصف عجیبی بود. فقط وقتی زوزمرگی می رود که بدانی چرا وجود داری. هر پاسخ دیگری تحریف صورت مساله است.

یگانه

موقع خوندن متن توی ریدرم ناخودآگاه با خودم گفتم چه وجود تیز و زیرکی. یا "هوشمند" این درسته. با خودم گفتم آیا می دونه. آیا از خودش خبر داره. همین بود که اومدم بنویسم اینو که ناخودآگاهم رو بلند بشنوی ... زیر و بم داره وجودت. زیر و بم. همین جور که کلمه هات رو این همه زیر و زبر می کنی این واژه ها نشونه ایه از زیر و بم داشتن خودت. داری زیر و بم روحت را می جویی در جستجوی "آن" نهان. چقدر واضحه و مفهومه برام این "لحن" مولوی یه جا میگه "گویی زبان من در دهان او سخن می گفت". همینه. یعنی من نه این تجربه ها رو داشتم و نه این حرف ها ماله منه. ولی اگر من هم می خواستم بنویسم شون می دونم که همین زیر و بم رو به حروف می دادم ...همین...همین ...همین جنس سرگردانیِ واژه ها در جسستجوی "نهان"

مهدی

شما همیشه درگیری با کل دنیا و وجودتون هم جزئی از این دنیاست. بله، بحث اشخاص نخواهد بود صحبت در این موارد. حس می کنم کار درساتون و خصوصا پروژتون به جاهای خوبی رسیده

مهدی

وای، چه حس عجیبی دارم! وضعیت خوبیه. از اونور از همه جلوترین با یه چینیه حرف می زدیم، گفت: ایرانیا مشکلشون اینه که کارو طول می کشه انجام بدن و الی کارو انجام میدن. نگاری در کار نیست.

مهدی

جسارتا منظورم همون اصطلاح "از آخر اوله" بود. یه سوالی از خدمتتون داشتم، شما تا حالا کار تایپی داشتید که کس یا جای دیگه ای داده باشین تا براتون انجام بدن؟ اونجا رو به من معرفی می کنید لطفا؟ من قراره برای یه تحقیقی در مورد قیمت تایپ و ترجمه به تهران برم یا بیام، جاهای مختلفی مطمئنا هست، می خوام بدونم پر مشترین جا کجاست؟

مهدی

ممنون واسه یه کتاب روانشناسی 150 صفحه ای دنبال مترجمیم. عشق را از کودکی در مرقدت آموختیم عاشقی را از لوای گنبدت آموختیم مبدأت گرچه مدینه پایتخت عاشقی است ما ولیکن عشق را در مقصدت آموختیم شاه باشی یا گدا اینجا سر یک سفره ای معنی این جمله را در مشهدت آموختیم خدمتی بالاتر از خدمت به آل الله نیست راز آن از خادم کار آمدت آموختیم هیچ سروی در جهان بالاتر از قدّ تو نیست در حرم این راز شمشاد قدت آموختیم هر مریض ناعلاجی شد علاجش پیش توست ماجرا را از شفای ممتدت آموختیم همره مهمان نوازی دل نوازی می کنی در حرم این را ز لطف بی حدت آموختیم بنده ات را می کنی بالانشین این راز را ما ز کفترهای روی گنبدت آموختیم ... ..... بانوی سرو قامتی و بس قیامتی دارد که تند می زند این قلب لعنتی کامل ندیدمت که حیا مانعم شده است فرضم نکن تو بچه کم رو، خجالتی ساعت شمار لحظه ی ویرانی ام، غمت توی دلم گذاشته یک بمب ساعتی از دست هر چه غم – غم از این دست- خسته ام کن نازنین – مرگ من- امشب عنایتی بانوی شهر راست و حسینی بگویمت گیر اس

مهدی

حقیقت قرار از بیرون بره درون یا از درون بره بیرون؟ حقیقت چیزیست مثل راه. یا همون راهه. زندگی هم همون راهه که داریم میریم. غیر از اینکه آخر این راه به حقیقتی می رسیم. هر لحظه از راه باید دنبال حقیقت باشیم.