سلام زنده رود

دیشب نوشتم "من مسافر اربعین حسینم" .و از خیالبافی هایم گفتم بی آنکه بدانم امروز صبح مهدیه قرار است پیام بدهد و دو شماره برایم بفرستد که کاروان می برند. به هردو شماره زنگ زدم.یکیشان جا داشت برای کسی که تا فردا و نهایت تا یکشنبه مدارکش را بفرستد. از ظهر تا نیم ساعت پیش، چپ رفتم و راست آمدم و فکر کرده ام به مقوله زیبای "مامان و بابا". و البته  به مقوله بسیار مهم "پاس". پاس توی ذهنم اولویت داشت بس که فکر میکردم اگر واقعا طلبیده باشند، مامان و بابا حل اند و جور شدن دو روزه پاس محال تر به نظر میرسید. هشت شب دوباره به کاروان دار زنگ زدم.گفت کاروان پر شده ولی فردا برو اداره گذرنامه بست بنشین، اگر شماره صدور و تاریخ انقضایش را هم گرفتی خود پاس خیلی مهم نیست.بعد اسمم را گذاشت توی لیست ذخیره.

ساعت شد 11و بیست و مقوله زیبای "مامان و بابا" به قوت خودش باقی بود.کلی نذر و کلی نیاز و بلاخره دل به دریا زدن و رفتن به اتاق که "من میخام باهاتون حرف بزنم". "من میخام باهاتون حرف بزنم" در خانه ما  اصلا جمله عادی تلقی نمیشود. اما به هرحال من نشستم و حرفم را زدم.تا گفتم زیارت اربعین، مامان واکنش نشان داد و با خنده گفت "همین..گفتم میخاد چی بگه!".بابا مرا نگاه نمیکرد.بعدش بابا را وارد بحث کردم.آرام و بی تاکید حرف میزدم که تمرین "تعیین تکلیف نکردن" بود برای خودم.اما طرز حرف زدنم مانع این نشد که بابا طوفانی نشود. محبت زیاد، آدمها را حساس و شکننده میکند. حرفهای تکراری باز تکرار شد. حرفهایی از سر دلسوزی.اما تلخ. از آرزوهای بر باد رفته شان برای من گفتند.از تعریف موفقیتی که در ذهن آنها هست و با تعاریف من اینقدر فاصله دارد. و از همان که می دانستم برگ برنده شان خواهد بود:" ارشد!". من هم نتوانستم یا بلد نبودم که قانعشان کنم که میتوانم دو هفته عقب ماندگی را جبران کنم. نتوانستم باور خودم را درست بیان کنم که "آن کسی را که یطلبند، همه چیزش را خودشان ضمانت میکنند.".نتوانستم بگویم "هیچ چیزی..هیچچچچچچچچچچچچ چیزی توی این عالم نیست که ارزشی برابر چنین سفری داشته باشد.مخخخخخخخخخخخخخصوصا "درس".حرف به چیزهای حاشیه ای کشید . آخر سر گفتم اگر رضا نباشید نمیروم. تمام...

دیشب، قبل از اینکه متنم را بکشانم به اربعین کربلا، یک پاراگراف نوشته بودم که پاکش کردم:

"فاصله میان خودم را اندازه میگیرم با "واخفض لهما جناح الذل". هنوز زیاد است.خیلی زیاد. بالاو پایین هم که بروی ، زمین و زمان را هم که به هم بدوزی، علم روی علم تلنبار کنی و حکمت روی حکمت بیاموزی، تا وقتی نتوانی "خودت" را در مقابل پدر و مادرت بشکنی، "ول معطلی". و این حقیقتی است که سخت بودنش بر آن مهر تایید میزند."

امشب، دیدم که انگار این متن ، از آن بقیه شان سر زبان دار تر است و میخواهد به زور خودش را به برگه پاکنویس برساند.و فهمیدم که باید مراقب باشم چه مینویسم برای تو. انگار خدا اینجا یک دوربین مخفی کار گذاشته و هرچه را برای تو مینویسم، فوری ارجاع میدهد به لیست "تحت آزمون قرار بگیرد" ها! و آزمون امشب،سخت بود.سخت...

رضا نشدند. "شاید" این یعنی من مسافر اربعین امسال نیستم و نمیشوم. شاید، این یعنی هنوز باید مشق کنم واخفض لهما جناح الذل را .هنوز گردنکشی هایی هست که باید درمان شود.شاید این یعنی اینکه تو مسافر اربعین کربلا شوی و دل این دو موجود در تب و تاب بیفتد، به هیچ نمیرزد.شاید ... شاید.. شاید..

چه مهم؟ من "خواستم". او "جور کرد".تا اینجایش را جور کرد.اگر بخواهد بقیه اش را هم جور میکند .اگر نخواهد هم خوب نخواسته.صاحب خانه اوست. من که نمیتوانم بی اذن صاحبخانه جایی بروم..میتوانم؟

/ 0 نظر / 5 بازدید