از صبح برگه های این دو تا مقاله رو جلوی چشمم پهن کردم و سعی دارم ربط منطقی بینشون پیدا کنم.باید یکیشون رو خوب بفهمم و اون یکی رو تا پنجشنبه پیاده سازی کنم.هر هفته بخودم میگم کارهام رو جلو بندازم که باز صبح های پنجشنبه قبل رفتن حالت تهوع نداشته باشم از شدت استرس. نمیشه. مثلا این هفته جمعه نتونستم هیچ کار کنم چون واقعا شات دان بودم.شنبه کلاس بودم و بعدش خرید.دیروز صبح کمی آزاد بودم ولی بازم به جایی نرسید.عصر هم که پیش م.م بودم و بعدش هم که مهمون تا آخر شب.

استرس پنهان لعنتی دارم که دست از سرم بر نمیداره.فقط وقتی به ناخن ها نگاه میکنم یادم میفته که چه خبره. گاه هر آشنایی جدید همین وضعه.بعد از گذران مراحل جفتک پرانی و تفکرات عمیق و مشورت(و تازه اینها خان هاییکه باید طی بشه قبل از اینکه حتی تصمیم به دیدن کسی بگیرم) ، مرحله ای میرسه بنام "رضایت با اکککککککککککککککککککککککککککراه". و این تعداد "ک" در این کلمه فلسفه وجودیشون صرفا "تاکید"ه. و بعد هم استرس میاد. زیر پوستی و یواشکی. سلسله افکاری که به فرمان "ایست" من هیچ توجهی ندارن و واسه خودشون همینطوری قطار میشن تا آخر.و منی که "نمیخام".فرقی نداره کیه.چیه.شرایطش چیه. کلن "نمیخام"! و این هم یکی از اون نخاستن هاییکه به هرحال باید بهش تن بدی و چاره ای نیست.

البته چاره ها که زیادند.اما دیروز به م.م قول دادم که این یکی رو ببینم.واگرنه هرگز نمیگفتم قرار دیدار بذاریم. بعد تیریپ رابطه من با این م.م جوریه که قولی که بهش میدم الزام آور میشه برام.حالا نه اون پیگیری میکنه نه حتی اگه همین الان تصمیم بگیرم دیگه هرگز باهاش حرفی نزنم، اصلا اتفاق خاصی میفته.ولی خوب اینطوریه دیگه.یعنی م.م از جمله اون آدمهای "الزام آور "اونم از نوع "بیزحمت"شه تو زندگانی من.یعنی بی اینکه هیچ زحمت خاصی بکشه، حرفش در اکثر مواقع برای من حجته.بعله.

بعد الان که برگه ها جلوم پخشن، و فکرم هزارجاست و وقت نیست و استرس دارم ، فکر میکنم "نداشته باشید از این آدمای الزام آور تو زندگیتون! به همون آرامش مرگبار بی تحرکی بچسبید! حرکت واقعا زجر آوره!"

 

 

*********

پ.ن: دیروز داشتم به فرمت یورتمه خودم رو به خونه میرسوندم که به ناگه کفش یک موجود کله تراشیده به شدت مدرنی رو از پشت لگد کردم! بعد تندی برگشت به سمت عقب و دیگه برای فرار دیر شده بود.گفتم "ببخشید".گفت"خواهش میکنم "خواهرم"!" خواهرم رو یطوری گفت که فقط اگر یک گل کلم یا هویج باشی ممکنه نفهمی که ینی چی. من بروی خودم نیاوردم و به یورتمه ادامه دادم.بعدش با خودم فکری شدم که :" تو رو خدا نیگا! وقتی چادری بودم همه بهم میگفتن "حاج خانوم". از راننده تاکسی گرفته تا مغازه دار و متلک پرون خیابونی و افراد دیگه.حالا با مانتوی ساده مشکی و روسری گره زده گل منگولی،حاج خانم ها هم تبدیل به "خواهرم" شده! دیدم انگار ربط زیادی به نوع پوشش چادر و غیر چادر نداره.فقط کافیه موت بیرون نباشه.جایی از بدنت رو هم نتونن ببینن.بعد واسشون یا حاج خانوم میشی یا خواهرم!

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهدی

مطمئنم تیپتون خیلی تیپ دیدنی ایه... تاثیرات حجات رو هم می تونیم تو این صحنه مشاهده کنیم. موفق باشین گرامی