آرامم.آرام میرانم تا کاج.  با اکراه، راهنمای راست میزنم تا از پشت اتوبوسی که جلویم ترمز زده تا مسافران را پیاده و سوار کند،  بیرون بیایم. بخاطر تاکسی پشت سرم که انگار صدای بوقش را میشنوم.طی یک عمل کاملا انعکاسی. و اگر به خودم بود؟ درست حدس زدی. همان پشت می ماندم تا هروقت.تا حتی شب.تا حتی فردا.شاید اتوبوس دلش خواست همانجا لنگر بیندازد و از جایش جم نخورد.خوب من هم نمیخوردم. "جم" نمیخوردم.

میرسم به کاج.میپیچم توی مروارید. بعد هم نهم شرقی. میگذارم یک و آرام گاز میدهم در جستجوی جای خالی. بن بست است نهم شرقی و خلوت. اما کیپ تا کیپ و ردیف به ردیف ماشین ها پارک کرده اند.با فاصله زیاد از سر کوچه، جا گیر میاورم.با طمانینه ترمز میکنم و ماشین را میخوابانم توی جای گیر آمده.بعد دنده عقب کمی جابجایی تا "خوب" پارک کرده باشم. پیاده میشوم. کیف لب تاب را می اندازم صندوق عقب. قفل فرمان را میپیچم دور گردنش که سرما نخورد. کیفم را بر میدارم و در را قفل میکنم.آسه آسه راه میفتم سمت کاج.خیلی باید راه بروم. عجله ای ندارم.شاید از چهار گذشته باشد؟نمیدانم.هیچوقت خدا (غیر از دبیرستان و آخرین بار سر کنکور) ساعت مچی نبسته ام.موبایلم کار ساعت را کرده همیشه.که الان جسدش توی کیف است. میرسم به ساختمان پزشکان.آسانسور را میزنم.بجای پایین آمدن میپیچد سمت بالا.بیخیال آسانسور میشوم و پای پیاده راه میفتم.طبقه ها طوری است که به لحاظ روانی بهت انرژی میدهد همینطور یه سره تا طبقه پنجاهم هم بالا بروی! چون زود به زود به آبادی میرسد و آدم نمیفهمد چقدر دارد راه میرود.وقتی میرسم به ششم، میفهمم که خیلی راه رفته ام چون پاهایم ضعف میرود.زنگ میزنم.با ریموت باز میشود.کیپ تا کیپ آدم نشسته اند که با ورود من نمیدانم چجوری یک دفعه همگی عزم رفتن میکنند.منشی از همان دور داد میزند"خیلی باهاتون تماس گرفتم.موبایلتون در دسترس نبود.دکتر نمیاد امروز".خونسرد نگاهش میکنم.حتی ناراحت نیستم.میروم آبی به سر و صورتم میزنم.برمیگردم و برای هفته بعد وقت میگیرم.میایم بیرون و میروم شیرینی میخرم.ده تا.پنج تا دونه رولت و پنج تا دونه از اون مثلثی ها.یک عدد هم تارت تمشک به افتخار خودم که امروز اینهمه راه آمدم برای دکتری که نبود.برمیگردم سمت ماشین.تارت گنده را خرت خرت شروع میکنم گاز زدن.موبایل را روشن میکنم.شش تماس بی پاسخ از منشی. اس های تبلیغاتی.پایین تر نمیروم که نرسم به پیام مهدیه.برمیگردم خانه.میروم امیرعلی میبینم و چند ساعتی فراموش میکنم خودم را. زندگی را.همه چیز را. فراموش میکنم که دیگر بچه نیستم.سر میکنم توی گوشت های پشت گردنش و بو میکشم. دست هاش را میبوسم. لپ های سفت تپلیش را میبوسم و موهای نرم سیاهش را با انگشتهام شانه میزنم.عکس هاش را از توی تب لت مادرش تند تند برای خودم ایمیل میکنم که تا دیدار بعدی از کمبود امیر علی نمیرم خداینکرده.برمیگردیم خانه.یک دعوای بیخود فیس بوکی را که دیشب راه انداخته ام(ام؟است؟) دنبال میکنم.چند پیام توهین بار دیگر.جوابیه مینویسم.بعد به جوابیه ام نگاه میکنم.بعد پاکش میکنم..

 

اسلو موشن شده ام کلن.

/ 5 نظر / 7 بازدید
مهدی

امیر علی فک کردم منظورتون دیدن سریاله که بازیگر نقش اولش پسری بود به نام امیرعلی شاید نگاهش کردید البته فک می کنم 90 درصد این محتمله احتمالا امیرعلی بچگیای امیر علی بازیگر اون سریاله فیسبوک منو می تونید با اسمم پیدا کنید مهدی مهاجری

مهدی

والا اگه من به جای کربلا بودم و می تونستم حرکت کنم خودم میومدم خونتون با خوندن این متنایی که نوشتین

مهدی

لطفا دیگه از این متنا ننویسین، کافیه.

مهدی

منظورم الان بود. من چنین احساسی دارم که دیگه نباید پیوسته چندین متن دیگه با این موضوع نوشته بشه. احساس بدی برام آورده. و هم برای حال شما هم بهتره. بعدا دوباره دربارش می نویسید.

مهدی

خود متن خیلی خوبه. منظورم مکررات و تکررات و ایناست. این نشون میده هنوزم که هنوزه حال و احوالتون کربلاییه. هر چند همیشه چنین حالی همیشه هست. همیشه سلامت باشی