روزهای خوش امتحان.و من که همیشه این روزها به این نتیجه میرسم که از  اساس همه چیز را ول کن برود! اما همیشه میگذرند.و همیشه بعدش باز ادامه میدهم. تا بوده همین بوده. و انگار چیزی هم قرار نیست تغییر کند.دنیای خیال فعلا تعطیل است.به همین دلیل نوشتنم نمیاید. از واقعیات نوشتن هم لطفی ندارد چون واقعیات را که داریم زندگی میکنیم دیگر.چه نوشتنی؟!

ولی مثلا دیروز بعد از امتحان، برای خودم گیسوی شکلاتی و شیر کاکائو خریدم و رفتم توی پارک آرزو پشت یک میز شطرنج نشستم و کمی نوشتم. از "انتظار".بعدا یادم افتاد که جمعه نیمه شعبان است و من ناخودآگاه دارم مرتبط مینویسم. مرتبط نبود که.یعنی ربطی به مولود جمعه نداشت.به خودم ربط داشت.داشتم فکر میکردم با خودم که چقدر مفهوم یواشی است توی زندگی من.یواش یعنی همان کمرنگ.یعنی از آن حس و حال هایی است که  تیپیکال من محسوب نمیشود.چند وقت است که منتظر کسی یا چیزی نبوده ام؟آخرین بار که منتظر چیزی بودم کی بود؟ یادم نمی امد.دیدم مثلا الان که امتحانات است و طبعا اصلا خوش نمیگذرد، آیا من منتظر پایانش هستم؟دیدم که نه! یا مثلا منتظرم ازدواج کنم؟دیدم که نه! منتظر یک شاهزاده با اسب سفیدم؟نه! منتظر شغل خوبم؟نه! منتظرم بروم دنیا را ببینم؟نه! کمی نگران شدم برای خودم.چون یکدفعه دیدم که دنیای بی انتظار میتواند خیلی تهی و وحشتناک باشد.یک کمی فکر کردم به اینکه چی شد که اینطوری شد و چرا؟ دیدم نمیدانم. قبلا اضطراب انتظارهای زیادی را تجربه کرده ام.حالا پس چرا هیچکدام آن حس ها نیستند دیگر؟

میدانی زنده رود، من "اتفاق" های زیادی به زندگی خودم بدهکارم. و باید که از دنیای خیال خودم را بیرون بیندازم.چون اتفاق های خیالی را به اندازه کافی به خودم داده ام.ولی جای اتفاق های واقعی خیلی خالی است. شاید که باید این اتفاق بیرون افتادن از خیال بیفتد، تا من دوباره طعم "انتظار" را بفهمم. شاید بلاخره یک روزی بیاید که من هم دلم دوباره "غنج" برود برای یک منتظَری..

/ 0 نظر / 15 بازدید