پیرمرد، اگرچه هنوز نورانی ترین چهره را بین همه جماعت مسجد و اصلا همه جمعیت شهر دارد، اما حالش زار و نزار است. زیر بغلش را گرفته اند و سلانه سلانه به سمت منبر میرود. پله ها را مجبور است یکی یکی به سمت بالا برود.مردم مدام بانگ میزنند :" نمیبینیمت.بالاتر ..بالاتر..". روی هر پله منبر، قدری مینشیند تا نفس داشته باشد برای پله بعدی. بلاخره به بالای منبرش میرسد.رنگ رخسارش زرد است. حرف هایش هم قرار است بوی خزان بدهد.خزان جدایی.

مردم گوش تا گوش هم ، تمام فضای مسجد را پر کرده اند.کسی حرف نمیزند.بعضی ها گریه میکنند. بعضی ها مات و مبهوت به بزرگ مردی نگاه میکنند که با همان ردا و عمامه و عصای ساده، دنیایی را فتح کرد و حالا، او هم میمیرد."او هم میمیرد؟؟" بعضی این سوال را در گوش بغل دستیشان زمزمه میکنند و بعضی در دل از خودشان میپرسند.باور اینکه او هم با مرگ از میان آنها خواهد رفت، هنوز انگار ممکن نیست.

پیرمرد، خسته است. ضعف بیماری نمیتوانست او را چنین زرد روی و خمیده قامت کند.او را بار یک عمر به دوش کشیدن عَلَم توحید، اینطور زار و نزار کرده است. به دوش کشیدن آن باری که آسمان و زمین نپذیرفتند و قرعه کار به نام او افتاد.قرعه آن کار "عظیم".پیرمرد سکوت میکند. مسجد یکسر بهت و حزن است. عاقبت لب هایش به سختی تکان میخورند و چند جمله کوتاه میگوید :"مردم..بدانید...میان هیچ کسی با خدایش هیچ چیز نیست ، مگر عملش. بدانید اگر من هم گناهی کنم، همانا سقوط خواهم کرد" سپس ادامه میدهد :" هریک از شما دینی بر گردن من دارد، به اعاده آن برخیزد. و یا آن را حلال کند.و هرکس دینی ندارد، از من بخواهد که برای حاجاتش دعا کنم". کسی حرف نمیزند. پیرمرد انگار نگران است این موقعیت طلایی را از دست بدهند این جماعت با سکوتشان، بانگ میزند که :" کسی نمیخواهد دعایی برایش بکنم؟"

من آن وسط نشسته ام. کسی مرا نمیبیند.من از دل تاریخ آمده ام.در طول زمان سفر کرده ام رو به عقب.یا رو به جلو؟ نمیدانم.  دارم به سکوت مردم گوش میدهم و فکر میکنم :" نکند این مردم جاهلی کنند و در چنین موقعیت نابی، از پیرمرد برای خرج زندگی و دارایی و زن و بچه شان دعایی بخواهند؟یعنی حواسشان هست که این ، چه لحظه استثنایی است در زندگیشان؟یعنی میفهمند این یک چک سفید امضاست؟نکند آن را به بهایی جز سعادت ابدیشان خرج کنند؟"

یک نفر بر میخیزد.نگاه ها همه به سمت او میچرخد. خطاب به پیرمرد میگوید :" من بخیل و حسود و پرخوابم.برایم دعا کنید که این ها علاج شوند".نفسی براحتی میکشم.پیرمرد دعا میکند و جماعت آمین میگویند. صدایی از میان بانوان پس پرده بلند میشود." من بیمار روحیم.فکرم بیمار است.عملم بیمار است.پر از رذایلم..." پیرمرد میگوید :" به خانه من برو و منتظر باش". من راحت تر نفس میکشم. بعد راه میفتم همراه پیرمرد و ان زن ، به سوی خانه پیرمرد. پیرمرد، عصایش را میگذارد روی سر زن و برایش دعا میکند. زن سرشار از شوق میشود و به سجده شکر میرود. پیرمرد میگوید :" سجده هایت را طولانی کن.همانا سجده، نزدیکترین حالت بنده به خدایش است".

پیرمرد در بسترش می آرامد. جماعت نورانی دور و برش را نگاه میکنم."اهلش" را... لحظه فراق نزدیک است. باقی قضایا را شنیده ام.میدانم.اما توی ذهنم ، فقط دارم فکر میکنم.فکر میکنم من اگر آن روز واقعا یکی از حاضران مسجد بودم ، از پیامبر چه دعایی میخواستم؟" انس باقرآن و دریافت بطن های پنهانیش را شاید .."بعد کمی بیشتر فکر میکنم."شاید هم آن چک سفید امضا را خرج میکردم برای نفسم.برای درد های روحیم. فکرش را بکن. عصایش را بگذارد روی سرت و برایت شفای روحت را بخواهد.چه چیزی از این بالاتر که از شفاخانه دستان چنین کسی، روحت صیقلی شود؟" اما میدانم که ته تهش، دلم نمیامد به چیزی کمتر از وجود نورانی خودش و اهل بیتش رضایت بدهم.آری..حتما همین را میگفتم..میگفتم برایم دعا کنید از جنس شماها بشوم.از شماها بشوم..

پیرمرد، رفت.

پیرمرد، پدر همه امتش بود.

پدر همه امتش، هست.

پیرمرد، پیامبر است...

 

 

 

*.

این هم یک یادگاری ناب برای تو زنده رود.

امام باقر فرمود : اگر دچار مصیبت جسمی یا مالی و یا مصیبت فرزند شدی، مصیبت خودت را برای پیغمبر بگو. زیرا هیچ مخلوقی از مخلوقات خدا مانند او دچار مصیبت نشده.

 

/ 2 نظر / 18 بازدید
مهدی

پیامبر چه دل و چه مهری در وجودش داشت. گرمای مهر و وجودش رو میشه احساس کرد و اشک ریخت بسیار قشنگ و خوب نوشتید

مهدی

دختر کوچولو میگه: اونقدر سینه زدم شکمم درد گرفت.