امروز این چندمین باری است که اینجا را باز میکنم به قصد نوشتن.ولی نمینویسم. نزدیک امتحانات است و من برای پروژه های درسیم حتی هنوز موضوع درست و حسابی ندارم.این ترم، به حواس پرتی گذشت.کاملا دانسته. چراکه من با شاخه جدیدی مواجه شدم و دلم خواست که باز هم کمی از روی شاخه خودم بپرم روی شاخه جدید.ولی ترم کوتاهی بود فلذا من در میانه راه این شاخه تا آن شاخه، با پایان ترم مواجه و غافلگیر شده ام.امروز هم از صبح تا حالا دارم مدام بین کارهای مختلف جابجا میشوم و هیچکدامشان را به هیچ سر انجامی نرسانده ام و رسیده ام به اینجا که نزدیک غروب است و باز حمله استرس دارم و نمیتوانم دست به هیچ چیز بزنم.برگه های جلوی رویم را نگاه میکنم.چند خط میخوانم.میدوم میروم گوگل میکنم که چکیده بنویسم.وسطش ایمیل میزنم که کسی توی کشور خارج یک مقاله را برایم دانلود کند و بفرستد، بعدش باز چند خط میخوانم.یادم میفتد به آن یکی پروژه.گوگل میکنم.چکیده دارد تقریبا.اصل کارش مانده که بدانم اصولا میخواهم چکار کنم؟نمیدانم.یادم به مقاله های در انتظار خلاصه شدن برای پنجشنبه میفتد.برگه های جلوی روم را نگاه میکنم.n تا تب باز شده با هم توی موزیلا را میپایم که گاهی باعث میشوند موزیلا قاطی کند و بگوید :" من دیگه نیستم .ولم کن دیوانه!" و البته همیشه بعدش باز برمیگردد به منت کشی. اما خودم میدانم که فقط دارم دور خودم میچرخم.حواسم نیست.بدترین قسمتش این است که حواسم جایی که باشد نیست.

مدام به نوشتن فکر میکنم.و به اینکه انتظار زندگی هیجان انگیزتری را از خودم داشته ام که محقق نشده.انتظار زندگی "آدم" دار تری را.یعنی اینکه دلم میخواهد آدم ببینم و آدم بشنوم و آدم تحلیل کنم بجای مقاله هایی درباره موضوعاتی که دغدغه ام نیستند واقعا.و وقتی قصه به اینجا میرسد، نویسنده این سطور از سر کسالت خمیازه میکشد بس که تکراری است.خوب معلوم است که جایی که باید باشم نیستم.ولی این هم گاهی به خودی خود میشود سناریوی زندگی یک آدم.یعنی مثلا ته عمر طرف ازش میپرسند کل عمرت به چه گذشت؟ جواب میدهد :" به بودن در جاییکه نباید!". اصلا جاهایی که "نباید" ، مگر چه گناهی کرده اند؟خوب آنها هم آدمند! (آدمند؟) دل دارند.دلشان میگیرد خوب! و گاهی لازم است کسانی هم به فکر دل آنها باشد و بروند انجاها که انجاها دلشان باز شود.این شده وظیفه بلاانقطاع اینجانب در زندگی.

به خودم میگویم:" خودت هم میدانی باید چه کار کنی.باید بروی کتابخانه.توی خانه تو فقط دلت میخواهد وبلاگ بخوانی و آه حسرت بکشی در فقدان آرمانهای نارسیده.باید دور بشوی وتمرکز کنی".خودم هم میدانم.ولی نمیکنم که.البته خوبیش این است که ته ترم است.و از هجدهم امتحانات است.و این دو سه هفته مرگ است! و مرگ خوب است.چون فرصت افکار اضافی را از آدم میگیرد.

مجالی برای دل نیست.خوب است.

/ 3 نظر / 14 بازدید
مهدی

خسته نباشید عرض می کنم خدمتتون.

مهدی

مثل بلبل که چرخید و گل و باغی یافت عاشق بی خبر رهی سوی معشوق بافت

مهدی

شما لطف دارین. من چنین جرات و جسارتی ندارم که بخوام شعری به عنوان کامنت بنویسم. فقط سعی کردم یه شعر ترکی رو به فارسی ترجمه کنم که شما هم ازش لذت ببرید.