حوصله ندارم.میفهمی؟ حوصله ندارم یعنی حوصله هیچ چیز را ندارم.یعنی یک وقت هایی از همه چیز خسته میشوم. از رشته ام و این همه مطالب سخت نافهم جدیدی که نه به درد دنیایم میخورد نه آخرتم.میدانم که آخرش هم باید ولش کنم به امان خدا.همیشه میدانم که یک روز بلاخره تا ته دنیا با این رشته خداحافظی میکنم .چیزی که الان حوصله اش را ندارم، مواجهه با این واقعیت است که دارم این کار باطل را انجام میدهم.که الان دارم برایش وقت صرف میکنم.حوصله آدمهای دور و برم را هم گاهی ندارم. "واخفض لهما جناح الذل" هم یک گوشه ای برای خودش نشسته و میدانم که هست و حقیقت هم هست. اما آدم ام دیگر.حوصله همه چیزهایی که هر روز از نو باهاشان کنار میایم را بعضی روزها واقعا ندارم. حوصله درگیری های فکریم را ندارم. حوصله دوره کردن خاطره های پوسیده را ندارم. حوصله صبوری های دلم  در قبال همه گرفتگی هایش را هم ندارم حتی. حوصله تنهاییم را ندارم. حوصله جمع هاییکه میتوانم بهشان پناهنده بشوم را هم ندارم.حوصله جمعه ها و بعد شنبه ها. و درس.و درس.و درس.

حوصله ندارم که جایی که همیشه راحت میرفتم و میامدم و درش احساس آرامش میکردم، حالا شده سوهان روحم.آن هم فقط بخاطر یک نفر.خوب آدم ام.آدم .میفهمی؟من یک آدمم و وقتی کسی را که با هم سابقه ای داشته ایم حالا کنار همسرش میبینم، آنهم جاییکه اصلا به اصرار من آمد برای اولین بار و حالا دیگر مشتری ثابتش شده،خوب حالم دگر گون میشود. گور بابای تمام مفاهیم روانشناسی که این سالها اموختم و قرقره کردم.گور بابای همه چیز. گاهی نمیتوانم.نمیتوانم سلام بدهم.نمیتوانم نگاه کنم.رویکرد من همیشه "فرار" است. فرار از او و همسرش. فرار از پسر صاحبخانه که فیلش یاد هندستان بچگیمان را کرده و تا بیایم به خودم بجنبم پسرخاله میشود باهام. بی اجازه دست میکند توی کیفم.بی اجازه جزوه هایم را میکشد بیرون و شروع به شوخی میکند.ولش کنی لابد میخواهد کار دیگر هم بکند. تازه فقط او نیست که . خیلی های دیگر هم در طول زندگیم اینطوری بوده اند و هستند. و من؟ من بهشان چی میگم؟من میخندم.وانمود میکنم که "شوخی کنید خوب.چه عیبی دارد".ولی در درونم دارم متلاشی میشوم. من فرار میکنم. من بجای اینکه بهشان حالی کنم که خوشم نمیاید کسی با من اینطور راحت باشد، ازشان فرار میکنم.اه.لعنتیییییییییییییییییییییییی.همه عمرم کارم همین فرار بوده.یکبار شد محکم بایستی و سر آدمها داد بزنی؟ چرا اینقدر نرمی تو؟چراااااااااااااااااااااااا؟ حوصله بعدش را ندارم که باید جواب پس بدهم به جای یکی دیگر. به من چه؟به من چه که آدمها فکر میکنند میتوانند با من راحت باشند؟ به من چه مربوط که طوری تربیت نشده ام که توی ذوق آدمها بزنم؟؟؟

حوصله دلم را ندارم که یک جمله ثابت را مدام تکرار میکند "پس تکلیف من چی میشه؟" . الان حوصله تکلیف تعیین کردن برای دلم را ندارم.هی ارجاعش میدهم به "ولیستعفف" که آرام بگیرد.نمیگیرد. حوصله این سوال همیشگیش را ندارم که "پس من حرفمو به کی بزنم وقتی دارم متلاشی میشم؟چرا هیچ گوشی واسه اینجور موقع هات نداری تو؟ چرا همیشه گوشی واسه دیگران ولی گوشی واسه تو نیست؟" حوصله چراهایش را ندارم.حوصله دعوا کردن با خودم را ندارم. حوصله دعوا کردن با کسی را ندارم.حوصله فکر کردن هم ندارم. ولی زندگی ادامه دارد. کلاس ها ادامه دارند.درس های نافهم سخت، همچنان با تمام قوا به وول زدن توی زندگی من ادامه میدهند.من یکسال دیگر باید درس بخوانم. باید.باید.باید. من باید ارشد هوش مصنوعی بگیرم.باید. باید. باید.من باید هر روز صبح زود بیدار بشوم و درس بخوانم.بی توجه به بیهودگی کل ماجرا. من باید ادامه بدهم.چون اینجا وسط اتوبان است و جایی برای نشستن نیست.و تا اولین ایستگاه هم کلللللللللللللی راه است.

اما حوصله ندارم.و دلم ، ته تمام سوال هاش، حالا طلبکارانه میپرسد :" پس تکلیف "بیحوصلگی" من چی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"

/ 0 نظر / 3 بازدید