نگار گمشده

امروز ، چند دقیقه بعد از اینکه پیشنهاد داد باهم آبمیوه بخوریم، متوجه شدم که باید به او جواب نه بدهم.بحثی که از قبلش شروع کرده بودیم، کم کم به نقطه پایان میرسید. این بار، به نقطه پایان واقعی. قبلا هم جواب نه داده بودم.ولی بعد تصمیم گرفته بودم فرصت دوباره ای به او بدهم . فرصتی که فقط ثابت کرد تصمیم دفعه اولم چقدر درست بود.

طبعا پیشنهاد آبمیوه خوری را رد کردم.به نظرم دیگر موضوعیتی نداشت با آدمی  نوشیدنی بخورم که میدانم نمیخواهم با او ادامه بدهم. برگشتم خانه.و از آن موقع تابحال، دلم خواسته که امشب با یک نفر میرفتم بیرون.پیتزا میخوردیم و بعدش هم بستنی. و بعدش هم میچرخیدیم توی کوچه های شب.با یک آهنگ لایت.بی صدا.بی کلام.خوب که فکرش را میکنم زن و مرد بودنش هیچ تفاوتی نمیکند.فقط اینکه یک نفر بود.که یک امشب، باهم بیرون میرفتیم. 

سالهاست عادت دارم به این حالت زندگیم.خودم انتخابش کرده ام شاید. شاید هم نه. ولی این انزوایی است که به آن عادت کرده ام. به شبهایی که دلم خاسته بیرون بروم. از اتاق فرار کنم.و نتوانسته ام . به شبهایی که خانواده میخاسته اند به جایی بروند که نمیخاسته ام. و درست همان شب دلم میخاسته جای دیگری باشم.جای هیجان انگیز دیگری.یک جمع شاید..بله.حتی یک جمع شاید! پایان انزوا؟ یا یک مرخصی کوتاه از این همه تنهایی؟ و در هر حال هیچکدام اتفاق نیفتاده.و من تنها خانه مانده ام چون نه میخواسته ام با خانواده ام بروم و نه میتوانسته ام جایی باشم که دلم میخاسته.  بله.من به این سبک زندگی عادت دارم.اما گاهی مثل امشب ...

امشب هم میگذرد. و من مطمئنم خاطره امشب، باعث نخواهد شد که به پایان تنهایی راغب شوم. فکر میکنم فقط یک چیز میتواند به پایان تنهایی راغبم کند.

اگر هست شود ، آن نگاری که نیست در شهر تا دل ما ببرد....

/ 3 نظر / 42 بازدید
سرو

واقعا که نیست در شهر نگاری که دل ما ببردددددددددد[چشمک]

مهدی

آن نگارنده که بر شب دل رنگ گل لاله کشید قلم از خالق گیتی بگرفت سلام. خوب هستین. ممنون

مهدی

البته این وسط یه شایدی هم هست شاید نگار اومده و رفته