حواست به من هست.حتی وقتی حواس خودم به خودم نیست.وقتی تمام میشوم، تو شروع میشوی.همه مهره هایم را که میریزم روی دایره، تو همان حساب صفر مطلقم را میخری و از ورشکستگی نجاتم میدهی.بعد، ثروتمندم میکنی حتی. حساب بدهکاری هایم به تو از دستم رفته. طوریکه ترجیح میدهم فکر کنم که اصلا رویه تو همین است. عادت تو همین است.اصلا تو را خدا توی زندگیم قرار داده که همین کار را کنی. بعد خیالم راحت میشود از بدهکاری هایم!

تو اما هیچوقت بدهکار هیچ کس نمیمانی. تو برای حتی یک ذره جنبش دل آدم ها، حساب کتاب های ویژه باز میکنی. کاه آدم را میگیری،از آن اکسیر جادویی خودت مخلوطش میکنی، کاه آدم کوه میشود.کوه طلا.

تو،جبران تمام حرمان هایی. و آنقدر هم کافی، و آنقدر هم "زیاد از حد" حتی، که آدم بعضی وقت ها فکر میکند کاش این حرمان ها بیشتر از این بودند که هستند.و بعد آدم از این میل قلبی خودش میترسد.بعضی میل های قلبی که خودشان هستند و ظرفیتشان نیست، آدم را به وحشت می اندازند.

تو بمان برای من و دلم.تو باش.

هرچیز دیگری که میخواهد نباشد، نباشد..

/ 1 نظر / 15 بازدید
مهدی

♥♥♥