راستش را بخواهی ای عزیز، این روزها زندگی یکمی، یکم محکمی، دارد با ناخن میکشد روی زخم هایم. زخم های کهنه را میجورد و میجورد و میجورد. انقدر که خونش دوباره در بیاید و تبدیل به بشود به زخم های نو. 

راستش را بخواهی، این روزها، خدا داشتن، امام داشتن، یکمی سخت شده. افتاده ام توی سربالایی. هن و هن و هن. زندگی دارد یک روهایی از خودش نشانم میدهد که هرگز در بدترین کابوس هایم هم بهشان فکر نمیکردم. آخرین چیزی که به آن فکر میکردم، همین اتفاقی بود که افتاده. اتفاقی که حتی درست نمیدانم چیست. ولی میتوانم بزرگی ابعادش را از پس لرزه هایش حدس بزنم. 

من ساکتم. انقدر ساکتم که باورت نمیشود. مرا این روزها اگر ببینی شاید نشناسی. حتی غمگین نیستم. عصبانی نیستم. دست و پایی نمیزنم. فقط ساکت و آرام، به روزهایم نگاه میکنم  و میگذرم. درست نمیدانم که سکوتم از سر تسلیم است یا از سر ناتوانی. من یک عمر است از مسائل معرفتی شنیده ام. از خدا. از امام. از بنده خوب بودن. از غایت...و حالا انگار که همه شان را با هم بالا آورده ام و معده روحم سبک سبک است. نشسته ام و بی هیچ حسی، به این محتویات رقت انگیز خیره شده ام و هیچ نمیگویم. 

نمیدانم تسلیم یعنی چه...رضا چه معنی میدهد...خدا کجاست...من کجایم...

فقط میدانم که من، تمام شده ام. تمام تمام. 

انگار دستی از غیب بر آمده و هرآنچه از خود میدانستم ریز ریز کرده و ریخته جلوی چشمهایم. دیگر نمیدانم من کیم. هیچ تصویری از آینده ام ندارم. حالا، یک زندانی خاموشم و زندگی خودش افسارم را دست گرفته و میکشد. 

اما عجیب است که انگار بعد مدتها، دارم یک کمی نفس میکشم. وسط این وانفسا! وسط اینهمه درد...نمیدانم دلیلش چیست. انگار مدام شوک و شوک و شوک وارد کرده اند به قلبم و حالا یک ته نفسی، از آن ته ته ها، به ززززور خودش را بالا کشیده و از قفسه سینه ام بیرون زده. یعنی ممکن است دوباره زنده بشوم؟

درخواستی از خداوند عالم ندارم. خودش دارد همه چیز را رقم میزند. و در ظاهر، تلخ. خیلی تلخ. مدتهاست که منیت من را نشانه رفته و نوش جانم.

من فقط باید ساکت بمانم. 

/ 0 نظر / 64 بازدید