وقتی آسمان میبارد، دلم رقیق تر میشود برای نامت. ساده تر میشود صدا کردنت.نزدیک تری.ملموس تری.

شهر، همان است که بود. قیافه آدمها ؟غریبه غریبه. خسته.کسل. مترو ساعت چهار و پنج بعد از ظهر، به سیاق همیشه شلوووووغ. با هوای گرم و خفه. با آدمهایی که دیگر برای هر کف هر دو تا پایشان هم روی زمین مترو به زحمت جا پیدا میشود و باید یک لنگه پا بایستند. نشستن که دیگر پیشکش. بوی عرق .بوی زحم.ترکیب بوها و صداها. و پله های مترو و آدمهایی که خلاف جهت تو میایند.و  گاهی مستاصلانه به چهره هایشان نگاه میکنی که شاید "آشنایی" ببینی.نیست که نیست. غریبه ایم من و دل توی این شهر. خیلی وقت است غریبه ایم.

غریبه ایم توی مترو.غریبه ایم توی اتوبوس.یاد گذشته ها را پس میزنیم.بعد سه سال، امروز کار محال را ممکن کردیم و چیزهایی را پاک کردیم از توی گوشی.بت هایی را... میاییم سر بگذاریم به شیشه و دمی آسوده شویم. صدای موبایل حرف زدنشان بلند میشود.و چه حکایت هایی..و چه حکایت هایی..."اون به من نظر داره..کدوممون مگه خوشگل تریم....اون یکی دروغ میگه..." .

نالیدن را دیگر دوست ندارم.اصلا به همین خاطر هم دیگر کمتر توی زنده رودم مینویسم. منتظرم حرف هایم بلاخره جنس زنده رودی بگیرد.نمیخواهم بنویسم از تعفن این شهر. از بوی کثافتی که توی فضایش پیچیده.از میدان شلوغ ولیعصر و زیر زمین برزخ گونه اش .از قیافه های غریبه.از صداهای غریبه.از تنهایی خفه کننده این شهر، دیگر نمیخواهم بنالم.

میخواهم بنویسم از باران.از غرش آسمان و نوید امید. از نام ها و یادهای نورانی و سفره ای که برای دلت پهن میشود اگر گرسنه باشی. میخواهم بنویسم که این دنیا، اینقدر ها هم که ادعایش میشود ، جدی نیست. مهم نیست. ته زورش را هم که بزند تا از هر روزنی خودش را توی وجود آدم فرو کند، مایه اش یک هندزفری است و یک نوحه که بلند تر از "همه صداهای متعفن" این شهر بخواند :" اصلا حسین، جنس غمش فرق میکند/این راه عشق پیچ و خمش فرق میکند..." و تو را بکشد بیرون از این  دیگ جوشان "بی اویی" و پرتاب کند توی دامن نور. که یادت بیاید. که محرم نزدیک است.و چه التیام بزرگی است که محرم نزدیک باشد. چه خوب که محرمی هست.که علقه ای هست.که اذنی هست به بردن نامهای نورانیشان...

باران شبانه، تند تند باریدن گرفته.

من و دل  میخزیم زیر چتر "و بکم ینزل الغیث". و آرام میگیریم...

/ 1 نظر / 5 بازدید
مهدی

محرمی نباش آدمای خوب نباشن و .... نباشن هیچی تو یاد نمی مونه. ارزش ها کم رنگ میشن