زندگی سیر آرام بی ماجرایی دارد.نزدیک امتحان است! معلوم شد چرا؟ به همین دلیل.نزدیک امتحان ها، زندگی از شور و هیجان میفتد. مانیتور بیش از ده ساعت و گاه دیده شده که نزدیک بیست ساعت بی وقفه روشن می ماند. زهرا مدام روی صندلی است. روی میز پر از برگه است.و هیچ فکری اجازه ندارد بیشتر از چند دقیقه توی کله بچرخد. و البته یک درصد فکر کن که کله زهرا این حرف ها سرش بشود.

من خوبم. اسلایدهای ارائه فردایم را آماده میکنم.و به این فکر میکنم که نسبت "خود" و "خدا" چجوری تعریف میشود.و تازه همین الان که این فکر چند روزه را نوشتم یکدفعه برایم سوال شد که چرا این دو کلمه اینقدر بهم شبیهند؟یعنی تصادفی است اینهمه شباهت؟

دارم اسلاید آماده میکنم و به این فکر میکنم که دیگر عاشق نیستم! بله! به همین صورت و به همین سرعت. یکروز عاشق و یکروز فارق که میگویند، منم. دیشب به این نتیجه رسیدم که دیگر عاشق نیستم.بعد یک جمله ای شروع کرد توی مغزم چرخیدن :" انی لا احب الافلین".دیگر عاشق نیستم، اما نه اینکه بی حس و حالم.احساسم هست. اما نرم و پر پری و بی سر و صدا رفته گوشه ای برای خودش کنار همه حس های مشابهش نشسته. من در دنیای خیالم عاشق میشوم.من در دنیای خیالم فارق میگردم.و زندگی واقعی من در دنیای خیالم محو میشود.من یک سی ساله بیکاره ام.*

این را هم امروز خواندم و هم قبل تر ها خوانده بودم.امروز مینویسمش برای تو زنده رود :

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

حسین پناهی
**
پ.ن: من سی ساله نیستم بلکه کمتر از سی  ساله ام.ولی سی ساله بیکاره، ترکیب مسجع دوست داشتنی است که دلم خواست بخاطرش  ، تمام ملاحظات خانمانه ام در جهت کمتر نشان دادن سن را زیر پا بگذارم.اگر اصولا چنین ملاحظاتی داشته باشم.
پ.ن: باید بیشتر مینوشتم از "لا احب الافلین".ولی نمینویسم.میروم اسلاید اماده کنم و الویه بخورم.
/ 5 نظر / 15 بازدید
مهدی

گاهی میشه به خدا حسودی کرد. میشینه به به سر و کله و فکرایی که توش میگذره نگاه می کنه. میتونه هر کسی رو انتخاب کنه و بره پیشش بشینه، مثل سر و کله ی شما و یه شب نشینی توپ باهاش داشته باشه. و اینها که نوشتی شب نشینی تو و خداست.

مهدی

حالا باید خونرو از نو بسازم خونه ای که خسته از این همه درده زندگی سرده کاش بیای و منو از نگام بفهمی کاش بیای و غمو تو صدام بفهمی کاش بیای و........

مهدی

الویه؟؟ منظورتون غذای آمادست؟ من تو فروشگاه که کار می کردم، فهمیدم که بعضیا بدجوری به خوردن غذای آماده و خوردن هله هوله عادت کردن. وحشتناکه. مریضیه یه نوع. البته برام قابل درکه. آخه به بهداشتم کم می رسم.

مهدی

دیگه نتونستم در مورد تنبلی دیده شده بنویسم، آخه خودم بسیار تنبلم.

مهدی

من زیاد یادم میره. قرار بود زیاد کامت نذارم تو وبتون، به هر حال می تونید بعد یه مدت حذفشون کنید. امروز زهرا خانم به خونمون تشریف آوردن. خیلی خوشحال شدم. ایشون کارشناسی ارشد رو به تازگی تموم کردن، رشته ی عربی و احتمالا مترجمی.دانشگاه تهران. اتفاقایی که برای خانواده ی ایشون میفته شنیدنی هستن. نه خاطر شیرین بودن و نه فقط بخاطر ناراحت کننده بود. یه خاستگار داشتن که تو آموزش و پرورش کار می کرد. حدود دو سال پیش. زهرا خانم هم میل نشون دادن، ولی بخاطر مخالفت پدرشون خاستگار رو رد کردن. احترام پدرشون رو نگه داشتن و رعایت قانونی به نام اجازه ی پدر. مسئله این ماجرا پدر زهرا خانم هستن. نه اینکه پدر بدی باشه، و نه اینکه بی سواد و کم سوادی داشته باشه.........