سلام زنده رود

این چند روز پست بارانت کرده ام. چاره ای ندارم.باور کن چاره ای ندارم. بس که نمیتوانم با هیچکس دیگری حرف بزنم. الان میفهمم که وجود م. در زندگیم چه نعمت بزرگی است.حرف هایی را که واقعا نیاز دارم با کسی بگویم، به او میشود گفت.وقت هاییکه بی همزبانی به معنای واقعی کلمه میخواهد خرخره ات را پاره کند بس که به آدم فشار میاورد. حالا از بد یا خوب حادثه، او هم کربلاست.

صبح را با یک شکنجه روحی که من اسمش را میگذارم "عمل قهرمانانه" شروع کردم. تلویزیون داشت کربلا را مستقیم پخش میکرد با پس زمینه یک نوحه فوق العاده قشنگ.نوحه مخلوط عربی فارسی. کمی نگاه کردم و تمام شد. بعدش رفتم پیاده روی. حالم بهتر شده بود بعد از یک ساعت راه رفتن.اما التیامی واقعا در کار نیست. یکطور بدی میبینم که ته دلم دارم آرزو میکنم امروز فقط بگذرد. اینها از کم ظرفیتی من است .میدانم.اما فعلا حوصله سر به سر گذاشتن با خودم را ندارم. فعلا حوصله هیچ نوع کامنت اخلاقی را هم ندارم. خودم خوب میدانم این رسمش نیست که وقتی به شدت از یک چیزی در عذابم که نمیتوانم ازش هیچ حرفی بزنم، سکوت میشوم. و سکوت شدن اصلا چیز جالبی نیست برای آدمهاییکه با من زندگی میکنند. ولی الان نمیتوانم خودم را مجبور کنم که آدم وار تر رفتار کنم. به اندازه کافی با خودم درگیری دارم.در جبهه "خودنقدی"، بخش زیادی از نیروهای درونیم درگیر مبارزه ای تمام عیارند. یک بخشی از درونم خیلی خیلی تمایل دارد که به این نتیجه برسد که بی لیاقت تر از من وجود ندارد. و من مجبورم انرژی زیادی صرف کنم که این بخش را مهار کنم. اوضاع نابسامانی است.

و میدانی زنده رود؟درد این است که باز خودم خوب میدانم که این ها هم که میگویم باز توجیه است. واگرنه کیست که نداند راه آدم شدن از همین پیچ و خم های هر روزه زندگی میگذرد. همین جاهایی که آدم بودن از همیشه سخت تر است، اگر بتوانی آدم بمانی، هنر کرده ای. میبینی؟من میدانم.من مدام میدانم.و دارم بهت میگویم زنده رود.دانستن مدام بدون عمل، بلاخره قادر است آدم را متلاشی کند..

میخواهم به شرط اینکه این بار هم جا نمانم و خدا بخواهد، فردا بروم پیاده روی از میدان امام حسین تا حرم حضرت عبدالعظیم. گمانم این کمترین کاری باشد که از دستم بر بیاید. هرچند باز یک بخش هایی از من دلشان میخواهد فردا اصلا یک گوشه ای قایم شوند تا شب.دلشان میخواهد سمت هیچ چیز مربوط به امام حسینی نروند.اما من انتخاب میکنم که به آن بخش ها بی اعتنا باشم. میخواهم لااقل به اندازه همین مسیر پیاده، نشان بدهم که دلم با زائران اربعین است.بهتر از ماندن توی خانه و دوره کردن مرثیه جاماندگی است.نه؟

برایم دعا کن آدم بشوم.

/ 4 نظر / 6 بازدید
مهدی

امروز، وقتی سر کار بودم، داشتم به این فکر می کردم که با توجه به متنایی که ازتون خوندم و حسی که به من القا میشه، شما یه جا گیر دارین که اگه رفع بشه و مرتفع بشه و بهش برسین و .... به پله ی بعدی می رسید. ایشالا که با تلاشتون سریعتر به مقاصد برسید. اینکه زیر ذره بین دیگران هستید (استادتون)، نشانه ایست و موهبتیست الهی.

مهدی

امروز ساعت 4 از زنجان به کربلا مسافرا حرکت می کنن. اگه مایل به رفتن هستید این روزها میشه از زنجان به کربلا رفت. هر چند اربعین آمد و رفت.

مهدی

جواب سوالتون رو نمیدونم. شاید زیادی تنهایی فکر می کنید. یا ... نمیدونم. اگه به نتیجه ای رسیدم حتما میگم. احتمالا شما طرفدار حداکثر کیفیت هستین. یه دختر خانم 14 ساله ی نخبه رو می شناسم که سید هم تشریف دارن. قبلا احتمالا در موردش بهتون گفتم. باهوشه و زرنگ.فامیلیشم آل یاسینه. ایشون کیفیتشون یه مقدار پایینه در حالی که از نظر ضریب هوشی بالاترینه تو مدرسشون. یه علتش اینه که حواسش یه جای دیگست. یه کمی این ور و اون ور زیادی فکر می کنه. ولی خوب سرعت زیاد هر چند از نخبه ها توقع دارن همراه با کیفیت، ولی کیفیت مهم تره. کیفیت به شکل متنوع بودن. یعنی روی چندتا گزینه سوار بودن و دنبالشون رفتن و بهشون فکر کردن. مطمئنا تمرکز اگه روی یه موضوع باشه و تمام انرژی اونجا صرف بشه سرعت هم خیلی بالا خواهد رفت.

مهدی

آدم آشپزی بلد نباشه، بدون اینکه بفهمه چیزای عجیب و جدید می پزه دیگه رفیق