یکیشان ده ساله است.یکیشان سیزده ساله.بزرگه برادر کوچکتره است. بزرگه دارد توی تراس توپ بازی میکند.کوچکتره هم مشغول اسکوتر رانی است. بزرگه همانطور که با توپ دیوار بی نوا را نوازش میکند برای کوچکتره تعریف میکند :"...بعدش وقت دادن بچه ها برن نماز بخونن.هیچکی نرفت".کوچکتره با اسکوتر عرض تراس را طی میکند و جواب میدهد :" شاید بهشون واجب نشده هنوز". بزرگه با توپ میکوبد به دیوار و میگوید :" چرا بابا.ولی نرفتن بخونن." کوچکتره حالا رسیده به ته تراس.از همانجا داد میزند که صدایش برسد:" اینطوری نباید بگی.تو که نمیدونی..."بعدش باز کمی بازی میکنند.اسم خودم را لابه لای حرف هایشان میشنوم. آخر سر ختم میشوند به پشت پنجره قدی اتاق.جایی که من توش نشسته ام و دارم سعی میکنم با وجود سر و صدای این وروجک ها درس بخوانم. "..نخیرم! صبر کن الان از خاله زهرا میپرسم...خاله زهرا، اگه یکی سر نماز سکسکه کنه بعد اون یکی خندش بگیره، باید بره نمازشو دوباره بخونه؟اگه نخونه گناه کرده؟" نگاهش میکنم. این چشم های درشت شفاف... این لب های بچگانه خندان....این موهای ژولی پولی وز کرده!

"نفهمیدی چی میگم؟ عیب نداره!"

  اسکوترش را هل میدهد به جلو و از پنجره دور میشود.

/ 1 نظر / 20 بازدید
مهدی

یکی از زیباترین مناظر دنیا، چشمای قشنگ دختر پسرای کولوئه. مخصوصا سنای بین 5 تا 10 سالگی.