خسته ام. از همان جور خستگی هایی که استخوان های ترقوه آدم به سر و صدا میفتد و چشم های آدم به گود مینشیند. از همان جور خستگی هایی که چند روز است حتی نمیگذارد درست و حسابی بخوابم. در حالیکه تا بوده اینطوری بوده که آدم ها از خستگی، خوابشان میبرده! از سه شنبه شب که کاریکاتور روی جلد شارلی هبدو زودتر از خود مجله به رسانه ها عرضه شد، درگیرم تا امروز. از همان شب، خوابم آشفته است و خودم هم بد حال. امروز هم امتحان را خراب کردم. خنده دار ترین اتفاق دنیا که در هیچ جوکی نظیرش را نمیشنوید: امتحانی را که تمام سوالهایش را از قبل داشته ای، و همینطور جزوه ای داشتی که تقریبا تمام کلاس از روی آن کپی گرفته اند و از روی ان خوانده اند، گند بزنی! خیلی خنده دار است که بغل دستی هایت که از روی جزوه تو خوانده اند، سر جلسه تند و تند بنویسند و حتی به تو که عین مجسمه وا رفته ای، پیشنهاد تقلب هم بدهند! خنده دار تر اینکه یقین دارم هیچ کسی توی آن کلاس به اندازه من که یک هفته است هرروز کتابخانه هستم، برای این امتحان وقت نگذاشته بود.در حالیکه کافی بود جواب همان پنج تا سوال لعنتی را بخوانم به جای آن همه خواندن و خلاصه برداری و دوره. ولی خوب، این اتفاق جدیدی نیست. این اتفاق همیشه زندگی من است.همیشه آدمها با جزوه های من پله های ترقی را دو تا یکی طی کرده اند و خودم از پایین ایستاده ام به نظاره شان.مدت هاست که یا درست و حسابی برای هیچ درسی وقت نمیگذارم و یا اگر میگذارم، مسیرم اشتباست.توی ذهنم برخی عبارات روانشناسانه میایند و میروند.حوصله ندارم بهشان تمرکز کنم. توی گروه اینترنتی هم دیگر فعال نیستم. در حالیکه خودم میدانم چه فرصت بزرگی است این فرصت تحقیقی. بد دردی است که فرصتی را از دست بدهی که خودت واقفی چقدر بزرگ است. ولی توان روحی نداشته باشی که استفاده لازم را ببری. عبارات بچه های گروه تند تند از جلوی چشمم رد میشود و تلنگرهای استاد که چرا باقی دوستان فعال نیستند.اما جنبشی حس نمیکنم.سنسورهایم سوخته.

این را نگذار به حساب اینکه افتاده ام روی دور منفی بافی امشب.اما باور کن چند مدتی است که حس بازندگی دارم. یعنی حس عجیبی که باعث میشود هرکار کنی فکر کنی غلط است. اصلا استثنا هم ندارد. خوب البته که هر کاری از یک وجهی غلط است و از یک وجهی درست.ولی بعضی وقت ها اصلا وجه درست کارهایت را حس نمیکنی.مدام فکر میکنی هر طرف قضیه را بگیری ، باخته ای. درس بخوانی ، باخته ای.نخوانی، باخته ای.سر کار نروی و بروی یکسان است.ازدواج بکنی یا نکنی.حتی ریز تر از این حرفها.خیلی ریزتر.تا جائیکه حتی میرسی به تک تک جملاتت. هر حرفی را که میزنی، هرچه مینویسی، همه چیز انگار ملقمه ای آشوب گونه از صدها اشتباه ریز و درشت است. شاید به همین دلیل هم باشد که تازگی، حجم پیش نویس هایی که مهمانت شده اند، سر به فلک گذاشته زنده رود جان...

تنها اتفاق دلخوش کنک امروز شاید، خرید آن دو بشقاب فیروزه ای بود .تنها اتفاقی که کمی این حس عظیم بازندگی را تخفیف میدهد.و البته دیدن امیر علی که روز بروز مرد تر میشود.پانزده اسفند تولد یکسالگیش هست و از جمله حرکات جدیدش میتوان دست دادن به شیوه یک مرد واقعی و بای بای کردن را نام برد.البته امشب داییش، باز کردن در کابینت های آشپزخانه را هم به سلسله آموزه هایش اضافه کرد و داد مادرش را درآورد با این بد آموزی ها. زندگی جاری است زنده رود.ولی من لااقل یک امشب میخواهم از این قطار پیاده شوم. حتی هیچ تخفیف یا مرهمی نمیخواهم.باور کن فقط میخواهم بخوابم.کاری که بعضی وقت ها چه عجیب، نا ممکن میشود...

 

/ 6 نظر / 22 بازدید
مهدی

دیگه از این بهتر چی میشه خواست و چطور میشه حس کرد همیشه سلامت و سرزنده باشید بیش ازین گفتن بس است، آخر چیزی برای گویندگی نیست

مهدی

ممنون. بله، خیلی سنگینه که بگم مال خودم بود، ولی مال خودم بود ممنون از دقتتون بله، بسیار جای کار داره و من نسبت به گذشته کمی قوی تر شدم ولی نمیتونم زیاد روشون کار کنم. بله، کمی فاصله وجود داره بینشون و نتونستم کاری بکنم

مهدی

چون دقیقا نمیدونم که واقعا مال خودم بود یا مال خودم نبود. از دهن و ذهن من اومده بیرون ولی مطمئن نیستم مال خودم باشه.

مهدی

یه خبر خوب و جالب و شیرین، البته بیشتر برای من اینطوره و برای آقای ناصر دوستی که شعر رو سرودن. شعر رو که حالت سرود داره و شبیه به سرود وطنم سالار عقیلیه به آقای آل یاسین که سنتی خوان شهرمون هستن نشون دادم و خوششون اومد. گفت برای اجراش اول باید روش آهنگسازی بشه و بعدش اجرا بشه.

مهدی

غیر فعال کردن نظراتم رو هم بهش اضافه کنید روحیاتتون دچار تکون خوردنن یا نوشته هاتون قابل انتشار نیستن؟

مهدی

اگه قسمتمون بشه 22 بهمن میایم تهران. تا تجربش کنیم اون روزارو