یکیشان دیشب گفت :" معلوم نیست تا سال دیگه باشیم.شماها رو نمیدونم.اما درباره خودم تقریبا مطمئنم که ..".یکی دیگرشان هم امروز گفت:" دیشب با چندتا از سردارای سپاه صحبت کردم که اگر قرار شد برای کربلا نیرو اعزام کنند، حتما اسم من توی لیست باشه". اولی، کسی نیست که بی جهت بگوید :" درباره خودم تقریبا مطمئنم". دومی هم از آن جور آدمهایی است که میدانم اگر بخواهد کاری را بکند،مخصوصا اگر پشت آن کار یک عقیده ای خوابیده باشد مثل اینکه "برای من حرم حسین بن علی با خودش هیچ تفاوتی ندارد"، خودش را به هر آب و آتشی میزند برای آن کار.حالا یا با دست به دامان سرداران سپاه شدن، یا حتی اگر لازم باشد با آویزان شدن از بال هواپیمایی که نیروهای اعزامی به عراق حمل میکند!

دارند حذف میشوند.مهره های تاثیر گذار زندگیم را میگویم. این ها را با لحن دلتنگی نمینویسم.این واقعیت زندگی است.هیچ چیز و هیچ کس ماندنی نیست. دیروز و امروز، دو پیام ناگهانی اینطوری دریافت کرده ام از دو تا از اصلی ترین این مهره ها. و حالا دارم تصویر سازی میکنم که زندگیم بدون وجود آنها چگونه میگذرد. بی شک از هرکدامشان، انقدری اموخته ام که تا ته عمر برایم کافی باشد. از هر کدامشان آنقدر "دانش" بدون عمل در فایل های مغزم ذخیره شده که اگر همین الان هم اتفاقی بیفتد و باعث شود که دیگر هرگز نبینمشان، تا ته عمر نمیدانم چندساله ام باید بدوم که آن دانش های تلنبار شده مگر به ساحت  عمل نزدیک بشوند.پس مساله ، خیلی هم این نیست که از وجودشان "محروم" میشوم.مساله این است که بعضی از آدمها یک دوره هایی میایند و بعد به هر دلیلی خودشان محو میشوند.حتی ممکن است به لحاظ فیزیکی نزدیک آدم باشند.ولی عملا دیگر هیچ نقشی در زندگی آدم ندارند.بعضی مهره ها اما دوره بودنشان در زندگی آدم انقدر طولانی میشود که تصور نبودنشان تقریبا غیر ممکن است. عادت میکنی به بودنشان.به اینکه بخشی از زندگیت باشند و هروقت خواستی خستگی و غبار "بودن" را از خودت بتکانی، بدانی که یک گوشه ای از این شهر شلوغ، هستند و میتوانی راهت را بکشی و بروی پیششان. زندگی آدم باهاشان ممزوج میشود. این ممزوج شدن است که تصور نبودنشان را مهیب میکند. اینکه دیگر به این زودی ها کسی سر راهت قرار نمیگیرد که بتوانی اینطور به اطمینان خودت را برایش بگشایی. کسی که بدانی و یقین داشته باشی که هیچ خواهش پلید درونی، او را وادار نمیکند که سوئی را متوجهت کند. کسی که لحظه لحظه بودنت در کنارش خیر و سعادت و بهشت باشد.آن اولی، میدانم که حتی مرگش را میتواند به اختیار خودش "انتخاب" کند. این دومی هم بس که همه مدت آشناییم ازش شنیده ام که آرزوی "شهادت" دارد، اصلا و ابدا بعید نمیبینم که همین روزها بلاخره خودش را به تیغ های حرامیان داعشی ، برساند.

آدمهایی که بدون بودنشان ، دنیایم بدجور خالی میشود.گرچه میدانم که همواره مهره های تاثیرگذار جدیدی سر راه آدم قرار خواهند گرفت.اما باز هم اندیشه نبودن بعضی آدمها، خواهی نخواهی سخت است..

/ 2 نظر / 19 بازدید
مهدی

درکتون می کنم.یه نوع گم کردن.باید پیداشون کنید.چطوری؟ همونطور که گفتید عمل کردن به آموخته ها. بقیش حل میشه. شما که قصد ندارید برید؟ شما برید، یه ذره منم میشم شبیه به شما. هر چند، شایدم نشم. خدا حافظ

مهدی

فعلا که خشکسالیه، آب زیادی نداریم که یه موقعی تکون بخوره. عبادات قبول. مفتخریم به اینکه دعاتون کنیم تا یا سرعتتون زیادتر بشه یا مسیرتون کوتاهتر برای رسیدن به خواسته هاتون و حقیقتی که همین نزدیکیست و البت موفقیت های غیر درسیتون. التماس دعا عبادات قبول