برای تو،که میدانم دیر یا زود رفتنی هستی...

چند روز پیش بود که برای رمضان خواندم :"و نحن مودعوه وداع من عز فراقه علینا".و این جمله همینطور بر زبانم ماند ،تا امروز...

میدانی چقدر سخت است که کسی مثل من، همه احساسش را قورت بدهد و با لحن به آن حد منطقی از تو بپرسد:" حالا مطمئنید که برنمیگردید؟" میدانم که دیر یا زود می روی. راه رفتنی را باید رفت.آدم رفتنی هم بلاخره باید برود.آدمی که جان توی تنش اضافی است، باید برود.آدمی که باید برود ،سبک زندگیش فریاد میزند که رفتنی است.آخر آدم عادی در شبانه روز دو سه ساعت میخوابد؟آدم عادی ،تمام توان و استعداد بی بدیلش در شناخت و درمان را صرف منفورترین و مطرودترین قشرهای جامعه میکند که برای بقیه حکم انگل های اجتماع را دارند ؟هیچ ادم عادی هست که بتواند به آدم شدن اینجور آدمها امید داشته باشد آنطور که تو "ایمان" داشتی؟

شش سال است که تو را میشناسم و هیچگاه دست از شگفت زده کردنم برنداشتی. پشت دیوارهای آهنینی که به دور خودت کشیده ای، سرزمین زیبایی نهفته است که وقت میبرد تا کسی به آن راه پیدا کند.تو در نگاه اول،یک مهاجم تندرو و بی پروایی که هیچ چیزی را به رسمیت نمیشناسد جز حقیقتی که باید نشان آدم بدهد. هیچ مصالحه و مسامحه ای را نمیپذیرد، تا زمانی که آدم را بیقرار همان چیزی کند که فعلا او میبیند و آدم نمیبیند. اما اگر با این هجمه ابتدائی از پا نیفتی،اگر دست برنداری، کم کم به آن سرزمین زیبا هم راه خواهی یافت.و من،راه یافتم. میدانم که وقتی بروی،دلم برای تمام آن هجمه های بی محابایت تنگ خواهد شد.برای تمام آن عزت نفس بی نظیری که زمان برد تا تفاوتش را با غرور ،درک کنم.برای تماشای انهمه رهاییت از چنگال خود، دلتنگ خواهم شد.برای آن سادگی کودکانه که همیشه میشد یک جایی توی رفتارت ردیابیش کرد.من،دلم برای آن همه هوش بی نظیر تو در شناخت "درد" و "درمان" از همین حالا تنگ است.و از همین حالا باید شروع به باور  این واقعیت کنم که اگر تو روزی دیگر نباشی، کسی نظیر تو را به این راحتی نخواهم یافت. که اگر تو روزی به همین نزدیکی  به دست یک حرامی داعشی برخاک های گرم عراق بیفتی،کوهی از دانش و تجربه بر خاک افتاده.کوهی از دلسوزی و "صلابت".کوهی از اراده،منطق و عزت نفس..

نمیخواهم این نامه را به تقدیر و تشکر از تو بگذرانم.آری،تقدیر.آری ،سپاس بخاطر همه آنچه برایم کردی. که فقط خودم و خدا میدانم آن همه ،یعنی چقدر.این حرف ها اما بی معنی است. احساس میکنم این حرفها،برای مسافر افق نورانی شهادت، خیلی سخیف است. تو اینهمه سال در جبهه "خود" علیه سیاهی میجنگیدی.حالا خواهی جنگید با سیاهی هایی که مجسم شده اند.با پرچم سیاهی که از قرآن های بر سر نیزه لشگریان معاویه هم مزورانه تر است.حتی نمیخواستم این نامه را به آن توصیف های کودکانه ای که از تو کردم بگذرانم.قصدم این بود که این نامه را برای دل خودم بنویسم که بی قرار است.که مظلومانه بی قرار است و نمیتواند این بیقراری را با کسی قسمت کند.حتی با خود تو.میخواهم به دلم بگویم درس های "کنده شدن"ش را باز دوره کند.آمدم برایش بنویسم و نهیبش بزنم که یعنی که چه؟ باز خیره شدی به سر انگشت اشاره ای که به سوی ماه رفته بود؟رهایش کن برود.چشم ببند.دل بکن. تمام.از اولش هم قرارمان همین بود.برای سهم تو ، همان طلب "قدم صدق" های هر روزه بس.

اما قبول کن..قبول کن که سخت است آرام کردن این دل وقتی می دانم که تو بلاخره رفتنی هستی.سخت است نادیده گرفتن این جای تهی لعنتی در اعماق وجودم.که همیشه گاه کندن و کنده شدن ظاهر میشود و آگاهم میکند از عمقی که یک نفر توانسته بوده به آن راه یابد. حالا فقط راه میروم و در دل میخوانم :" و نحن مودعوه وداع من عز فراقه علینا".و یادم نمیرود که این ،برای وداع ماه رمضان است.اما چه کنم.

راه فراری از این جمله ندارم.

از وداع هم...

/ 2 نظر / 5 بازدید
مهدی

دل مارو هم به آشوب انداختی. هم بخاطر خود ایشان و هم بخاطر احساسی که رفتنش در شما ایجاد کرده.

مهدی

در مورد ایشون که از خدا نمی تونم چیزی بخوام ولی در مورد شما از خدا می خوام که آرومترتون بکنه با لطف و مهربانی و حکیم بودن خودش