با خودم حساب کتاب میکنم و می بینم که از قضا دوباره بهار است و من تمام بهارهای زندگیم را به خواب بعد زمستانی سپری کرده ام.من کلا در فصل بهار خوابم مگر اینکه خلافش ثابت شود. بنابراین بررسی در تاریخ زندگیم، نتیجه میگیرم که اگر از خانه بیرون نزنم ، احتمال اینکه کاری غیر خواب انجام بدهم تقریبا صفر است. بعد البته باز هم میتوانم بیخیال بشوم ولی فکر میکنم به اینکه باید شهریور دفاع کنم و هنوز نه موضوع پروژه دارم نه استاد راهنما نه هیچی. بنابراین به زور، خودم را از خانه بیرون میندازم. میکوبم میروم تا امیرآباد تا استاد راهنمای پیشنهادی استادم را ببینم. از آن آدم های توپول جذاب خوش صدا است که مهربانترین نگاه دنیا را هم دارد. به به؟ نخیر! چون با همان نگاه مهربان و صدای فوق العاده اش، حالیم میکنم که تا همین جا هم زیادی دانشجو گرفته برای پروژه و نمیتواند من را قبول کند. راهنماییم میکنم به سوی چند استاد دیگر. میدانم که احتمالا باید پافشاری بیشتری کنم. ولی نمیکنم که. خیلی مودب و موقر تشکر میکنم و میزنم به چاک!

برنامه بعدی، خرید قرآن است برای تولد یکسالگی  امیر علی.تولد امیر علی گذشته و من هنوز بهش کادو نداده ام. کادو های تولد زندگی من همیشه در راه داده شدند. اصولا اعتقاد زیادی به روز تولد ندارم. بلکه فکر میکنم کادوی تولد نه یک شی، که یک پروسه است! که تا هروقت لازم باشد کش میاید. مورد داشتیم که حتی کادوی تولد متعلق به یک سن یک آدمی را چند سال بعد بهش داده ام! باید در زندگی قواعد را شکست ، همچین که خورد خاکشیر شوند.

قرآن، یک تیکه از کادوی مورد نظرم برای تولد امیر کوچولو است. دلم خواسته اولین قرآن زندگیش را خودم هدیه اش بدهم. یک تیکه دیگر از هدیه اش هم این جمله منتسب به نیما یوشیج است که :" پسرم، یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی. از این به بعد همه چیز جهان تکراری است، به جز مهربانی..." این را میگویند تولد یکسالگی پسرش برایش نوشته بوده. بعد به این هدایای تکه تکه ام که فکر میکنم خنده ام میگیرد! همچین بگی نگی یکم با سن بچه تناسب نداره نه؟ فک کنم باید یک چیز دیگری هم آن وسط باشد که بچه معنیش را درک کند طفلکی! حالا در این باره هنوز به نتیجه نرسیده ام.وقت که زیاد است.تازه یکسالش شده بچه.کادوی تولد یکسالگیش را تا زیر هفت سالگی وقت دارم تحویلش بدهم!قرآن ها همه دارای ظاهر های بسیار زیبا و چاپ های مزخرفند. آدم  واقعن متاسف میشود.بیخیال میشوم.

میدوم سمت چهارراه ولیعصر که لااقل به عوض کردن رم برسم. اول اشتباهی میروم سمت طالقانی چون یکی از فروشنده های پاساژ رضا اینطور راهنمایی کرده.آنجا یک خانم فروشنده مهربان که در ورای ویترینی خاک آلود از انواع و اقسام اشیا الکترونیکی مدفون شده، کلی برایم وقت میگذارد و آدرس گارانتی را پیدا میکند.ساعت چند است؟سه و ربع.میگوید بدو که گارانتی ها تا چهار بیشتر نیستند.من هم با آن هیبت شروع میکنم دویدن در طول ولیعصر تمام نشدنی عزیز. بعدش میرسم به پارک دانشجو.گفته اند پاساژ پشت پارک است.یکدفعه خودم را وسط فضایی میبینم که حتی یک نفر را محض پرسیدن آدرس نمی توان یافت. ردیف به ردیف آدم های خسته روی نیمکت ها نشسته اند و سیگار میکشند.آدم هر کدامشان را که نگاه میکند یاد "چه گوارا" می افتد! یعنی انقدر فضا روشنفکرانه و اعتراضی است که من کپ کرده ام. از هرکس سراغ پاساژ را میگیرم نمی داند.میروم پشت پارک.سی سالم شده و تابحال این طرف پارک دانشجو پایم را نگذاشته بودم. باز شروع میکنم آدمها را از ممیزی رد کردن تا مگر یک آدم علیه السلامی پیدا کنم محض آدرس پرسیدن.یعنی شما بگو دریغ از یک خانوم! اصلا محیط به طرز خفنی مردانه است.طوریکه آدم احساس گناه میکند که به عنوان یک ضعیفه، در آن ساعت روز در آن حوالی آفتابی شده. عاقبت از دو تا بچه قرتی در حال خوردن یک چیزی که نمیدانم چیست، آدرس می پرسم.کلی خودشان با خودشان بحث و جدل میکنند که چی به چی است.نهایتا میفهمم که باید بروم ته کوچه.همین هم خودش کلی با ارزش است! پاساژ را می یابم پرسان پرسان.فضای پاساژ هم عین پارک است. ملت یکطوری عجیب غریب از سر تا پایت را بر انداز میکنند . پیام نهفته نگاهشان هم لابد این است که :" شما؟اینجا؟".یک زمانی مادر یکی از خواستگاران خفن مذهبیم از یک سری مناطق تهران میگفت که اصلا جای خانم ها نیست.بعد من فکر میکردم "واه واه چه نگاه بسته ای.پیف پیف!".بعد ، الان تقریبا خودم دارم این مساله را درک می نمایم. گارانتی را می یابم. کاشف به عمل میاید که گارنتی ها تا پانزدهم اسفند بیشتر کار نمیکرده اند.بعد من کاری را میکنم که هیچوقت در عمرم نمیکنم. وا میروم و به طرزی اغراق آمیز ناامید میشوم و میگویم:" حالا هیچ کاری نمیتونید بکنید ینی؟" بعد چون اینجا ایران است و خدارا شکر قوانین اصلا قطعیتی ندارند، رم بعد از حدود نیم ساعت تعویض میشود. اما چه فایده؟من اهل اینجور اغراق ها اگر میشدم که وضعم در زندگی به از این بود.این یک بار را هم از دستم در رفت.بعد آنهمه خوف و رجا نمیشد دست خالی برگردم که.

بعدش خانه؟نخیر. میروم سراغ شارژر موبایل. با یک مراحل مفصلی که حال نوشتنش نیست.آخر هم هیچ به هیچ.بعدش هم که خوب آدم تا میدان ولیعصر برود و ذرت ولیعصر را نخورد؟ میخورد خوب. هرچقدر هم که رژیم باشد میخورد. 

این اتفاقات، دیروز افتاد.امروز؟ امروز من کلا در غار بودم.مخفی.پنهان.خجسته.

/ 17 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

نوروزی بودنم از بهار است و تو بهار منی

مهدی

عید شمام مبارک بهارتون زیباتر و دیدنیتر

مهدی

سلام. ایام به کام حالتون خوبه چه خبر شما دانشجوی کدوم دانشگاهید؟ الزهرا؟

مهدی

سلام ایام به کام کجا تشریف دارید خواهر گرامی؟

مهدی

من هم به این مسئله معتقدم مثل شما. همین اطرافیم، هستیم. خداحافظی لازم نیست و نمیخواد. فاصله ی بین من و تو خیلی کمه و هر وقت بخوام میام و میبینمت.

مهدی

حاجی (منظورم شما نیستید، نگران نشین یه موقعی) نگین شده بر پشتت، زندگی از آن کتفهای پرتوان و اوفتاده مدل خوندنش هم به صورت سنتیه. بسیار قشنگ و خوش نواست و شیرین