در سوگ یک "رابطه"

اینکه یک دوست مهم و قدیمی را که دلت با او ماجراهایی دارد از دست بدهی، و معنای از دست بدهی در این جمله این باشد که او از این دنیا برود، خیلی سخت است. چون تو به او احساس علقه ای داشته ای که خیلی برایت ارزش و معنی داشته.چون پیدا نمیشود بین هزاران هزار آدم، یک نفر که بتوانی نه فقط خاطره ها و حرفهای مگو و لحظه ها، که "خودت" را، که یک بخشی از خودت را با او قسمت کنی. خیلی ، خیلی از رابطه های دیگرت در قیاس با آن رابطه، سطحی اند. الزاما هم کمیت رابطه مد نظر نیست.مثلا ممکن است آن دوست خاص را چند ماه یک بار هم نبینی. ولی همان یکبار توی چند ماه، یعنی شست و شوی روح تو در زلال یک "هم دلی" نایاب. و این، خیلی خواستنی است.

اما من امشب فکر میکنم به اینکه کدامیک سخت تر است؟ اینکه آن دوست خاص را از دست بدهی، یا اینکه یک عصری، یک جایی او را ببینی و احساس کنی دیگر آغوشت زبان آغوشش را مثل قبل نمیشناسد....بعد با او همقدم بشوی و ببینی که چرا هیچ چیز مثل سابق نیست؟ چرا سیگنال های روحی او، تو بخوان "رایحه" روح او ، را روحت نمیشناسد؟ بعد هی به خودت بگویی که اینها طبیعی است.امروز حال خودت خیلی جا نیست.از صبح عصبی و کلافه و افسرده ای. بیخود مسائل را قاطی نکن. همه چیز همان است که بوده.فقط این بار خیلی طولانی شده بازه زمانی بین دیدارها. رابطه تان خیلی کم شده این اواخر.اینها بی تاثیر نیست....

اما در نهان، در آن نهان نهان، یک جایی که به هیچ کس نمیتوانی بگوییش و هیچ جوری هم نمیشود توضیحش داد، بدانی که حست بیراه نمیگوید. بدانی که "یک چیزی عوض شده". یک چیزی مثل قبل نیست. و این دانش را نتوانی هیچ جوری تغییر بدهی.

من فکر میکنم دومین حالت هم اگر نه به اندازه اولی، اما واقعا سخت است. شاید حتی درست به اندازه اولی. درست مثل این می ماند که دوست عزیزی را از دست داده باشی. اما در واقع این آدمها نیستند که با مرگ یا با تغییر المان های پایه ای یک رابطه مهم، از دست می روند.این تصویری است که تو از آن ها داری. آن تصویر عوض میشود.و تمام آن المان ها هم در واقع المان های مالوف ذهن تو هستند که به واسطه آن ها آن رابطه را تعریف کرده.بعد وقتی آن تصویر مخدوش میشود، تو سر در گم میشوی. ته دلت یک سوراخ خالی سبز  و کم کم بزرگ و بزرگ تر میشود.نمیخواهی بپذیری که آن آدم را دیگر نداریش. نمیتوانی..فکر میکنی به اینکه : چه مرگم شده؟ چرا این حالم؟ چرااینقدر خالیم؟چرا کنارش راه میروم، باهم میخندیم، میخوریم، خاطره تعریف میکنیم، خرید میکنیم، همه چیز، همه چیز در ظاهر همان است که بود، ولی پس من چرا نمیگیرم آن چیزی را که این رابطه همیشه بهم میداد؟ چرا مدام منتظرم یکیمان همان وسط خنده ها و خاطره ها ، خیلی شیک و صریح برگردد به آن یکی بگوید "خدافز".و برود بی اینکه پشت سرش رانگاه کند..چه چیزی فرق کرده؟ دست آخر میفهمی. که چیزی که فرق کرده، تعریف آن رابطه است.پایه های آن رابطه فروریخته.نمیدانم. یک چیزی فروریخته که مایه قوام آن رابطه بوده.جان مایه اش...کنهش...جوهره اش.... حالا انتخاب با توست.که یا پایه های جدیدی بنا کنی و این رابطه را بر آن مبناها بگذاری. یا کلا فراموشش کنی.

انتخاب ساده ای نیست. در هر حال، انگار میدانی که باید بپذیری "تمام شدن" آن چیزی را که برای قلبت خیلی خواستنی بوده. حتی اگر چیز جدیدی هم بنا گذاشته شود، هرگز طعم آن قبلی را نخواهد داشت. و من امشب، در فاز پذیرش چنین واقعیتی نیستم. امشب هنوز دلم میخواهد فکر کنم این حس گذراست.و یک روز دیگر که از اول صبحش کلافه و افسرده و آشوب نباشم، یک روز دیگر که قبلش به این نتیجه نرسیده باشم که استادم  حساب خاصی رویم باز نمیکند و صدبار برای یک تصمیمی مرددنمانده باشم و همه حس های بد ممکن در آن واحد با هم بهم حمله ور نشده باشند و صدبار پسشان نزده باشم، یک روز دیگر که توانم را در جبهه های دیگر خرج نکرده باشم، او دوباره برمیگردد.مثل قبل ها.در لباس "خودش"

/ 10 نظر / 34 بازدید
مهدی

سلام تسلیت میگم. خیلی ناراحت شدم مرگ چنین کسی خیلی دردناک خواهد بود. حالت دوم هم ناراحتی زیادی داره و ذهن پر میشه از خاطرات گذشته. ولی مرگ چنین کسی سختتره. در حالت دوم، شیرینی بودنش هنوز ادامه خواهد داشت، و مهمه که سلامت و سالم و شاد باشه.

یدهم

میلاد مبارک http://www.aparat.com/v/Rqe6X/%E2%99%AB%26hearts%3B%E2%99%AB%26hearts%3B_%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF_%D8%B4%DA%A9%D8%B1_%D8%A7%D9%90%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%8E%D9%85_%D8%A7%D8%B2_%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85_%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C_%26hearts%3B%E2%99%AB%26hearts%3B%E2%99%AB

یگانه

چه سخت میگیری. مثل خودم!

یگانه

حقیقت ات سخت گیرانه است دیگه ... :) به نظرم هیچکس در واقع هیچ کس رو به طور کامل نمی فهمه آگاهی در هر یک از ما وجود داره و متکثره این که ما برای یک آگاهی خاص ارزش ویژه ای قائل می شیم شاید بیشتر به خود ما مربوط میشه تا اون آگاهی ... در واقع ما (آگاهی ما) به شدت دنبال درک خودمون هستیم این هم یه جور خودشناسیه از دیدِ دیگری... تاییدی بر خویش ولی واقعن ما چرا یه آگاهی خاص رو ترجیح میدیم؟ یه بار حس کردم هیچ دلیلی برای پاسخ به سوال فوق ندارم. اگه همه ی آگاهی ها به طور یکسان به آگاهی مطلق متصل اند پس هیچکدوم واقعن ترجیح خاصی ندارن... این ما هستیم که این ترجیح رو تصور می کنیم... و بالنسبه هم در این تصور شکست می خوریم ...چون تصور درستی نیست ..

...

بین ارتباط حقیقی آدم ها در حقیقت فقط یک مانع هست: "ریا" (دو رویی).

...

یه ارتباط حقیقی ممکنه تغییر کنه یا حتی قطع بشه اما هیچ علامت تعجبی به دنبال نداره چون همه چیزش شفافه. اگه "ریا" نباشه اصلاً طرح مسئله نمیشه، یعنی کیفیت رابطه تبدیل به مسئله نمیشه. منظورم این بود.

مهدی

سلام من با سه نقطه (...) گرامی موافقم و در این حالت و مفهوم، خداحافظی بی معنا میشه. حتی در درجات پایین تر رابطه هم به نظرم چنین شکلی و حالتی وجود داره و اینطوریه کلا.

مهدی

سلام حالتون خوبه سلامتین دلمون تنگید چه خبر خانواده خوبن از درسا چه خبر کلا چطورید رفته بودیم روستا جاتون خالی برای چیدن گیلاس یه دوقلوی دختر خانمی وجود داره روستامون ظاهرا یکیشون کمی دلشون به ما گیر کرده و پر شدن و با خونه هم تماس میگرن در حالی که اصلا رابطه ی خانوادگی ای نداریم باهاشون و مصیبتی شدن (توکل بر خدا) البته من سعی می کنم حس برادرانه ای به ایشون داشته باشم در نتیجه قصد دارم این رو براشون پیامک کنم تا حس و حالشون متعادل بشه و به احساساتشون هم احترام گذاشته باشم. ممنون میشم نظرتونو بگیر. مرسی خواهرم، آواز و نقش بودنت، زیباترین و شیرین ترین خیالات و دخترانگیهای ذهن من است گل آفرینش وجود من، خدا همیشه همراهت، و وجودت سلامت

سلام زهرا جان دعوت هستی به نوشتن از تجربه ی روزه داری به سبک خودت به نظرم این کار باعث ایجاد همدلی بیشتر می شود. اگر مایل بودی لینک نوشته ات را بفرست تا در وبلاگم قرار دهم. به دیگر دوستان وبلاگ نویس هم خبر بده. سپاس

یگانه

سلام زهرا جان دعوت هستی به نوشتن از تجربه ی روزه داری به سبک خودت به نظرم این کار باعث ایجاد همدلی بیشتر می شود. اگر مایل بودی لینک نوشته ات را بفرست تا در وبلاگم قرار دهم. به دیگر دوستان وبلاگ نویس هم خبر بده. سپاس