سلام زنده رود

*.میدانستی ما آدمها چه دنیاهای کوچک کوچک کوچکی داریم؟ میدانستی که افق نگاه ما آدمها تا نوک دماغمان هم بزحمت میرسد؟من راستش تعجب میکنم از اینکه حافظ روزی گفت :" مرغ باغ ملکوتم نیم ازعالم خاک!" .آخر من فکرمیکنم چیزی که ما الان هستیم، نه حتی از عالم خاک، که از عالم زیر خاکی هم پست تر است. ما گرفتار مسائلی هستیم که اگر بخواهم روی کاغذ بنویسمشان رویم نمیشود.بس که پست و خنده دارند.گفتگوهای روزمره ما به اتفاقاتی میگذرد که واقعا مسخره محضند.و فقط و فقط ناشی از اینکه ما بلد نیستیم چجوری با هم یک تعامل درست و بی ضرر داشته باشیم. بعد این مسائل همینطور بزرگ و بزرگ تر میشوند تا سالها.تا جائیکه پر از کینه میشویم.انرژی های منفی همینطور دور سرمان چرخ چرخ میخورد. و ما هرگز نمیفهمیم که چرا زندگیمان اینطوری است.شاد نیستیم.همه اش احساس قبض داریم. بعد فکر میکنیم مذهب راهگشاست.میرویم جلسات مذهبی.پای منبرها مینشینیم. روضه گوش میدهیم.روضه میگیریم.ولی حقیقت این است که مذهب برای کسی که دوست دارد همیشه وسعت دایره حیاتش محدود به همین مسائل خاله زنکیش باشد راهگشا نیست. عجیب است ها! دنیای به این بزرگی و فراخی. با این همه آدم و فرهنگ و تمدن های مختلف.این همه چیز که میشود بهشان فکر کرد.این همه کار نکرده که میشود کرد.و ما تمام عمرمان را، "تمامش" را، دقیقا صرف چه چیزی میکنیم؟

*. امروز یک دوست قدیمی را از خودم رنجاندم و باعث شدم مرا از لیست دوست هاش پاک کند. از سر ذوق و شوق اینکه حالش بهتر است در ذیل پست فیس بوکیش پیام گذاشته بودم و بعد نوشته بودم از چیزهای جدیدی که خودم راجع به سرطان فهمیده ام.عصبانی شد که چرا اشاره به سرطان کردم و احتمالا باعث شدم دیگرانی که نمیدانستند متوجه بیماری او بشوند.گفتم من اشاره به سرطان کردم نه اشاره به سرطان تو.و نگفتم اما باید میگفتم که خودش هم قبلا در پست ها و عکسهای بعد از عملش چیزهایی نوشته بود که معلوم میکرد مساله اش مرتبط با این قضیه بوده.اما نپذیرفت.عذرخواهی هم کردم.نپذیرفت.گفت پاکم میکند تا یاد بگیرم به حریم شخصی آدمها احترام بگذارم.ناراحتم که ناراحتش کردم و فرصت جبران اشتباهم را به من نداد.ناراحتم که انقدر راحت ، مرا از لیست دوست هاش پاک کرد.فکر میکنم لابد اگر من هم برایش منفعتی داشتم مثل منفعتی که او در تمام این سالها برای من داشت، این کار اینقدر برایش ساده نبود.ناراحت شدم اما یاد گرفته ام که نمیشود آدمها را بزور برای خودت نگهداری. اگر قرار است رابطه ات با کسی به بهای التماس و خواهش و زاری موری حفظ شود، رابطه سالمی با آن آدم نداری و فقط داری خودت را فریب میدهی.مدتهاست که دیگر برای حفظ یک رابطه مرده تقلا نمیکنم و وقتی رابطه ای به این راحتی گسسته میشود یعنی مرده است.گفتم:" متاسفم که اینقدر زود راجع به آدمها قضاوت میکنی و پروندشون رو میبندی"وبعد برایش آرزوی موفقیت کردم و خودم در واقع پیش قدم شدم که زودتر تمامش کند.ناراحتیم هم رفع میشود ولی مهمتر از آن این است که دارم فکر میکنم نکند این یک پترن در رفتار من باشد که حریم های شخصی آدمها را زیر پا میگذارم؟نمیدانم.یکجور بدی حالم گس است. و این برگه های پیش رویم هم فقط یادم میاورند که چقدر کار نکرده دارم در شرایطی که واقعا الان دوست دارم هیچ کاری نکنم!دعا کن تکانی بخورم زنده جان.یا همان زنده رود جان!

 

 

پ.ن:این دو بند، الازاما ارتباط مفهومی بهم ندارند.حتی اگر در ظاهر مرتبطند.

/ 1 نظر / 4 بازدید
مهدی

اگه اشاره ای به سرطان ایشون نکردید، پس کار نادرستی انجام نداده و حریم شخصی رو عمومیش نکردید.