پنجشنبه، بلاخره با تی ای محترم دعوایم شد. پسری است بیست و چهار ساله که در واقع برخورده بین ما دخترهای دهه شصتی کلاس. کل کل دارد با همه.سر به سر همه میگذارد.ما هم اغلب همراهش میشویم و به حساب کوچکتر بودنش حرفهایش را به دل نمیگیریم. پنجشنبه اما کاری کرد که بلاخره موفق شد من را به نشانه قهر از کلاس به در کند.کلاس البته تمام شده بود.ولی با دلخوری من.

از پنجشنبه هی میایم اینجا که ازش بنویسم و هی نمینویسم.اولش متوجه نبودم که چقدر بهم برخورده.فقط به سرعت از کلاس زدم  بیرون تا خودم را به بی آرتی های نواب برسانم و به آرایشگاهم برسم. اما سرم منگ بود از اتفاقات کلاس. نمی دانم اینکه نمیتوانی هضم کنی که یک نفر رسما بهت توهین کند (و حتی الان که مینویسم کمی مکث میکنم و فکر میکنم به اینکه آیا واقعا توهین بود یا نه) نشانه روانشناسانه کدامین خصوصیت عجیب و غریب درونت است. اما قطعا من در زمینه پذیرش این موضوع ضعف دارم .یکی از دلایل عمده اش هم این است که بلد نیستم همان موقعی که یک نفر یک حرف بیربط بهم میزند ، جوابش را بدهم.

موضوع از این قرار بود که روز پنجشنبه از یازده صبح تا سه بعد از ظهر دور هم درس میخواندیم. بعد اولین جلسه ای هم بود که من آماده رفته بودم.یعنی فصل چهار را همانطور که قبلا نوشتم ، توانسته بودم تا حدودی بفهمم. و تی ای محترم هم با اینکه بسیار از این موضوع خوشحال بنظر میرسید اما نمیدانم چرا مدام حس میکردم از یک چیزی کلافه است. یک سری بحثمان گرفته بود سر ترجمه یک بخشی از کتاب و ایشان هیچ جوری زیر بار نمیرفت که دارد اشتباه ترجمه میکند.آخرش هم ته انعطافش این شد که گفت :" حتی اگه اینی باشه که شما میگید باز توضیح من صدق میکنه دربارش". همینجوری خرده خرده بحث های ریز داشتیم تا ساعت سه.بحث های ریز و طعنه کنایه هایی که معمول اخلاق ایشان است همیشه. اما چیزی که من را کفری کرد این بود که آخرش داشتیم روی یک سوالی فکر میکردیم و من یکدفعه به دوستم گفتم :" این رو بستگی داره از دید construction principle 1 ببینی یا 2 ". اشاره ام به دو اصل ساختاری بود که در فصل چهار تعریف شده بود و مبنای بحث های این فصل محسوب میشد.یکدفعه تی ای محترم داغ کرد که :" شما همش یه چیزی میگید که حواس بقیه از اصل مطلب پرت میشه . الان بچه از کجا بفهمن construction principle 1 و دو یعنی چی؟" این در حالی بود که ما قبل ترش کلی روی این دو اصل بحث کرده بودیم.بچه ها هم که طبق معمول ساکت و صامت.

حالا اولین عکس العمل من به چنین حرفی چه باشد خوب است ؟

"معذرت خواهی"!!!!!

بعدش یک مقدار یادم افتاد که باید بهم بر بخورد فلذا حرف ایشان را که همینطور داشت به افاضاتش ادامه میداد و کلی اتهامات جدید تعریف میکرد برای این یک جمله کوچک من قطع کردم که " خوب به ذهنم رسید و گفتم. ذهنمو که دیگه نمیتونم کاریش کنم". بعد هم که خوب حرفهایش را زد کلاس را مختومه اعلام کرد. من هم خداحافظی کوتاهی از همه کردم و زدم بیرون.

از این لجم میگیرد که حالا مدام توی مغزم دارم جواب هایی را میدهم که آن موقع ندادم.از اینکه دوستم آرام بهم گفت :" به دل نگیر" و من به همان آرامی سری به علامت نفی تکان دادم و با لبخند تصنعی گفتم " ظاهرا باید عادت کنیم آقایون هرطوری میخوان باهامون رفتار کنن". از اینکه به تی ای محترم نگفتم که "چطور شما هر حرف بیربط و با ربطی سر مسائل درسی بزنید حواس کسی پرت نمیشه ولی یک جمله من حواس همه رو پرت میکنه؟"از اینکه جواب دادن بلد نیستم لجم میگیرد.از اینکه اولین عکس العملم عذر خواهی بود منزجرم...

 

این پست هیچ اختتامیه ای ندارد. منزجرم.همین.

 

پ.ن: با تشکر از مخاطبی محترم که تذکر دادند آدم بیست و چهار ساله هم دهه شصتی محسوب میشه!

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
مهدی

خیلی سخت و بزرگ گرفتین قضیه رو. میتونستید دوباره توضیح بدید مطلب رو. تی ای یکی از اعضای گروه و کلاسه. ایشون هم حرفشون رو زدن و شما هم حرفتون رو زدید. واقعا به آدم فشار میاد وقتی حرفاتو به موقعش نمیگی(کلا حرفی نمیزنی هیچ وقت) و بعدا هی تو ذهنت تکرارشون می کنی. ازشونم نمیشه خلاص شد. پس همیشه هستن و اینطوریه. باید طاقت آورد. اون موقع که تی ای اونطوری رفتار کرد و حرف زد شما دقیقا چیا به ذهنتون اومد و قضاوت کردین؟ چه حالی شدین؟

مهدی

یه نکته ای یادم رفت تی ای هم دهه ی شصتیه تقریبا، آخراش.1369. منم 1368 هستم و دهه ی شصتی تقریبا و بسیاری درک می کنم دهه ی شصتی هارو و درک کمی دارم از دهه هفتادی ها

مهدی

البته من خودم به این دهه بازیا علاقه و اعتقادی ندارم. اگه حرفی هست و شرایطی وجود داره باید گفته بشه. قرار نیست همه برن تحقیقات میدانی و غیر میدانی انجام بدن که.

مهدی

یه نکته ای هم عرض کنم، خشم اژدهای من گودزیلا مودزیلا و منطق پنطق حالیش نمیشه کمی. یه دفعه ممکنه یه کاری انجام بده که همه متعجب و دهن باز بمونن. گفته باشم واسه اطلاعات عمومی

مهدی

درِ احساس وجودم شیشه ایست و در پشت آن در، که رنگش، شرشر احساسم به رویش رد پای دست پدر و ماریست که از جنس خداست کفشی از جنس محبت بپوش بر در شیشه ی احساسم

مهدی

درِ احساس وجودم شیشه ایست و در پشت آن در، که رنگش، شرشر احساسم به رویش رد پای دست پدر و ماریست که از جنس خداست کفشی از جنس محبت بپوش بر در شیشه ی احساسم

مهدی

http://shafaf.ir/fa/news/176683/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF و لطفا لینک بعدی رو یه مقدار صفحشو برید پایین تر تا عکساشو ببینید http://www.doostiha.ir/1392/03/01/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B4%D8%B5%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7.html

مهدی

http://shafaf.ir/fa/news/296549/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%DA%A9%D8%B3

مهدی

خواهش می کنم. شما سرورید میتونم بگم نود درصد عکسای دهه شصت رو تجربه کردم و داشتمشون و بهشون دست زدم و انجامشون دادم.

مهدی

این قطعه ای که واستون پایین کامنت کردم موضوعش رو تونستید بفهمید؟ معلوم الحاله؟ خواستم در مورد یتیم و مهربانی به یتیم باشه.