بعد هم نشست به فکر کردن اینکه باید رفت.باید هجرت کرد. یکدفعه همه چیز برایش پای در گل ماندن بود. همه چیز. همه جا.همه کار. داشتند میگفتند از کباب بناب و غذای ماهیانه تخفیف دار کارمندان بانک و اینکه دنیا، جنگل است. داشت گوش میداد که :" فرضم کن، جوانه ای بیزار از خزان خفتن...." و سعی میکرد از پشت برج بی قواره نور، آسمان را ببیند.

"آخ از این آسمان بی خاصیت..."

/ 1 نظر / 14 بازدید
مهدی

رمضان رنگ آسمان را مهتابی می کند برای یک ماه