من هیچوقت مثل م نبودم.با اراده و مصمم و با پشتکار.که برای پایان نامه اش ماه ها خودش را در اتاقش زندانی کند.از فرط لاغری روی صورتش خط بیفتد.و حتی توی جمع حاضر نشود.جمعی که آن موقع هنوز برایش معنی دار بود.و همه اینها فقط به این انگیزه که :" به پولی فکر میکنم که پدرم برای دانشگاه خرج میکنه".من مثل او نشدم که وقتی تصمیمی میگیرد، به خودش و به تصمیمش متعهد میماند.که وقتی سراغ کاری میرود، هرچند سخت و زجرآور، ولی دوام بیاورد.با هر مشقتی دوام بیاورد چون عقلا برایش ثابت شده که کار درست، دوام آوردن است.که در هر شرایطی انگار "بداند" چه خبر است.خیلی زودتر و بهتر از من.و بتواند عمل کند.که کتوم باشد و همه دردهایش توی سینه خودش. که حتی مهم ترین وقایع زندگیش را همان موقع که با تو میگوید و میخندد، نگذارد که بفهمی. من مثل او "پیشرو" نبودم.

من شبیه ف نشدم. که همه چیز را با لبخند ملیح و آغوش باز و انرژی مثبت، استقبال کند. که "آنقدر حلم داشته باشد که بتواند پیامبری خیلی ها را بکند". و این حرف را یک آدم عادی درباره اش نزده باشد.بلکه یک استاد ، گفته باشد. که وقتی با مادرش حرف میزند، چنان محبت و احترامی از کلمه هایش بچکد که قند توی دل آدم آب کند. که حتی در سخت ترین شرایط، حتی وقتی توی دلش خالی شده و زیر چرخ زندگی دارد له میشود، لبخند از لبش نرود.من مثل او کیِّس و دانا نبودم.من مثل او حلیم و مهربان و مظهر صفات جمالی خدا نبودم. 

من شبیه س هم نیستم.عاقل و با طمانینه . او هم مصمم است. با اراده است. حرف را کافی است یک بار بشنود تا عمل کند. حرفی را که نخواهد عمل کند اصلا نمیشنود. همه چیزش به قاعده.همه کارش روی اصول. به دور از حرف و عمل لغو.مترصد پرواز.آماده تغییر..

من شبیه خیلی ها نیستم. این آدمهای "خاص" توی زندگیم میایند و میروند. اما من شبیه آنها نیستم. من یک عمر است که دارم محاسبه میکنم که شبیه چه کسانی نیستم. یک عمر...

من ...

من توی مه زندگی میکنم.دنیا برای من بیشتر وقت ها شبیه قوطی کبریتی است که یک مورچه تویش گیر افتاده باشد.بیشتر وقت ها نمیدانم باید چکار کنم.بیشتر وقت ها اضطراب دارم و پاهایم به شدت تکان میخورند.ماه هاست میخواهم پروپوزال بدهم برای پایان نامه ام. ماه هاست.اما نمیدهم. بارها شده که درحالیکه تقریبا مطمئن بوده ام استادم توی دانشگاه نیست، لب تاب و کلی وسایل اضافی را خرکش کرده ام و تا پشت در اتاقش رفته ام.بعد ایستاده ام و تکیه داده ام به یکی از میزهای کهنه همیشه رها توی راهروی آن ساختمان کهنه تر. و ناخن هایم را کنده ام و خیره شده ام به در اتاق استادم.در حالیکه میدانسته ام که آن تو نیست. ولی آنهمه راه رفته ام تا مثلا خودم را گول زده باشم که من برای پایان نامه ام کاری کرده ام..روزهایی بوده که کل روز را تقریبا هیچ کاری جز خوردن وخوابیدن نکرده ام. خزیده ام زیر پتو تا فقط نفهمم گذشت زمان را. همه زندگیم به چه کنم چه کنم های تمام نشدنی سپری شده.من، همیشه همان دختر نازک نارنجی بوده ام که شکست خورده.توی همه چیز شکست خورده.همان که "هیچ چی نشده". همان که همیشه رها کرده.از این شاخه به آن شاخه پریده. کسی نتوانسته رویش حسابی باز کند. حالش خوش نبوده..من همیشه همانی بودم که توی جمع ها ساکت بوده.منتظر فرصت بوده که از جمع های تکراری مسخره فرار کند و بخزد به یک جای خلوتی. من همیشه همان "بیحوصلهه" بودم.همان که همه با احتیاط از کنارش رد شده اند و توی گوش هم درباره اش پچ پچ کرده اند.همان که گفته اند "خودش را میگیرد"، همان که گفته اند "چشه مگه؟چی میخاد دیگه از زندگی؟" من همیشه همانی بوده که زندگی و مهره هایی که برایم رو کرده، بسم نبوده.بیشتر میخاسته ام. آنهم بی تلاش...

راستش را بخاهی، روزهای بحرانی است. من دارم میبینم که علایم حیاتی روحم روز به روز دارند کمرنگ تر میشود. شوقم دارد سو سو میزند. بخاری هدفمندیم روی شمعک است.من زندگی نمیکنم. "فکر میکنم". همه زندگی من فقط فکر است. فکر اینکه نمیخاهم اینجوری زندگی کنم.دوست ندارم روزهایم اینطوری بگذرند.من راضی نیستم از خودم.من اصلا نمیخاهم دنیایم انقدر محدود باشد.من دوست ندارم در سی سالگی هنوز مجبور باشم برای پدر و مادرم توضیح بدهم که کجا میروم و با چه کسی میروم. محدود باشم به خانه و پدر و مادرم.بعدش هم محدود بشوم به شوهر و خانواده شوهر.من نمیخاهم ده سال بعدی زندگیم هم همینطوری باشد. ازدواج کنم با یک آدم معمولی. بچه دار بشوم.همه زندگیم بشود غم قبض و نان و بچه بعدی و لباس توی مهمانی..و بدبختانه این است که من فقط و همیشه، هممممممممممممیشه، فقط میدانم که چه نمیخاهم. اگر فقط میدانستم چه "میخاهم" ، رستگار شده بودم...

خسته ام زنده رود. از مقایسه خودم و دیگران خسته ام. از یک عمر سرکوفت زدن خودم به خودم.که چرا شبیه این و آن نشدی. تا جاییکه دلم میخاهد همه این آدمهای نازنین زندگیم را یکی یکی حذف کنم. خسته ام و میترسم از رها کردن ارشد.از شنبه بعد و آخرین مهلت ارائه سمینار.از فردا و یک روز دیگر که زنگ نمیزنم و همه وسایلم را خر کش میکنم تا پشت در اتاق استادم.و بعد باز می ایستم و زل میزنم به آجرهای کف راهرو و ناخن میکنم و فکر میکنم به اینکه "حالا برم تو چی بگم؟؟" من از این طرز زندگی کردن "بندبازانه" ام تا پای جان خسته ام. من دلم "ثبات" و "قرار " میخاهد.دلم "دوست داشتن" میخاهد.دوست ندارم...چه کنم....

 

 

/ 0 نظر / 10 بازدید