*. ساعت 7 و پانزده صبح میزنم بیرون چونکه دلم خواسته فقط "بیست" دقیقه بیشتر بخوابم.و ما ادریک که "بیست" دقیقه بیشتر خوابیدن دم صبح یعنی چه لذت مضاعف بی بدیلی؟؟؟ دلم خواسته بیست دقیقه بیشتر بخوابم و  این را مثل خیلی چیزهای دیگر این روزها حق مسلم خودم میدانم. بیست دقیقه به هفت مثل گربه برق گرفته میپرم و فرت فرت فرفره میشوم دور خودم تا بتوانم هفت بزنم بیرون که هشت برسم.هفت شده و هنوز دارم میچرم که یادم میاید کلاس از این هفته قرار است بجای هشت هفت و نیم شروع شود.آه حسرت میکشم و باز میچرخم که لااقل به وسط هاش برسم.

*. ساعت هشت است. هنوز توی تاکسیم(تاکسی، ون است). آرامش گنگی بر من مستولی است. به خیابان ها نگاه میکنم و فکر میکنم آن دختر خیلی چاقی که ردیف آخر ون نشسته چه حسی داشت وقتی که راننده مسافر دیگری سوار نکرد که کنارش بنشیند.فکر کردم برای همین یک نعمت که مثل او آنقدر چاق نیستم میتوانم تا ته عمرم یکسره به شکر باشم. فکر کردم به تنهایی او. حالا دارم زبان بدن تک تک مسافر ها را رصد میکنم.تحلیل پشت تحلیل. هنوز اول صبح است و این کودک سر به هوا  کار روزانه شناختن  دنیا را با جدیت تمام شروع کرده. این کودک سر به هوا ، مغز من است.

*. ساعت 8 و پانزده بلاخره میرسم به پایین چهارراه لشگر. تاحالا ، سی هزار ریال معادل سه هزار تومان پول خرج شده. شل و ول و آویزان و "خواب" خودم را میکشانم تا طبقه سوم.چرا اینقدر پله آخر؟چرا واقعا؟ از آنجا هم تازه باید بروم تههههه راهرو. واقعا چرا؟ میرسم به کلاس نیمه تاریک و استاد نیامده! یکی موبایل به دست میپرد بیرون که استاد را بگیرد و بپرسد " کجایی آیا ای نفس ؟" یکی هم تا من را میبیند هراسان میپرسد :" نیمده.به تو گفته بود؟" گاهی فکر میکنم من را جاسوس استاد میدانند! آخر من دانشجوی آن دانشگاه نیستم و چون سرجهازی استاد جان هستم همه جا هستم . و خب تقصیر من چیست که استاد جان هی کلاس هایش را به من پیشنهاد میدهد و من هی میروم و هی عاشق همه کلاس هاش میشوم؟ و خوب گریزی نیست دیگر.شاگردهای ان کلاس ها برداشت های عجیب و غریب میکنند گاهی.اینها اما دانشجوهای دکتری هستند و خیلی شیک و پیک و خیلی  تحصیل کرده هستند.میگویم :" نه..نمیاد؟" همه با هم حرف میزنند و شادند بی دلیل.همهمه ای است.آن یکی که رفته بود بیرون بر میگردد و خبر میدهد که استاد کاری براش پیش آمده و اس ام اس داده بوده و نرسیده و باید ارائه هایشان را در غیاب او بدهند و بعد هم هرکدامشان به استاد ایمیل بزند و به این سوال جواب بدهد که این مباحث "کدامیک از سوال های  مهم زندگی" انها را پاسخ گفته؟! توضیح اینکه آن کلاس ، نه کلاس اخلاق است و نه روانشناسی و اتفاقا خیلی مهندسی و خیلی مدیریتی و خیلی علوم شناختی است.ایراد از مغز دیوانه استاد جان است که عاشق همین دیوانگی هایش شده ام.

*. ساعت شش و سی عصر است. توی مترو ام.نشسته ام روی زمین. یک دختر باریکی هم رو به روم است.پلک هام هی میرود روی هم و هی برمیگردد بالا. صدای فین فین میاید. فکر میکنم سرما خورده است.بعد میفهمم که دارد گریه میکند.همان باریک شاد چند دقیقه قبل.دست میگذارم روی شانه اش و میپرسم :" خوبی"؟ مسخره ترین سوال ممکن! او هم میخندد و با سر میگوید "بله".مسخره ترین جواب ممکن!

*. سه هزار تومان میدهم بابت آلبوم آن چهار تن(!). سه هزار تومان هم قبلش داده بوده ام جهت ناهار.ده هزار تومان بعدتر خواهم داد بابت اسپری.هزار تومان بابت پنج ویفر شکلاتی توی مترویی. هزار تومان دیگر هم یک کیک میخرم برای چایی. یک جور شگفتی دلم میخواهد همه پولم را خوراکی بخرم.واقعا مشخص نیست چرا.ته کیفم دو تا دو هزار تومانی باقی مانده با خودم فکر میکنم:" جدا باید به فکر کار باشم" (آهنگ تیزر پلنگ صورتی!)

*. و گاهی هم به ز ، اس ام اس های غریبی میدهم.مثل الان که یکدفعه دیدم برایش فرستاده ام :" ما از ع عکس داشتیم؟" یکدفعه دیدم که دلم یک عکس از ع میخواهد.و حالا این ع یک خاطره نخ نمای نمور دور هست که هست.دلم میخواهد خوب.همانطور که دلم خیلی میخواهد یکبار دیگر ببینمش و تا میخورد کتکش بزنم.که البته نه قدم بهش میرسد نه دستم توانش را دارد. همانطور که خیلی دلم میخواهد یکروزی رو به روش بایستم و با آخرین شدت صوتی که حنجره ام توانش را دارد سرش داد بکشم که :" چراااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟"(علامت سوال ها را هم میخواهم داد بکشم.خودم بلدم چجوری.نگران نباش.)  ز جواب میدهد :" نه" .و در ادامه حرف بیربطی میزند که حواس من را از عکس ع و از ع و از دادهای نزده ام پرت کند.پرت نمیشود خوب.شش سال است پرت نشده..

*. روی میز تحریرم سه قطره شیر ریخته.حالا خشک شده اند چون من تمیزشان نکردم.یکیشان یک دایره ول و معطل است که سرش به تهش نرسیده.پایینش یک قلب شیری نامتقارن درست شده با آن یکی قطره.پایین ترش هم یک دایره خجالتی .(کوچولو است.گرد هم نیست.مرا یاد کیفیت "خجالتی" می اندازد)

*.که چی؟بنشینم بنویسم از ساعت نه و چهل و پنج دقیقه که از آن کلاس مذکور زدم بیرون تا شش بعد از ظهر که سوار قطار شوم به سمت خانه چه ها شد؟نمینویسم خوب. باز سمت ولیعصر و انقلاب بودم خوب.معلوم است دیگر!

بی ستاره : خسته ام

 

 

پ.ن:*. این پست را هم میخواهم در مسابقه ساندویچ های متری "بی انتها" شرکت بدهم.

/ 0 نظر / 15 بازدید