هدیه ای که تمام زحمتش بر دوش من بود.ایده اش مال من بود.دوندگی هایش برای خرید کاغذ ابر و باد و پیدا کردن خطاط و کلی تماس تلفنی و اس و ام اسی و جور کردن قرار و بحث راجع به نحوه نوشته شدن متن و آماده سازی متنی که قرار است نوشته شود و پیدا کردن قاب ساز و...همه این کارها را من کردم. من کردم چون من دلم میخاست. چون من پیشنهاد داده بودم.چون هیچکس دیگری داوطلب کمک نبود.و شاید چون من مهر طلبم. که البته این بحث جدایی است و اصلا حوصله تحلیلش را ندارم.

دیروز که بلاخره کار را قاب گرفتم و داشتم میبردم، از ذهنم گذشت. که چقدر دلم میخواهد استاد بفهمد که اینهمه برای اینکار دویده ام.که همه اش با من بوده است. که زحمتش بدوش من بوده است و بچه ها هیچ کار خاصی نکرده اند. بعدش به ذهنم رسید که آیا این انگیزه درستی است؟ اینکه من توجه استادم را میخواهم؟اینکه من بخاطر او این همه دویده ام و حالا برایم مهم است که او بفهمد؟آیا اصلا این درست بود که یک هفته تمام من تقریبا به چیزی جز این کار فکر نکردم؟و نمازهایم ملقمه ای بوده است از هزار جور فکر و حساب و کتاب برای آماده سازی بموقع این کار؟

نزدیک در کلاس که شدم یکی از پسرها برای کمک ، تابلو را گرفت.من نمیخاستم بدهم.ولی دادم. آخر سر هم همان او تابلو را تحویل داد.و طوری هم بااعتماد بنفس هم این کار را کرد که  "من" گم شدم.یعنی انگار نه انگار که کلش کار من بود.و بچه های کلاس؟درست حدس زدی.حتی یک نفرشان یک اشاره کوچک هم به استاد نکرد که تمام زحمتش را زهرا کشید. استاد هیچ نفهمید از آنهمه زحمت من و انهمه دوندگی هایم.حتی؟حتی نگفتم که متن نوشته اش کار من بوده است. نگفتم.هیچ نگفتم.هیچ ابرازی نکردم که مرا توی ذهنش پررنگ کند.فقط یکجا مجبور به توضیح شدم که خطاطیش چاپ نیست(یکی از پسرهای بشدت گیج داشت به استاد میگفت چاپ شده است!) و دوست من که خطاط چندین و چند ساله انجمن است نوشته اش. همین.

از دیروز دارم فکر میکنم به این اتفاق.به اینهمه زحمت من.به سکوت بچه ها.به سکوت واقعا "معنادار" بچه ها.( که اگر من در موقعیت مشابهی بودم "قطعا" سکوت نمیکردم و چیزی میگفتم که نشان دهد یک نفر چقدر زحمت یک کار را کشیده و خودم چقدر راحت لم داده ام  زندگیم را کرده ام و حالا به اسم همه دارد تمام میشود).به این واقعیت مسلم که دلم میخاست استاد وقت گذاشتن ویژه مرا بفهمد.و اینکه در حقیقت بچه ها "هیچ کاره" بودند و فقط پایین کار را نوشتند و امضا کردند.از دیروز چند بار بخودم نهیب زده ام.صدجور حس مختلف داشته ام.که معمولا "ساده لوحی" و "کم رویی" و "بی زبانی" پای ثابت حس های اینجور مواقع است(بله."اینجور" مواقع.من سابقه درخشانی دارم در "گم شدن") و به نتیجه ای هم نرسیده ام.

زهرا، فرق دارد. این را حالا خوب میدانم.مثل آن پسر  نیست که بتواند کار نکرده اش را با چنان اعتماد بنفسی تحویل استاد بدهد که انگار خودش زحمتش را کشیده.نمیتواند قدمی بردارد در جهتی که او را "نمایان" کند.زهرا حتی کار "کرده اش" را نمیتواند درست ارائه دهد.چون همیشه فکر میکند جا برای کامل تر شدن دارد.و زهرا کارهای کرده و نکرده دیگران را ارج مینهد.حتی اگر به نفع خودش تمام نشود.حتی تر اگر به ضررش باشد.و این فرق بزرگ اوست با آدمهای عادی.

از دیروز، یکجای درونم که نمیدانم کجاست درد میکند.ولی  یادم میفتد به آن "افوض امری الی الله" قبل بیرون رفتنم از در خانه. به اینکه سپرده بودم به خودش.و یک صدایی درونم میگوید که "اینطور برای زهرا بهتر بود".اما صدای ضعیفی است و لابه لای تناقض های دیگر گم میشود...

/ 0 نظر / 2 بازدید