امشب میخواهم بیربط و دیوانه بنویسم.امشب میخواهم چیزی بنویسم که هیچکس نفهمدش.حتی خودم. بی هراس و بی ملاحظه. زنده رود، مامن فریادهایی است که بر سر "هیچ کس" نمیتوان زد. حتی برای "مهربان ترین" های عالم نمیتوان نوشت. زنده رود، محل دیوانه نویسی های شبانه است.

میخواهم بنویسم.از دستی که دیوانه و پریشان چنگ می اندازد به همه چیز.از دلی که آرام نمیگیرد.از آرام گرفتن.که محال می نماید بعضی وقت ها. از شب هایی که باید "خوابید".چون شب ها، آدم ها میخوابند.و چشم هایی که بسته نمیشوند.از مانیتور بیروح.از پی دی اف.از کد.از نمودار.از تحقیق. از نسبت و فرض و "قانون بیز" و کلسیفایر ها.از سیگنال ها و تبدیل z و فوریه. از "درس". از درس نیم وجبی.از درس "ریزه میزه".از این نقطه کوچک زندگی من که به گاه ضرورت، قادر است قد یک کوه گنده شود و بنشیند میان من و "او". از "سر نهادن". از "گردن نهادن".آخ...زنده رود...از گردن نهادن...فریادهایم برای تو... بیا برایت داد بزنم.بیا دیوانه نویسی کنم برایت.

بیا برایت بنویسم.که من میفهمم ،که بزرگ شدن، قرین دردهای بزرگ است. که از یک جایی به بعد، دیگر حتی فضای حسی آدم هم عوض میشود.داده های حسی آدم هم تغییر میکند. اگر قبلا قصه سر خوردن و پوشیدن و خوابیدن بود، حالا قصه سر "حظ های روحانی" است.حالا لذت ها، معنوی است. و دردش بزرگ تر است.بیشتر است.خیلی بیشتر...چیزی که پوست و گوش و دهان و زبان آدم حس کند کجا و آنچه "روح" بچشد کجا...

از اربعین مینویسم؟شاید. شاید باز هم دارم از اربعین مینویسم و خودم خبر ندارم. شاید میسوزم از این که نمیروم و چاره ای جز گریستن در دامان تو ندارم. بیا زنده رود.بیا سوته دلان گرد هم آییم. درد را بریزیم روی دایره. دردی که باید قهرمانانه کشید.قهرمانانه چشید. درد قهرمانانه...چه میگویم؟ آخ...چشم هایم..چشم هایم حسرتزده "راه" اند. قلبم ...آخ ..میفهمی اینکه قلبت کشان کشان کشان کشان کشان....برود به سویی و تو زنجیرش کنی یعنی چه؟آخ زنده رود..آخ..آخ...اخ..آخ چرا تو تجسم و عینیتی نداری زنده رود؟آخ که من الان آغوش تو را میطلبم ..شانه تو را میخواهم برای زاریدن.و شانه ای نیست.و اشکی نیست..شوره زارم.بیابانم.مثل بیابان های راه نجف تا کربلا...مثل بیابان های اطراف سهله..آخ..سهله..آخ که دیشب موقع خواب یادم به سهله افتاد.از یادم رفته بود اصلا. اپیزودهای کربلای شش سال قبل در مغز من طوری نهان شده اند که بعضی بخش هایشان را در کل این چندسال حتی یکبار نخواسته ام به خاطر بیاورم. دیشب یاد سهله افتادم و آتش گرفتم.

گرفتارم زنده رود. دست هایم بسته است. یاد صحنه ای میفتم از مختارنامه.آنجا که ابراهیم بن مالک اشتر، کنار فرات نشسته بود و در خیال، عباس بن علی را میدید. و عباس نهیبش میزد که برخیزد به خونخواهی از حسین.و او میگفت نمیتواند.پاهایش افلیج اند.نمیتواند..نمیتوانم..پاهایم افلیج اند.دست هایم بسته است.من اینجا میمانم و نظاره میکنم. من نمیروم..آخ..از این میسوزم؟ نه..نه...از این میسوزم که حتی سوختنم خالصانه نیست. نمیشود گفت..چه بگویم..آتشفشان عشق حسینی اگر نتواند کسی را خالص کند، چه چیز میتواند...دست و پا بسته..الکن..کور و کر و لال..قفس...بند..

امشب من نمیخواستم از اربعین و کربلا بنویسم.امشب میخواستم دیوانه بنویسم. باید میدانستم که آخرش به کربلا میرسم.

دیوانگی، ته دیوانگی، یعنی بیابان های نجف تا کربلا..

/ 0 نظر / 22 بازدید