1. دلم حرف زدن با یک نفر را میخواهد. هنوز سر پایان نامه ام هستم. کاری که اینقدر کش بیاید اینقدر هم سخت میشود. و بی استثنا، در تمام این دو سال، هربار خواسته ام بنشینم سر این کار، دلم حرف زدن با یک نفر را خواسته!گاهی بوده کسیکه بتوانم از ترامای روحیم برای نشستن برای انجام این کار و از تمام نشدنش برایش بنالم. ولی اکثر اوقات هیچکس نیست. این اواخر مخصوصا. کسی نیست. و من باید خودم دست بگذارم روی زانوهایم و بلند بشوم و بنشینم سر کاری که از آن متنفرم. این کار را درست بلد نمیشوم. نمیدانم چرا دست روی زانوی خود گذاشتن را درست بلد نمیشوم؟

2. نفرت، کینه و خشم. اگر فکر میکنید از این سه صفت مبری هستید، بدانید که نیستید. بدانید که بلاخره یک جایی، یک روزی، یک اتفاقی میفتد و شما را بابت همین صفاتی که فکر میکردید فقط چنگیز و هیتلر از آنها بهره مند بوده اند، مورد آزمون قرار میدهد. آن روز برای من آمد و من بدجور زمین خورده میدان شدم. خاک و خولیم الان.

3. الان که 3 را مینویسم، چند ساعت بعد از 1 و 2 است. و من چند ساعتی توانستم پایان نومچه بازی کنم. بازی شده دیگر برای ما انقدر که بچه کف اینکار شده ایم! دست روی زانوی خودم گذاشتم و بلند شدم؟ نه! بلندم کرد. همیشه بلندم میکند. منتهی وقتی کاملا باورم میشود که هیچکسی غیر از او نیست..

/ 0 نظر / 22 بازدید